تبليغاتX
دوچرخه سواري و ايرانگردي

دوچرخه سواري و ايرانگردي

سيكلوتوريسم Cyclotourism

 

سلام

خبردار شدیم که دوستان دوچرخه سوارمان روز ۳۱ خرداد در اردکان بر مزار دوست سفر کرده مان محسن عزیز جمع می شوند تا یاد او را گرامی بدارند.

ما هم امیدواریم بتوانیم در اردکان به دوستان عزیز بپیوندیم.

ممنون از آرش عزیز  که به ما خبر دادند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 23:33  توسط رسول  | 

 

یا وفا، یا خبر وصل تو، یا مرگ رقیب

(اندر حکایات وصل خط تلفن ثابت زوجی دوچرخه سوار)

 

بزرگداشت گراهام بل!

شرکت مخابرات در اقدامی نوآورانه دست به ابتکاری خدمتگزارانه زده است.

وی گفت: "در راستای گرامی داشت بل، مدت واگذاری تلفن را مثل زمان آن بزرگوار کرده ایم". وی در پاسخ به این پرسش که: "پس وعده واگذاری روزانه تلفن شهری چه می شود؟" اظهار داشت که: "عجله کار شیطونه"!

واقعیت این است که ما 20 اسفند سال 1387 هجری شمسی برای تلفن ثابت ثبت نام کرده ایم، و خط تلفن ما در تاریخ 3 می 2009 میلادی وصل شده است!

تازه این هم کافی نبوده، و سرایدار ساختمان هم برای خودش این هفته را "هفته صبوری و خاموشی" اعلام کرده، و با وجود پیگیری های ما در هفته قبل و یکی دو سلام و علیکی که روزهای اخیر با هم داشته ایم، موضوع وصل خط تلفن ما را مخفی نگاه داشته و خلاصه ما تازه دیروز پس از هفته ها بال بال زدن صاحب تلفن شدیم!!

خدایت بیامرزد، بــِل، گراهام!

 

ما به نوبه خود این موفقیت و پیروزی در عرصه فناوری های بومی را به فال نیک می گیریم. اگر نگیریم چه کار کنیم؟

بدینوسیله از همه دوستانی که طی این مدت با گذاشتن پیام در تسلای خاطر ما کوشیدند تشکر می کنیم و امیدواریم که بتوانیم در مجالس شادی شان تلافی کنیم!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:0  توسط رسول  | 

 

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

فروردین که آمد، همان روزهای اول، موضوع اول (به مطلب اسفند ۸۷ نگاه کنید) که انجام سفری فرامرزی بود به اتمام رسید، ولی موضوع دوم کماکان ما را به خود مشغول می کرد: جابجایی، آن هم نه از طبقه ای به طبقه ای دیگر، یا از ساختمانی به ساختمان دیگر، نه حتی از کوچه و خیابانی به محله و منطقه ای دیگر... از شهری به شهری. خلاصه ببخشید که رسیدن نوروز را نتوانستیم به هنگام تبریک بگوییم.

سالی خوش را برای شما دوستان عزیز آرزو می کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:39  توسط رسول  | 

 

اسفند ماه، نه که خبری نبود؛ چرا بود... اما ما درگیر دو موضوع زمانبر و انرژیبر بودیم! در حکایت اردیبهشت به بعد متوجه این دو موضوع خواهید شد. خلاصه ببخشید اگر اواخر اسفند و به موقع نتوانستیم خدمتتان بگوییم : عید شما مبارک!

(تاریخ ارسال مطلب دروغین است... فقط برای خالی نبودن آرشیو!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:35  توسط رسول  | 

 

ببخشید که خیلی دیر به دیر به سراغ این وبلاگ پنچر می آییم (خواستیم اصطلاحی بکار ببریم که کمی تخصصی باشد!) راستش نه وقت کم داریم، نه سرمان شلوغ است، نه بی حوصله هستیم، نه سر و گوشمان جایی دیگر می جنبد، و نه ...

پذیرفته ایم که به مجموعه کارهایی که انجام می دهیم و کارهایی که انجام نمی دهیم (و کارهایی که از ما فرار می کنند و کارهایی که ما ازشان فرار می کنیم) در جمع می گویند زندگی؛ و همه شان در کنار هم زیبا هستند و باید با هم پذیرفتشان. وگرنه خیلی خودخواهی است که آدم بخواهد فقط چیزهایی که خودش دوست دارد برایش پیش بیاید، و اگر چنین خواسته ی لوس و نُنُری اجابت نشد، به زمین و زمان ناسزا بگوید.

ما در حضور خوانندگان گرامی این وبلاگ اعم از دوچرخه سوار و غیر دوچرخه سوار سوگند یاد می کنیم که با هیچ کسی در هیچ جایی هیچگونه خصومتی نداریم، و سوگند یاد می کنیم که اگر برای رسیدن به آرزوهای مان تلاش کافی نمی کنیم، حداقل فراموششان نکرده ایم، و سوگند یاد می کنیم که روشنی و گرمی خورشید، هوای سفر به جنوب را در دلمان می اندازد، و به کسانی که آنجا هستند و یا به آنجا تنهاتنها و چراغ خاموش سفر می کنند حسادت می ورزیم، و سوگند یاد می کنیم که روزی بالاخره گزارش های کوتاهی از سفرهای ایرانگردی بی دوچرخه در این وبلاگ بنویسیم، و سوگند یاد می کنیم که دیدن دماوند در روزهایی که آسمان تهران کبود نیست موجب اتفاقاتی در درونمان می شود، و سوگند یاد می کنیم که گاه گاهی باد مستی آور از جایی مژده ی چیزی برایمان می آورد و حالمان را خوب می کند. همچنین سوگند یاد می کنیم که هرگاه از صندلی جلوی اتوبوس جاده را می بینیم، مرغ جانمان هوس دوچرخه سواری و ایرانگردی می کند.

ما بیشتر از این دیگر حرفی نداریم و فقط در حضور وکیلمان صحبت می کنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 2:3  توسط رسول  | 

 در راه چك‌چك

رسيدن به چك‌چك

چك‌چك

به چك‌چك كه رسيديم قرار شد دو گروه شويم: يك گروه با دوچرخه‌ها و وسايل بمانند و گروه ديگر به ديدن معبد بروند، بعد گروه اول برگردند و پست را تحويل بگيرند و به آشپزي مشغول شوند تا گروه دوم از بازديد برگردد و با هم ناهار بخوريم، و بعد هم به طرف اردكان حركت كنيم. من و دلارام شديم گروه اول. چند صد پله را از كوه بالا رفتيم تا به نزديكي معبد رسيديم. در بيست قدمي معبد دري بود كه بسته بود. گفتيم آقا به خدا ما گناه داريم، همه اين مسير را با دوچرخه آمده‌ايم، بگذار برويم و ببينيم. آقاي دربان گفت: "الان نمي‌شود، برويد دو ساعت ديگر بياييد". گفتيم باباجان ما نمي‌توانيم دوساعت صبر كنيم، بايد برويم، وقت تنگ است، گفت كه نه نمي‌شود. مثل اينكه چك‌چك نطلبيده بود... خلاصه ما دست از پا درازتر از معبد برگشتيم پيش بچه‌ها. ناهار را خورديم و حركت كرديم.

برگشت از چك‌چك؛ دست از پا درازتر...

بخشي از مسير برگشت مسير قبلي بود، اما بعد از آن جاده به سمت اردكان جدا مي‌شد و اين جاده خوشبختانه تماماً سرازيري بود. جاده بسيار خلوتي بود و كوير بخش‌هايي از زيبايي‌هاي نابش را به تماشا گذاشته بود.

به سمت اردكان، سرازيري دلچسب!

زيبايي‌هاي كوير...

پيش به سوي اردكان...

به هر ترتيب به اردكان رسيديم. قرار بود شب را اردكان بمانيم و ديداري با خانواده محسن سنايي داشته باشيم. اما برنامه‌مان تغيير كرد و قرار شد همان شب به سوي اصفهان برگرديم. بنابر اين در پاركي در مركز اردكان ساكن شديم و با مسعود سنايي، برادر محسن، تماس گرفيم و از او خواهش كرديم كه در پارك او را ببينيم. او اصرار زيادي كرد كه در خانه پذيراي ما باشد، و ما علي‌رغم علاقه‌اي كه به ديدار با خانواده محسن داشتيم، متاسفانه نتوانستيم به ديدن آن‌ها برويم و فقط يكي دو ساعتي را با مسعود در پارك گذرانديم.

با دوچرخه محسن ...

مسعود با دوچرخه محسن آمده بود. دوچرخه محسن را در ميان گرفتيم و عكسي به يادگار گرفتيم. دوچرخه‌اي كه مسيرهاي زيادي را در ايران و خصوصاً در كوير طي كرده بود. مسعود مي‌گفت كه هيچ چيز دوچرخه عوض نشده و اين‌ها همان لاستيك‌هايي است كه محسن انداخته است.

قول داديم كه يك بار براي ديدن مسعود و خانواده عزيزش به اردكان برويم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 16:37  توسط رسول  | 

 

شب، قبل از خوابيدن، ساعت حركت‌مان را به كليد دار كاروانسرا مي‌گوييم: بيداري ساعت پنج و حركت ساعت شش صبح؛ از ترس اينكه مبادا كاروانسرا را صبح زود ترك كنيم و در غياب او كسي بيايد و صدمه‌اي به اين بناي زيبا يا به امكانات داخل آن بزند.

جمع و جور كردن وسايل

صبح ساعت پنج بيدار مي‌شويم، چادرها و وسايل پخت و پز و خورده ريزها را جمع مي‌كنيم و خلاصه حدود ساعت شش محسن اولين كسي است كه حركت مي‌كند... و البته اولين كسي است كه با در بسته كاروانسرا مواجه مي‌شود!!

كليد دار محترم براي حفظ جان و مال ما لطف كرده بود و شب در را قفل كرده بود! ما فكر نمي‌كرديم كه بخواهد در را قفل كند، وگرنه از قبل قراري براي گرفتن كليد با او مي‌گذاشتيم. البته عجيب اينجا بود كه ما ساعت بيداري و حركت را به او اعلام كرده بوديم، اما با اين‌حال بنده خدا يا فراموش كرده بود، يا با خودش گفته : "اشكالي نداره، دو ساعت بيشتر مي‌خوابن، خستگي‌شون در ميره!"

طبق برنامه قرار بود صبحانه را در مسير چك‌چك بخوريم، اما حالا برنامه عوض شده بود. ما هم فرصت را از دست نداديم.

وقت‌كُشي ...

 

به سر زدن به سوراخ و سنبه‌هاي كاروانسرا مشغول شديم. نماي مناظر اطراف روستا از روي پشت‌بام كاروانسرا، آن هم در هواي خنك و روشني قبل از طلوع، خيلي ديدني بود.

طلوع خورشيد از پشت بام كاروانسرا

مناظر اطراف هنگام طلوع، از روي پشت‌بام كاروانسرا

روستاي خرانق

 

يكي دو ساعتي گذشت تا يك نفر ديگر آمد و در كاروانسرا را باز كرد! آزاد شديم...

نان تازه‌اي خريديم و صبحانه‌اي خورديم، جاي شما خالي. ضمناً يك گروه هلندي كه در هتل كويري واقع در خرانق ساكن بودند از همان سر صبح گشت و گذار در منطقه را شروع كرده بودند، سراغ نانوايي را از ما گرفتند، كمي گپ زديم، و جالب اينكه يكي از خانم‌هاي اين گروه، كه گويا از قهرمانان دوچرخه‌سواري بوده، به طرف ما آمد، از دوچرخه‌ها عكس گرفت و يك عكس گروهي هم گرفتيم.

دوچرخه‌سوار هلندي

به هر ترتيب از خرانق به سمت چك‌چك حركت كرديم. در نقشه ما، بيست كيلومتر از مسير خاكي بود، اما نقشه‌اي جديدتر، اين مسير را آسفالت نشان‌ مي‌داد. متاسفانه نقشه قديمي ما درست مي‌گفت و چون دوستان ما اولين تجربه دوچرخه‌سواري‌شان بود، مجبور شديم از وسايل نقليه موتوري (اينجا: وانت نيسان) براي حمل وسايل نقليه غيرموتوري (اينجا: دوچرخه‌ها) استفاده كنيم!! طي مسير، كارگران راه‌سازي مشغول كار بودند و شيب و ناصافي جاده به حدي بود كه واقعاً طي كردن اين مسير با دوچرخه‌هاي نا آماده ما غير ممكن بود. به هر ترتيب با گذراندن جاده خاكي ركاب زدن در آسفالت را شروع كرديم. مسير تا چك‌چك تركيبي از سرازيري و سربالايي بود و گاهي مجبور به ايستادن و استراحت كنار جاده مي‌شديم، و پس از تجديد قوا دوباره راه مي‌افتاديم.

حركت از خرانق

اطراف خرانق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:4  توسط رسول  | 

 

يكي از صحنه‌هاي به‌ياد ماندني در مسير يزد به خرانق، بعد از گذراندن سه راهي طبس، كه در واقع خروج از جاده يزد – اردكان و ورود به جاده طبس است، اسكلت جانوراني بود كه در دل خاك و شن كوير خودنمايي مي‌كرد و اين موضوع شوخي شده بود. مثلا محسن و هدا معتقد بودند اين‌ها اسكلت دوچرخه‌سواراني است كه در تور قبلي همراه ما بوده‌اند! و اينكه ما هر بار افرادي را مي‌آوريم و به بهانه دوچرخه‌سواري در اين بيابان هلاك مي‌كنيم!!

مسير شيب قابل توجهي داشت و ما مجبور به توقف‌هاي پي در پي بوديم. آب به اندازه كافي (يا شايد بيش از اندازه) همراه داشتيم و نوشيدن آب را مدام به يكديگر توصيه مي‌كرديم. واقعيت اين است كه غير حرفه‌اي بودن دوچرخه هدا كار را دشوار كرده بود و فشار زيادي به او مي‌آورد. با آن همه توقف و خستگي زياد و ... كم‌كم تصميم گرفتيم مستقيم و بي‌توقف به خرانق برويم!

 

قلعه خرانق و منارجنبان

و اما خرانق. قلعه‌اي قديمي در پايين روستا قرار دارد كه در واقع محل روستاي قديم خرانق است. اين قلعه داراي يك منار جنبان است كه ما در سفر قبل در آن جنبيديم! بقيه روستاي قديم واقعاً ديدني و بي‌نظير است. هنوز در ميان قلعه خانه‌هاي قديمي با همان حال و هواي دوست داشتني، تا حد زيادي سالم مانده‌اند. حياط كوچكي كه انار كوچكي در وسط آن است و وسط اين درخت انار هم ميوه‌هاي كوچكش با نوك كوچك گنجشك‌ها شكاف‌هاي كوچكي برداشته‌اند... در سكوت كامل... در كنار ايوان كوچكي كه طاقچه‌اي كوچك و بادگيري كوچك دارد...

نمايي از قلعه

 

ديوار قلعه

پس از رسيدن به خرانق، ناهاري (كه بيشتر به عصرانه و شام شبيه است) مي‌خوريم و پس از آن به سوي قلعه مي‌رويم. تا به خود بياييم هوا تاريك است و مجبوريم بازديد از قلعه را نيمه كاره بگذاريم.

شب را در كاروانسرا مي‌مانيم. آسمان كوير قبل از روشن شدن چراغ‌هاي كاروانسرا واقعاً ديدني است.

شب در كاروانسراي خرانق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان عزيز مي‌توانند در پايين صفحه وبلاگ در سمت چپ، با كليك بر روي مجموعه خرانق، به سايت گوگل رفته و مجموعه عكس‌هاي اين سفر را در آنجا مشاهده كنند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 0:33  توسط رسول  | 

 

خرانق - پاييز 86

آبان‌ماه سال قبل در سفري كوتاه سري هم به خرانق زده بوديم. آوازه اين روستاي زيباي كويري را شنيده بوديم و ديدن چند عكس در وبلاگي ناشناس اين علاقه را دوچندان كرده بود. گروهي بوديم كه براي كاري در زمينه موسيقي راهي يزد شده بوديم و من و دلارام بعد از پايان كار تصميم گرفتيم به خرانق برويم. داشتيم راه و چاه را از دوستان خوش‌لهجه يزدي مي‌پرسيديم كه دوستان ديگر هم يكي‌يكي به همراهي ما علاقه‌مند شدند و خلاصه تا چشم به هم زديم شده بوديم يك ميني‌بوس! همان روز موقع برگشت از خرانق به دلمان افتاد كه اين مسير را ركاب بزنيم؛ ضمن اينكه مي‌توانستيم چك‌چك و اردكان را هم در مسير بگنجانيم و همه چشم اميدمان به محسن سنايي بود تا راهنمايمان شود به "پير سبز"... و اين‌ها كه مي‌گوئيم برايمان برنامه واقعي بود و نه خواب و خيال... هرچند الان به افسانه و خيال‌بافي مي‌مانند بعد از آنكه محسن سنايي در آغوش "پير" براي هميشه آرام گرفت...

بايد در انتظار پايان كارهاي نيمه‌تمام مي‌مانديم كه در نوشته‌هاي قبل به آن اشاره کردیم... در تمام اين مدت انتظار در جستجوي همراهاني بوديم با شرايط يكسان تا اين مسير را با هم تجربه كنيم. تا پايان سال قبل با مجيد و آمنه رايزني‌هايي داشتيم... آن‌ها دنبال دوچرخه‌ مناسب مي‌گشتند و چند نمونه را هم ديده بودند و زير سر گذاشته بودند، اما در چند ماه اخير موضوع سربازي مجيد پيش آمد و شرايط تغيير كرد و خلاصه آنها نتوانستند با ما همراه شوند. مهدي و الهام استقبال كردند و دوچرخه‌ها را آماده مي‌كردند، اما هفته قبل از حركت برنامه‌شان تغيير كرد. مرضيه و همسر به علت مشغله زياد نتوانستند همراه اين سفر شوند، و به اين ترتيب مهدخت هم نتوانست همراهمان شود. هر چند كه از همسفري با آنها در برنامه‌اي ديگر نااميد نيستيم.

به محسن و هدا پيشنهاد كرديم، پذيرفتند و خيلي زود دوچرخه‌هايشان را فراهم و آماده كردند و خلاصه چهارشنبه شب اصفهان را به قصد يزد ترك كرديم.

مسير سفر دو روزه

شرح مسيرها و اتفاقاتي كه براي دوچرخه‌سوار مي‌افتد هميشه مشابه است، مگر در حالت‌هاي خاص. از اين رو با صحبت كردن از مطالب بديهي حوصله‌تان را سر نمي‌بريم.

فقط بدانيد كه دوچرخه‌ها كمي اشكال و ايراد داشت كه ما را گاه‌ به گاه مجبور به توقف مي‌كرد: يا براي شل و سفت كردن پيچ‌ها، يا براي گرفتن آچاري با شماره غيرمنتظره از يك راننده كاميون، يا براي خريد پيچي با اندازه خاص كه قابل خوراندن به فلان جاي دوچرخه باشد و ... و خلاصه از اين قبيل حوادث كه خيلي هم غير مترقبه نيستند، خصوصاً هنگامي كه در زمان كم و با فوريت خاص دوچرخه‌ها آماده سفر شوند. بگذريم...

مشكل دوچرخه‌ها

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:25  توسط رسول  | 

 

همان طور كه در مطلب قبلي نوشته بوديم، طی شهریور ماه، تنها ارتباط ما با عالم دوچرخه سواري و گردشگري ملاقات با دو زوج فرانسوي بود كه با "دوچرخه‌خواب" هايشان از ايران مي‌گذشتند تا به آسياي ميانه و احتمالاً چين بروند و خلاصه قصد داشتند اوراسيا را ركاب بزنند.

لوئيك و كورين

ما اول با لوئيك و كورين آشنا شديم... لوئيك متخصص انفورماتيك و كورين پرستار است. آن‌ها علاقه زيادي به ارتباط و گفت و شنود با مردم دارند و از اين كه مجبور شده بودند مسافتي را با اتوبوس طي كنند راضي نبودند... مي‌گفتند اين طور آدم نمي‌تواند مردم را ببيند و با آن‌ها رابطه برقرار كند.

ضمناً سايت نسبتاً كاملي دارند كه همه ريزه‌كاري‌هاي سفرشان را در آن نوشته‌اند، از هزينه‌ها و وسايل جانبي گرفته تا دلداري پدر و مادرهايشان در زمان دوري از آن‌ها! اين سايت به زبان فرانسوي است و ما در نسخه فرانسوي وبلاگ خود به آن لينك داده‌ايم.

..........................................

 

بنژامن و سيل‌وي

و اما زوج دوم، بنژامن و سيل‌وي ؛ ديدار ما با اين زوج بسيار كوتاه بود. ما فقط براي دقايقي آن‌ها را در راه‌آهن ديديم، هنگامي كه با قطار عازم مشهد بودند... هر دو مهندس مكانيك هستند و شركتي براي مشاوره در اين زمينه دارند. بار بسيار زيادي همراه داشتند (بيشتر از زوج قبلي) و پشت دوچرخه بنژامن، يك گاري كوچك مخصوص بسته بودند تا اضافه بار را در آن قرار دهند.

نكته جالب اين كه اين زوج سعي مي‌كردند الفباي فارسي را ياد بگيرند... كاغذي در دست بنژامن بود كه الفباي فارسي را روي آن برايشان نوشته بودند و صداي هر حرف جلوي آن به لاتين نوشته شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:35  توسط رسول  | 

 

شهريورماه فصل پركاري بود. آنقدري كه فرصت سر خاراندن هم نداشتيم. البته من چند بار سرم را خاراندم، اما دلارام بيچاره در تلاش و تب و تاب بود، و خلاصه و خوشبختانه همه چيز به خير گذشت... توي اين مدت دوچرخه‌ها حسابي خاك خوردند، و ما نه تنها نتوانستيم سفري بدون دوچرخه هم برويم، بلكه حتي نتوانستيم خاطرات سفرهاي غير دوچرخه‌اي قبل را هم بنويسيم (ببين عمق فاجعه چقدر بوده!!)

اين پست را ،كه در شروع نيمه دوم مهرماه نوشته مي‌شود، عمداً در شهريورماه مي‌گذاريم تا يادمان بماند چه شهريور پُر شر و شوري بود...

شايد تنها فعاليت خاصي كه طي اين دوره (وراي تحصيل و سفرهاي كاري و معاش و ...) كرديم، ديدار با دو زوج دوچرخه‌سوار فرانسوي بود كه با فاصله زماني يكي دو هفته از يكديگر وارد ايران شده بودند، و قصد داشتند به طرف آسياي ميانه و چين بروند. البته گاه‌گاهي با آن‌ها در تماس هستيم و از حالشان كمابيش باخبريم. نكته جالب دوچرخه‌هايشان بود كه به اصطلاح "دوچرخه خواب" بودند. در اولين فرصت عكسي از اين دوستان در وبلاگ خواهيم گذاشت.  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:28  توسط رسول  | 

 

این رساله از دوچرخه سوار گمنام قرن هفتم هجری است که فقط چند برگ آن از آفت زمان محفوظ مانده و در اینجا عینا ً به حضور علاقه‌مندان به اين ورزش باستانی، پيشكش مي‌شود. اميد كه مقبول افتد.

 ...........................................................................

رساله در معرفت دوچرخه سواری

 

در ستایش خدای تعالی در ایجاد گردش

بدان که خدای تعالی اساس هستی بر چرخیدن نهاد و این حکما را معلوم است اعنی کسی را که کمتر مطالعه ای در علوم و فنون دارد که از ریزترین ذرات موجود در اتم که الکترون باشد و بر گرد پروتون می گردد تا کهکشان های عظیم که در مدارات عظیمه در گردشند همه و همه اساس بر چرخیدن دارند و بر طالب علم واضح است که اگر گردش زمین به دور خورشید نبود و نی گردشش به گرد خویش، آدمی تنوع فصول زیبا و تفاوت لیل و نهار را در نمی‌یافت، و نه از روشنی و گرمی روز او را بهره‌ای بود کامل، نی از سکوت و آرامش شب وی را حظی حاصل.

پس دوچرخه سوار باید که در مفهوم چرخ بیندیشد و آنرا بدیهی نداند، و گردش آن را مثالی داند بر عالم عظما و تا چرخ می‌چرخد بداند که لطفی با اوست و هستی را از چرخ خویش قیاس گیرد و بداند که همه بر همین منوال است و همچنان که گردش چرخ دوچرخه ممکن است وی را تکرار در نظر آید، اما در حقیقت دوچرخه هر لحظه در مکانی تازه باشد، چرخش چرخ روزگار را نیز اساس بر بدعت و تازگی است و هر گردش چرخ وی نشانه ای تواند بود بر فیضی که از گرداننده بر گردنده تفویض می شود. 

 

فصل در ابداع دوچرخه

در ابداع دوچرخه اقوال مختلف است و عموم ابداع آن را به حکمای فرنگ منسوب می کنند و گویند که هر جزیی از آن را به نشانه ای بکار بسته اند و چرخ عقب نشان از چرخ هستی است در عالم مثال و معنا و چرخ جلو چرخ عالم محسوس است و تا چرخ عالم مثال نگردد چرخ این عالم ذره ای نچرخد و باد که در تیوپ کنند نمایانگر آن است که هستی را اساس بر باد است و خواجه رحمه الله الیه در این معنی سروده است؛ بیت: بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است. و چون دوچرخه سوار بر دوچرخه خویش در حرکت باشد نباید غافل باشد که هستی و سلامت و اساس او بر باد است. و فرمان نشانه اختیار است تا خود به راست و چپ منحرف می شوی یا راه راست را برمی گزینی؛ و بدان بدانجا می روی که خود خواسته ای. و زین که بر آن نشسته ای نشانه است مر عالم خاکی را که در آن به تو امکان استقرار داده‌اند تا سیر کنی، و راحتی و عذاب در اندازه هم در کار تو کرده اند، و بر این زین که نشسته ای بدان که باید شکرگزار باشی که راحتی و سکون را بر این چرخ دوار بر تو ارزانی داشته اند. و باربند که بر دوچرخه نهاده اند نشان از توبره است تا خود چه توشه در این راه با خود همراه می کنی، و کدام لطف را در این باربند به بنده ای از بندگان خدا می رسانی، و کدام ظلم و فساد و تباهی را در آن جابجا می کنی. و الاخر بدنه دوچرخه که مثال حکمت و رای توست تا چگونه جایگاه خویش و نظام هستی را درمی‌یابی و به چه رو این همه با هم مرتبط می‌سازی و بکار می‌گیری.

 

فصل در بزرگان این فن

گويند اول كس كه بر دوچرخه نشست و طريقي كوتاه با آن پيمود حكيم الهي افلاطون بود رحمة‌الله و مورخين بر اين نظرند كه هم او اولين سايكل‌توريست بود كه براي ديدار از حكماي شرق با دوچرخة ابداعي خويش به ديار فلسطين و شامات رهسپار شد و گويند شش سال در ممالك شرق بچرخيد و هيچ پنچر نشد، والله اعلم با‌الصواب. و دوم از حكيمان كه آن را بكار بست ارسطو بود كه افزودن ميل و رغبت دانشجويان را سوار بر دوچرخه به آكادمي مي‌رفت و هم او را واضع علم محيط زيست دانسته‌اند. و ديگر معلم ثاني حكيم ابو نصر فارابي روحي فداء بود كه از بيم مسخره‌ي خلق روز به صحرا نمي‌شد و شب‌ها حوالي منزلگاه خويش چند دوري با دوچرخه مي‌زد و او نخستين كس است كه ضرورت دينام را حسب حال خويش دريافت، اما مقرر نبود تا بشر در آن عصر بر علوم غريبه و مغناطيس تسلط يابد. ديگر ابوعلي سينا مولف قانون و شفاست كه براي سركشي به بيماران از دوچرخه بهره مي‌گرفت و گويند كوسي بر دوچرخه بسته بود تا به هنگام عجله با به صدا درآوردن آن خلق مسير را خالي كنند و اكثر مورخين بر اين نظرند كه خود اولين آمبولانس دوچرخه‌ي حكيم بوعلي بوده است رحمةالله اليه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:17  توسط رسول  | 

 

دو چرخ گردان

 

روزي اين نوشته را شروع كردم، اما همينطور نيمه تمام ماند... چون هنوز ياد محسن در حوالي وبلاگ‌هاي دوستان دوچرخه‌سوار است، و در اين مطلب هم اشاره‌اي به او كرده بودم، دوست دارم الان همين طور نيمه كاره توي وبلاگ بگذارمش:

امور دنیا به طرز عجیبی در هم تنیده است تا جایی که ممکن است هر چیزی از هر جایی و در هر موقعیتی با نقطه ای  به ظاهر نامربوط در جایی دیگر و دارای موقعیت دیگر مرتبط شود. ساختار اجتماع، به هر شکل که باشد، جایگاهی برای افراد گوناگونش دارد و ما طبق عادت هر کس را در جای خودش انتظار داریم و در غیر این صورت متعجب می شویم. حتماً بارها این جمله را شنیده اید که خطاب به کسی یا پشت سرش می گویند:"تو را چه به این حرف ها؟! کار خودت را بکن!!" مثلاً وقتی بقال محل در خصوص سیاست خارجی نظر می دهد، یا نانوا از علم زیست شناسی یا زمین شناسی سخن می گوید.

سنت اگزوپری در جایی می گوید:"حرفه آدمی را با هستی مرتبط می کند". هم او مثال می زند که کشاورز با نوک خیشش رازهایی از هستی را درمی یابد و برملا می کند، و خلبان هستی را از ورای هواپیمایش لمس می کند؛ و در نهایت هر انسانی از رهگذر حرفه خویش با مسایل اساسی زندگی بشر دست به گریبان می شود.

در کشور ما دوچرخه سواری ممکن اسن حرفه محسوب نشود، چون مثلاً مانند کشور هند کسی با دوچرخه مسافرکشی نمی کند، و حتی خرید و گردش در شهر هم با این وسیله متداول نیست. اما همین دوچرخه سواران غیر حرفه ای از ورای دو چرخ گردان خویش دنیای پیرامون را می کاوند. هیچ عجیب نیست که دوچرخه سواری با سیاست درگیر شود، چرا که سیاست نیز به اقتضای حال با دوچرخه سواری سر و کار دارد؛ مثلاً کاندیدایی که با وعده و وعید اجازه دوچرخه سواری به خانم ها نام خود را بر سر زبان ها می اندازد و جنجال تبلیغاتی برپا می کند.

جعفر و نسیم با دوچرخه به دنبال شناخت اقوام و ملل هستند و در واقع در این آینه خود را می شناسند؛ همان طور که محسن دست از سر کویر برنمی دارد (و تقصیر ندارد، چرا که کویر دست از سرش برنمی دارد) و خود را در آن خلوت و سکوت بی مانند می جوید و ذهنش را به افق بی انتها پرواز می دهد؛ همان طور که یکی برای احقاق حقوق انسانی همنوعش دور دنیا را رکاب می زند، و دیگری برای پاسداشت میراث بشری؛ و همان طور که نیرویی سعید سعیدی را به قونیه می کشاند و می کند آنچه باید بکند؛ و چه ایرادی دارد که نه سجاده نشین، که "دوچرخه سوار" باوقاری باشی و بازیچه کودکان کوی گردی ؟ ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:42  توسط رسول  | 

 

 

محسن

فرصت‌ها از دست مي‌روند. نبايد منتظر ماند. روزگار سرش را زير انداخته و كار خودش را مي‌كند. اگر امروز فكر انجام كاري در سرت مي‌افتد، همين امروز وقت انجام آن است. وگرنه يك روز كليك مي‌كني و مي‌بيني كه جز باد در دستت نيست. مثل من كه هر از گاهي نگاهي به يكي از لينك‌هاي سمت چپ وبلاگ مي‌اندازم و روي اسم كسي كه دلم بيشتر برايش تنگ شده كليك مي‌كنم...

اين روز و روزگار به دلتنگي هم نمي‌شود اعتماد كرد؛ انگار باتري ساعتش خوابيده است، يا قصد آزار دارد، يا مي‌سنجدم، يا... خلاصه نمي‌دانم چه غلطي مي‌كند كه من چند روز ديرتر مي‌رسم.

مي‌دانم كه حتي در اين دنياي بي‌روح اينترنت هم همه چيز حساب و كتاب خودش را دارد. بين لينك تا لينك فرق است، بين كليك تا كليك هم فرق است؛ مي‌خواهم بگويم كه اگر من اينجا لينك او را بدهم و شما كليك كنيد، همان صفحه مي‌آيد، ولي شما از آن همان پيامي را نخواهيد گرفت كه من مي‌گيرم.

باور نمي‌كنيد؟ روي لينك "محسن، دوچرخه سوار ماجراجو" در سمت چپ همين صفحه كليك كنيد... مي‌دانم؛ خيلي دير است؛ خيلي دير...

 

وبلاگ محسن

 

پيشتر در جايي نوشته بودم: "واقعيت اين است كه دير نمي‌شود، دير مي‌كنيم"

هنوز هم همين است...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:9  توسط رسول  | 

 

گواهي نامه رانندگي با دوچرخه پايي

 

اين هم سندي از سنه‌ي 1309 تا بدانيد كه ما دوچرخه‌سواري با پيشينه‌ايم!! البته دلارام هم در آن زمان دوچرخه سواري مي‌كرد، اما به صورت غير قانوني، چون دوچرخه سواري زنان تكليفش مشخص نبود (مثل همين الان!). ما از دلارام هم در آن دوره عكسي داريم كه هر وقت پيدا شد توي وبلاگ مي‌گذاريم.

اي... اي... يادش به خير... اون زمان دوچرخه‌سواري كلي آداب و تشريفات داشت، بايد گواهينامه مي‌گرفتي، اداره‌ي نظميه تأييد مي‌كرد، الصاق عكس داشت... اي داد از پيري!!!

اي... داد و بيداد از دست روزگار... اون روزها تهران را با "ط" مي‌نوشتيم، به وسايل نقليه مي‌گفتيم وسائط ناقله! به دوچرخه سوار هم مي‌گفتيم راكب! كجايي جووني كه يادت به خير!

يادمه گواهينامه‌ي مخصوص اصفهان چاپ نمي‌شد و همون طهران را روش خط مي‌كشيدن و كنارش مي‌نوشتن اصفهان، چون اون قدري دوچرخه‌سوار توي اصفهان نبود كه ارزش چاپ يك فرم اضافه رو داشته باشه! راستي، هر دوچرخه‌سواري شماره مخصوصي داشت كه چهار رقمي بود... شماره‌ي من 3460 بود.

حالا هر بچه‌ي فسقلي، يه دوچرخه‌ي دنده‌اي و كمك‌فنر دار و فلان و بهمان سوار مي‌شه و تو كوچه و خيابون ويراژ مي‌ده!!

به قول شاعر : جووني هم بهاري بود و بگذشت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط رسول  | 

 

 

هر كلمه و هر اسمي مي‌تواند مورد توضيح و تفسير قرار گيرد و اسم وبلاگ ما هم از اين قاعده مستثني نيست. راستش ما هنگام انتخاب اسم حساسيت زيادي به خرج داديم تا اسمي بگذاريم که محدودمان نكند و قابل تفسير باشد! به همين دليل اسم وبلاگ را مثلاً "ايرانگردي با دوچرخه" نگذاشتيم، و گذاشتيم :"دوچرخه سواري  و  ايرانگردي"  براي اين كه اگر روزي روزگاري مثل امروز سفرهاي با دوچرخه‌مان محدود شد، باز جايي براي نوشتن داشته باشيم! و مي‌بينيد كه اين "و" خيلي خيلي مهم است!!

ما در اقدامي سريع و بدون برنامه‌ريزي قبلي سفر كوتاهي به خوزستان كرديم، كمتر از 48 ساعت؛ و البته تمام اين مدت را در اهواز بوديم. خيلي حيف شد كه نتوانستيم با همسايه عزيز وبلاگمان جناب آقاي قلمي ديداري كنيم...

اين سفر از چند جهت بر ما تأثير گذاشت. اول اين كه براي جشن حنابندان دوست عزيزي مي‌رفتيم كه مجلس زيبايش را به ساز و دهل (سرنا و دهل) بختياري آراسته بود و تلاش مي‌كرد نشان دهد چندين سال زندگي در اروپا نتوانسته ارتباط عميق فرهنگي‌اش با قوم و قبيله را از او بستاند.

توشمال [۱] مي‌نواخت و همه را به رقص در‌آورده بود، حتي ما كه رقص زيباي "سه پا" را نمي‌دانستيم، دوست داشتيم موجشان بيايد و در برمان بگيرد. نوراله خيلي دوست داشتني و بي‌تكلف است. وقتي در سرنا مي‌دمد، وقتي چشم‌هايش را مي‌بندد و لپ‌هايش بيرون مي‌زنند، يا هنگامي كه با مهر و محبت به عروسك‌هاي رقصانش مي‌نگرد، انگار دارد خودش را، هستي‌اش را در ساز مي‌كند و در طبق اخلاص تقديم آن‌ها مي‌كند. مي‌گويم عروسك، چون او مانند عروسک گردانی كه با بند‌هايي نامرئي عروسك‌هايش را هدايت مي‌كند، با صداي سازش جمع را به رشته‌اي در مي‌آورد و مي‌چرخاند؛ رشته‌اي كه سر ديگرش زير انگشتان تكيده و بي‌قرار اوست.

نوراله

 

دوم اين كه ما دو دوست قديمي را بعد از سال‌ها مي‌ديديم و اين حكايت غريبي است. خيلي چيزها با مرور زمان تغيير مي‌كنند و باز در چشم دوست كه مي‌نگري، به كلامش كه گوش مي‌سپاري، انگار هيچ چيز تغيير نكرده است، هر چند كه در ظاهر هيچ شباهتي بين امروز او و امروز من و تو، و گذشته‌ي بسيار گذشته‌ي ما نيست.

و سوم اين كه ديدار خوزستان هر بار دوست داشتني است، اما درد‌آور است و اين درد ناگزير... خوزستان دايه است؛ نه، مادر است! مادري كه هر بار به سراغش مي‌روي پير تر شده، و از كارافتاده‌تر... در خيابان كه قدم مي‌زني، چهره مردم كوچه و بازار را كه مي‌بيني، امكانات سطح شهر را كه با ديگر مراكز استان‌ها قياس مي‌كني، كار و زحمت در هواي طاقت‌فرساي تابستان (و حتي از نيمه‌ي بهار به بعد) كه در نظرت مي‌آيد... به موازات همه‌ي اين‌ها نمي‌تواني از ياد ببري كه چه بخشي از درآمد كل كشور از دست و بازوي همين مردم تأمين مي‌شود.

هر بار موقع خداحافظي از خوزستان، اين بيت از سايه را برايش مي‌خوانم:

"دگر بارت چو بينم شاد بينم

سرت سبز و دلت آباد بينم"...

 

طرح "چوقا" - لباس محلي مردان بختياري

 

[1] - بختياري‌ها به نوازندگان‌شان توشمال مي‌گويند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:28  توسط رسول  | 

 

زاينده رود

 

در تعطيلات نوروز فرصتی دست داد تا در حاشيه زايندهرود چند ساعتی رکاب بزنيم؛ جای همه دوستان خالی. در واقع از شرق اصفهان (پل بزرگمهر) تا غرب آن (بيشه ناژوان) رفتيم و برگشتيم. اين مسير در شهر از ميان بوستان‌های حاشيه زاينده رود می‌گذرد، و در حومه شهر و بيشه ناژوان داراي مسيرهاي آسفالت و خاكي است. هر چند زاينده‌رود در تمامی مسيرش، از زاگرس تا باتلاق گاوخونی، ديدنی است، اما در قسمت بيشه ناژوان مناظر بسيار زيبا و بکری را در چند کيلومتری مرکز شهر اصفهان به نمايش گذاشته است. اگر روزی روزگاری گذرتان به اصفهان افتاد، از گرد و گشت در اين منطقه غافل نمانيد.

 

بيشه ناژوان

حاشيه زاينده رود

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:0  توسط رسول  | 

 

 

 زايش جوانه ها

 

آخرين خبر اين كه

در چوب‌هاي خوش‌آهنگ

زايش جوانه‌هاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط رسول  | 

 

 

سفر چهارم با گروهي پنج نفره بود: شهرام مظفري، حامد انصاري‌پور، مرتضي هنري، رضا صادق‌زاده و من. مسير انتخابي ما اصفهان به يزد بود. ما اين مسير را طي 3 روز ركاب زديم: روز اول اصفهان تا نايين، روز دوم نايين تا اردكان و روز سوم اردكان تا يزد.

 

ورودي يزد

 

مهم‌ترين خاطرة اين سفر دير راه افتادن از اصفهان بود، چون شهرام و رضا و مرتضي شب قبل از تهران آمده بودند و براي صبح زود برخاستن و ركاب زدن خيلي خسته بودند؛ و اين دير راه افتادن موجب شد ما ساعت 12-11 شب از گردنة ملااحمد عبور كنيم، و در آنجا با گله‌اي سگ مواجه شويم، و از ترس آن‌ها ركوردِ سرعتِ جديدي در بالا رفتن از سربالايي (آن هم با آنهمه بار) از خود به جاي بگذاريم! اين سفر هم با نامه و معرفي كميتة سايكل‌توريسم فدراسيون دوچرخه‌سواري و در تعطيلات نوروز 1381 انجام شد.

 

دروازه قرآن - يزد

 

 

آتشكده يزد

 

ما براي شهريور 1381 برنامه‌اي 10 روزه ريختيم: از قره‌كليسا در ماكو تا گنبد سلطانيه در زنجان، اما متأسفانه من نتوانستم در اين برنامه شركت كنم و دوستان همراه در دو برنامة قبل (غير از حامد انصاري‌پور) به اضافة يكي دو عضو جديد، مسير را تغيير دادند و از اروميه شروع كردند و تا تبريز و چند نفرشان تا زنجان و حتي قزوين ركاب زدند. اين سفر آخر جزو سوابق دوستانم محسوب مي‌شود! به قول معروف :"من آنم كه رستم بُوَد پهلوان" !!

 

از سفر يزد ۱۳۸۱ به بعد پروندة سفرهاي دوچرخه‌اي من بسته مي‌شود تا سفر اخير اردكان به يزد، در فروردين 1386 و به همراه دلارام. راستش دليل بسته شدن پروندة دوچرخه سواري، تصادفي درون شهري بود كه در آن هر دو دست من از مچ و آرنج آسيب جدّي ديد، و براي چند سالي دوچرخه و دوچرخه‌سواري را كنار گذاشتم.

 

اين بود پيشينة دوچرخه‌سواري من، كه اگر چه پُربَرگ نبود، اما خودمانيم پُربار هم نبود!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:15  توسط رسول  | 

 

 

حاج قربان و دوتار _ فروردين 1384 _ علي آباد قوچان

 

دوتار ماند

حاجي رفت

 

حاج قربان آخرين بخشي شمال خراسان بود ... بعد او دوتار مي‌ماند، نوازندگان دوتار هم خواهند نواخت، ممكن است لقب بخشي را هم مدتي بتوان حفظ كرد؛ اما ...

 

حاج قربان سليماني

 

صحبت از شخص حاجي نيست بلكه با رفتن او فرهنگ شفاهي شمال خراسان آخرين خاطرة خود را از روزگار كهن به فراموشي مي‌سپارد. او آخرين عصارة نگرشي بود كه فقط با زيستن قابل ثبت و ضبط و قابل پاس‌داشتن و اشاعه بود و گواه من هزاران ساعت صوت و تصوير ضبط شده‌اي است كه بويژه پس از شهرت عالمگيرش از او جمع آورده‌اند، و از دل همة آن‌ها نمي‌توان قطره‌اي از صلح و صفاي او را فراگرفت يا حتي تقليد كرد، گيرم كه پنجه‌هاي‌مان بتوانند ظاهر كارش را تقليد كنند، كه اين نيز بعيد مي‌نمايد.

فروردين 1384 به اتفاق استاد گرامي‌ام علي بياني و دوست عزيزم شهرام مظفري دو سه روزي در هواي حاجي تنفس مي‌كرديم؛ سبك بود و معطر، و شوق پرواز در سر مي‌انداخت... يادداشتي از آن سفر نوشته بودم كه در وبلاگي ديگر درج شده بود. خواندنش را در اين حال دوست دارم؛ مي‌خواهم يادم بماند...

 

 

 

 

 به ياد حاج قربان سليماني

 

 

هفدهم فروردين ساعت يازده شب به علي‌آباد مي‌رسيم. از سرما سنگ مي‌تركد. تا انتهاي علي‌آباد مي‌رويم اما خانه‌اش را پيدا نمي‌كنيم. به تنها مغازه‌اي كه تا آن ساعت در اين روستاي كوچك باز است مي‌رويم و نشاني او را مي‌پرسيم. صاحب مغازه طبق معمول روستايي‌ها، به راحتي نشاني مي‌دهد، و ما طبق معمول شهري‌ها سردرگم مي‌شويم. بار دوم بر مي‌گرديم و باز همان حكايت، تا بالاخره خانه‌ي عليرضا را پيدا مي‌كنيم : مغازه دار گفته است كه حاجي خانه‌ي عليرضاست. خود حاجي بعد به ما مي‌گويد كه با رفتن همدمش ديگر در خانه‌ي خود قرار ندارد. در مي‌زنيم و عليرضا مي‌آيد. عجله داريم كه اتومبيل را در حياط بگذاريم و جان خود را از سرما نجات دهيم. حاجي در خانه منتظر ماست. هر دو تعجب مي‌كنند كه ما چه قدر دير آمده‌ايم. از اين كه ما مدتي را در آن سرما در روستا سرگردان بوده‌ايم خيلي ناراحت هستند؛ گويي آن را گناه خود مي‌دانند و اين تا چندين دقيقه موضوع صحبت ما باقي مي‌ماند. نمي‌دانم چه مي‌كنند كه آدم احساس نمي‌كند ميهمان است؛ حتا از خانه‌ي خودمان هم راحت‌تريم: خيلي بي‌پيرايه‌اند. ساعتي با ما مي‌نشينند و با چاي داغ سرماي زير صفر را از يادمان مي‌برند. شب‌هاي بعد مي‌فهميم كه شب‌ها خيلي زود مي‌خوابند و شب اول براي ما تا آن ساعت بيدار مانده‌اند، بي هيچ منتي و بدون خميازه كشيدن و به ساعت نگاه كردن.

 

 

صبح روز بعد زندگي آغاز مي‌شود. ما از خستگي روز قبل دير از خواب بلند مي‌شويم. آن‌ها هر چند كه صبح خيلي زود بيدار مي‌شوند اما به سراغ ما نمي‌آيند و گويا گوش به زنگ هستند تا مطمئن شوند كه ما از خواب بيدار شده‌ايم تا رسم ميهمان نوازی را بدون تأخير به جا بياورند.

 

 

وقتي كه حاجي شروع مي‌كند به صحبت‌كردن، لذت‌بخش‌ترين كار دنيا گوش‌دادن است، گوش سپردن به شيريني كلامي كه هر قدر طولاني‌تر شود بيشتر از آن لذت مي‌بري. بي جهت نبوده كه او را تا دورترين روستاهاي قوچان براي بخشي‌گري دعوت مي‌كرده‌اند ؛ نه اين كه او تنها بخشي اين منطقه باشد، اما لابد سحري در سخن خود داشته كه اين همه محبوبيت برايش به ارمغان آورده است ؛ سحري كه گوش نا آزموده‌ي ما از پس غبار سال‌ها آن را در مي‌يابد. با دقت و ظرافت باور نكردني از همه‌ي آن چيزهايي كه ممكن است ما حتا به آن ها فكر نكرده باشيم سخن مي‌گويد. از رسم و رسوم و مراسم آييني گرفته تا خوراكي‌ها و بيماري‌ها و پوشاك و ... پوستين زيبايش را هم كه از پوست دوازده بره درست شده مي‌آورد تا ما ببينيم. كم‌كم متوجه مي‌شويم كه او در همه چيز تخصص دارد، و نه آن طور كه ما فكر مي‌كرديم فقط در موسيقي.

 

 

 

 

 

اما به وادي موسيقي كه وارد مي‌شود مانند عقابي بلندپرواز بال مي‌گشايد ؛ بال‌هايي تا آن اندازه توانا كه ما را نيز از زمين برمي‌گيرد و به بالا مي‌كشد. به همين سادگي و با كمال ميل به دامش مي‌افتيم. كسي كه در پيري اين چنين شكار كند، ببين در جواني چه صيّاد ماهري بوده است. كلامش باز نمي‌ماند و به وادي موسيقي وارد مي‌شود. مقدمات را خيلي دقيق و استادانه مي‌چيند. مي‌داند كه چگونه تشنه كند و چگونه بنوشاند، سيراب كند. ما با توان پرواز با او، با تجربه پرواز با او ، فاصله‌اي كوچك داريم: همين كه دست دراز كند و سازي را كه به ديوار تكيه داده بردارد، ما به حالت بي‌وزني در مي‌آييم؛ بر اقيانوسي شناور مي‌شويم كه او از هفت سالگي در آن غواصي مي‌كند و از دل آن مرواريد بيرون مي‌كشد.

 

 

اولين نغمه‌هاي "باش حسين يار"(۱) که از كاسه‌ي ساز فرار مي‌كنند، لبخند بر لبانش مي‌نشيند؛ لبخندي كه من در خزانه‌ي محدود كلماتم هيچ صفتي براي توصيفش نمي‌يابم؛ گويا تمام گذشته‌ي بامراد و نامراد خود را در لحظه‌اي از ذهن مي‌گذراند؛ اما اين هم نيست؛ طنزي عميق‌تر بايد باشد... پنجه‌ي پير با رقصي دل‌انگيز بر تارهاي سيمين دوتار زخمه مي‌زند... كلام باز مي‌ماند.

 

 

 

 

حاجي و فرزندانش نيز مانند پدرانشان با دو زبان صحبت مي‌كنند : يكي كلام كه خود شامل سه زبان تركي و فارسي و كردي مي‌شود، و ديگري زبان موسيقي كه با آن مي‌توانند با همه‌ي مردم دنيا صحبت كنند، از كلمبيا و اكوادر در امريكاي جنوبي گرفته تا فرانسه و آلمان در اروپا . حيدر هم مانند پدر و پدربزرگش اين زبان را خوب مي داند، هر چند كه در كلام بسيار كم حرف است.

 

عليرضا به طنز مي‌گويد كه ما سرما را با خود به علي‌آباد برده‌ايم وگرنه هيچ گاه در فروردين چنين سرمايي در منطقه سابقه نداشته است. ما بعد از سه روز کوله بارمان را می‌بنديم و آهنگ بازگشت می‌کنيم اما سرما با ما نمي‌آيد و همان جا مي‌ماند.

 

گرماي آن سه روز را هنوز درون خود احساس مي كنم.

 

 

 

 دوشنبه، 31 مرداد، 1384

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) از مقام های موسيقی شمال خراسان بزرگ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 2:10  توسط رسول  | 

kharanagh