تبليغاتX
دوچرخه سواري و ايرانگردي

دوچرخه سواري و ايرانگردي

سيكلوتوريسم Cyclotourism

 

 

پس از قطعي شدن سفر، تصميم گرفتيم علاوه بر سفر گردشگرانه و ورزشي، در حد توان براي معرفي و يا كمك به جرياني خيرخواهانه و فرهنگي تلاش كنيم. واقعيت اين است كه سفر با دوچرخه در نظر عموم مردم و خصوصاً جوانان جذاب است، و مي‌توان با استفاده از اين جذابيت، كارهاي انسان‌دوستانه و مردمي را بهتر و مؤثرتر انجام داد.

 

 

*          *          *

 

از اين رو ما با موسسة محک تماس گرفتيم و خواستار آن شديم كه طي سفرمان به صورت داوطلبانه به معرفي اين مؤسسة خيريه بپردازيم.

 

محك - موسسه خيريه حمايت از كودكان مبتلا به سرطان

 

به همين منظور به مؤسسة محك رفتيم و بعد از صحبت‌هاي اوليه با دفتر روابط عمومي، جلسه‌اي با معاون مديرعامل محك داشتيم. در اين جلسه مسير خود را به ايشان اعلام كرديم، و خواستار آن شديم تا بروشورها و معرفي‌نامه‌هاي اين مؤسسه را براي پخش در سفر همراه خود ببريم.

 

بيمارستان محك : تهران- دارآباد

 

ايشان همچنين بَنِري براي نصب بر روي چادر، به هنگام اقامت در شهرها، به ما دادند، كه ما با توجه به مسير سفرمان فقط توانستيم در سرچشمة خوانسار آنرا نصب كنيم و در شهرهاي ديگر به نمايش موردي آن بسنده كرديم.

 

خوانسار - بوستان سرچشمه

 

 

مؤسسة خيرية حمايت از كودكان مبتلا به سرطان (محك) مؤسسه‌اي غيردولتي است كه با كمك‌هاي مردمي و خيرخواهانه اداره مي‌شود. اين مؤسسه هزينه‌هاي درماني كودكان مبتلا به سرطان را (شامل شيمي‌درماني، هزينة اقامت كودك بيمار و يكي از والدين او به عنوان همراه، هزينة رفت و آمد به بيمارستان و ...) از طريق جذب كمك‌هاي مردمي، مي‌پردازد.

 

كودك تحت درمان - موسسه محك

 

طبق آمار و اطلاعاتي كه اين مؤسسه به ما داد، هزينة هر كودك مبتلا به سرطان در هر ماه بالغ بر 150 هزار تومان مي‌شود، كه انصافاً هزينة سنگيني است و بسياري از خانواده‌هايي كه كودكي مبتلا به سرطان دارند، از پس تأمين آن برنمي‌آيند. هنگامي كه دلارام در بوستان سرچشمة خوانسار با گروهي از خانم‌هاي مسن در مورد محك و كمك‌هاي مردمي صحبت مي‌كرد، يكي از آن‌ها در جواب دوست خود كه اطلاعات بيشتري از چگونگي فعاليت‌هاي اين مؤسسه مي‌خواست، گفت: "يعني اگر بتواني به اين بچه‌ها كمك كني ثوابش برابر رفتن به حج است".

 

خوانسار - بوستان سرچشمه - معرفي محك

 

 

شما براي اطلاع از برنامه‌هاي محك مي‌توانيد در هر ساعت شبانه‌روز با تلفن گوياي 22213888 تماس بگيريد.

 

پست الكترونيك:

info@mahak-charity.org

 

مؤسسة محك همچنين داراي گروهي روي سايت Yahoo است، شما با عضويت در اين گروه مي‌توانيد در جريان فعاليت‌هاي محك قرار بگيريد.

 

 

 

*        *        *

 

 

علاوه بر اين، ما اطلاع‌رساني در مورد بيماري ايدز را با مشاوره دفتر يونيسف در ايران انجام مي‌داديم. اين اطلاع‌رساني شامل پخش پوستر، بروشور، لوح فشرده (سي‌دي) و دفترچه‌هايي بود كه از يونيسف دريافت كرده بوديم.

 

هم پيمان در برابر گسترش ايدز

 

به علت كمبود جا و سنگيني بار، ما فقط تعداد كمي فيلم و دفترچه و پوستر همراه خود داشتيم، از اين رو ناچار بوديم اين نمونه‌ها را در اختيار مدارس بگذاريم تا به اين طريق اطلاع‌رساني گسترده‌تري انجام گيرد. حالت مطلوب اين بود كه ما اطلاعات را مستقيماً به دست بچه‌ها برسانيم، اما چون تعداد محدودي پوستر و فيلم و بروشور همراه داشتيم، سعي مي‌كرديم در حضور بچه‌ها نمونه‌ها را به مربي‌ها بدهيم، و مستقيماً به بچه‌ها مي‌گفتيم كه نمايش فيلم و مطالب دفترچه‌ها را از مدرسه بخواهند.

 

دبيرستاني در گلپايگان

 

در خوانسار با چند گروه دانش‌آموزي مواجه شديم كه براي گردش به سرچشمه آمده بودند. از بچه‌ها خواستيم ما را پيش معلم‌شان ببرند، و در حضور آنها پوسترها و فيلم‌ها را به معلم‌شان داديم تا در مدرسه در اختيارشان قرار دهند.

 

ما در تمامي موارد فيلم و پوستر را در اختيار سرمجموعه قرار مي‌داديم تا بين همة اعضاي زير مجموعة خود منتشر كند، از آن جمله فرمانده سربازان نيروي انتظامي فريدونشهر، يكي دو گروه دانشجوي دختر در سرچشمة خوانسار و انجمن دوستداران ميراث فرهنگي " وَردپاتكان " در گلپايگان.

 

دانشجويان در سرچشمه خوانسار

 

هنگام خروج از گلپايگان وقتي به روستاي سعيدآباد رسيديم متأسفانه دبيرستان‌ها بسته بودند، و ناچار شديم فيلم آموزشي و دفترچة اطلاعات در مورد بيماري ايدز را در اختيار دو دختر دبيرستاني بگذاريم كه از مدرسه به خانه برمي‌گشتند، و از آن‌ها خواهش كرديم اين نسخه‌ها را در اختيار مدرسه بگذارند تا مورد استفادة همشاگردي‌هايشان قرار گيرد.

 

 

 

اگر مايليد دربارة ايدز (خصوصاً در ايران) بيشتر بدانيد مي‌توانيد به سايت زندگي مثبت سر بزنيد.

 

 

همچنين مي‌توانيد از سايت يونيسف ايران و پوسترهاي آن در خصوص ايدز (پوستر شماره 1 ، پوستر شماره 2، روي الف، و پوستر شماره 2، روي ب) ديدن كنيد.

 

 

براي كسب اطلاعات بيشتر دربارة فعاليت‌هاي يونيسف در ايران، با پست الكترونيك: Tehran@unicef.org مكاتبه كنيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:25  توسط رسول  | 

 

 

پس از خروج از فريدونشهر با مناظر بسيار زيبايي روبرو مي‌شويم: دشت‌ها و كوه‌هاي سبز، درخت‌هاي پر شكوفه و آسماني آبي رنگ. خوشبختانه مسير هم سر پاييني است و به راحتي ركاب مي‌زنيم. براي خوردن نهار كنار رودخانه‌اي با صفا مي‌نشينيم و با نان محلي و پنير و حلواشكري از خودمان پذيرايي مي‌كنيم. چند خانم محلي كه گويا براي گردش آمده‌اند از كنارمان مي‌گذرند و چند متر دورتر از ما اطراق مي‌كنند. وقتي مشغول جمع كردن وسايل مي‌شويم، دو نفر از آنها سراغمان مي‌آيند و ما را به منزلشان دعوت مي‌كنند و رسم ميهمان‌نوازي را به جا مي‌آورند. از آنها تشكر مي‌كنيم و به راه مي‌افتيم.

 

نهار در جاده فريدونشهر

 

 

 انتهاي جاده فريدونشهر، قبل از اينكه به تقاطع جاده داران برسيم، با سربالايي ممتد و طولاني‌اي مواجه مي‌شويم كه حسابي نفس‌گير است. به جاده داران كه مي‌رسيم نزديك‌هاي غروب است و سعي مي‌كنيم با سرعت بيش‌تري پا بزنيم تا به تاريكي نخوريم. مسير كمي فراز و نشيب دارد. در سرپاييني‌ها سرعت مي‌گيريم تا سربالايي‌ها را راحت‌تر طي‌كنيم اما باد مخالف اجازه نمي‌دهد آنقدرها كه بايد سرعت بگيريم. آدم حين دوچرخه‌سواري، مثل ناخداي كشتي‌هاي بادباني، دائم چشمش به باد است. اينكه كي موافق است و كي مخالف. يك باد مخالف در مسيري مسطح مي‌تواند به اندازه يك سربالايي موجب صرف انرژي شود. چشمتان روز بد نبيند از سربالايي با باد مخالف! و خدا برساند سرپاييني با باد موافق !

گرگ وميش هوا را رد مي‌كنيم و ابتداي شب وارد داران مي‌شويم. از يك ماشين نيروي انتظامي كه از ما كارت شناسايي مي‌خواهد، سراغ اداره تربيت بدني را مي‌گيريم و به آنجا مي‌رويم. مي‌گويند خوابگاهي ندارند و يك اتاق اداري كوچك واقع در يكي از سالن‌هاي ورزشي را در اختيار ما قرار مي‌دهند. پس از صرف شام در مهمانسراي جهانگردي داران كه همان نزديكي‌ها است، به محل اقامتمان برميگرديم و استراحت مي‌كنيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 2:45  توسط دلارام  | 

 

 

ما از ماه‌ها پيش طرح سفري در زاگرس را در ذهنمان مي‌پرورانديم. شايد از پاييز سال گذشته، هنگام سفر به شهركرد و داران و فريدونشهر، نطفة اين برنامه شكل گرفت. با قطعي شدن برنامه از چند نفر از دوستانمان دعوت كرديم تا در اين سفر همراه ما باشند، اما غير از رسول فروغي – كه در آخرين روزها جواب مثبت داد – هيچ كدام نتوانستند با ما همراه شوند. او از دوستان من است و چند سفر با دوچرخه را تجربه كرده است.

 

با توجه به وضعيت آب و هوا و براي پرهيز از گرما، تصميم گرفتيم سفرمان را از فريدونشهر آغاز، و پس از گذراندن شهرهاي داران، دامنه، خوانسار، گلپايگان، خمين، محلات، به شهر دليجان ختم كنيم. در واقع قصد داشتيم حتماً تا گلپايگان را ركاب بزنيم، و اگر وضعيت را مناسب ديديم تا دليجان ادامه دهيم. حتي پيش بيني كرده بوديم كه سفر تا نراق، نياسر و بعد كاشان هم ادامه پيدا كند. البته به شرطي كه هم وضعيت هوا اجازه دهد، هم توان ما با توجه به كوهستاني بودن مسير و هم (از همه مهمتر) وقت، و اين در حالتي ممكن بود كه بتوانيم با سرعت بيشتر، در وقت صرفه‌جويي كنيم. البته تلاش براي معرفي موسسة خيريه محك و اطلاع رساني در مورد ايدز برنامة فوق‌العاده‌اي بود كه مي‌توانست از سرعت ما بكاهد، اما اين اهميتي نداشت و مُصرّ بوديم كه اين دو كار را در حدّ توان خود انجام دهيم.

 

نقشه مسير

 

مسير انتخابي ما حسن ديگري هم داشت. وقتي كه مبداً حركت بلند ترين شهر ايران باشد، به آن معني است كه به هر شهري سفر كنيم، ارتفاع كم كرده‌ايم و به اين ترتيب بيشتر با سرازيري (شيب رو به پايين) روبروييم تا با سربالايي! اما مهمتر از همة اين‌ها طبيعت اين مسير بود.

 

از سه‌راه كهندژ اصفهان با اتوبوس 7 صبح فريدونشهر حركت مي‌كنيم. چون دوچرخه‌ها در جعبة اتوبوس جا نمي‌شوند، با كمك راننده آن‌ها را بر روي سقف اتوبوس محكم مي بنديم. سه ساعت در راه هستيم و با احتساب تاًخير زمان حركت، تقريباً ساعت 30/10 صبح به فريدونشهر مي‌رسيم.

 

پياده كردن دوچرخه ها

 

 

 

 

فريدونشهر

 

فريدونشهر در انتهاي غربي استان اصفهان قرار دارد و با استان‌هاي چهارمحال و بختياري و لرستان همسايه است. ارتفاع اين شهر از سطح دريا 2530 متر است. شهرستان فريدونشهر در حدود پنجاه هزار نفر جمعيت دارد كه هجده هزار نفر آن در مركز شهرستان ساكنند و بقيه يا در روستاها هستند يا عشايريند كه بين خوزستان و اصفهان در رفت و آمدند. سيزده هزار نفر از جمعيت ساكن در مركز شهر، گرجي‌هايي هستند كه دوره صفويه به اين مكان مهاجرت كرده‌اند و بقيه فارسند و در ابتداي شهر ساكن شده‌اند، به شكلي كه تقريباً بخش‌هاي فارس‌نشين و گرجي‌نشين از هم جدايند. البته ارتباط بين اين دو بخش خوب است و در اداره‌هاي دولتي و مكان‌هاي عمومي با هر دو قوم برخورد مي‌كنيم. همان طور كه در نقشه پيداست، فريدونشهر بن بست است و فقط اهالي روستاهاي اين شهرستان در مركز شهر رفت و آمد مي‌كنند، و يا گاهي گداري اگر دوچرخه‌سواري راه گم كند گذارش به اين شهرستان واقع در پشتِ كوه مي‌افتد، اما همين گذار كافي است تا دلش را براي هميشه اسير اين اقليم بي‌همتا كند: طبيعتي بكر، هوايي بسيار پاك و سبك، و مردمي به پاكي و زلالي آب‌هاي روان ِ چشمه‌هاي زاگرس...

 

گرجي‌ها بين خودشان با زبان گرجي صحبت مي‌كنند. آن‌ها با مهمان بسيار مهربانند. در اين شهر خبري از خشونت و كشمكش و درگيري نيست. راستش براي ما عجيب بود وقتي كه رفتيم نان خانگي بخريم، و مغازه‌دار به ما گفت نان تازه ندارد و نان‌هايش مال دو روز پيش است! چرا كه همين نان را در هر شهر ديگري به اسم نان تازه مي‌فروشند و اگر بپرسي مالِ كِي است به راحتي مي‌گويند همين امروز صبح آورده‌اند!! ارتباط با مهمان هم در اين شهر بي‌نظير است. به خوبي به ياد مي‌آورم كه با دوستم در مركز يكي از استان‌ها مشغول گردش بوديم و هنگامي كه از تفاوت زبان ما متوجه شدند بومي نيستيم حرف ركيكي (زير لب) حواله‌مان كردند! و با همين خاطره و سابقه بود كه وقتي در فريدونشهر كنار خيابان خروجي شهر براي خريد بِتادين از داروخانه ايستاده بوديم، و پسر جواني سرش را از اتومبيل بيرون آورد و چيزي به ما گفت، من به قياس آن خاطره، از جواني كه در نزديكي ما بود پرسيدم :"به ما فحش داد"؟ و جوان جواب داد :"نه، فكر كرد از گرجستان آمده‌ايد، به شما خوش‌آمد گفت! ... در اين شهر آزار كسي به مورچه هم نمي‌رسد!!"

 

نمي‌دانم اين برخورد و رفتار در خون اين مردم است، يا از آنجا ناشي مي‌شود كه اقليّت همواره سازگار است و مجبور است اهل مدارا و مردمداري باشد. به هر ترتيب ما هنگام خروج از اين شهر حتي يك خاطرة ناگوار هم با خود نداريم.

 

از نكات جالب ديگر اين كه 25 روستاي اين شهرستان تلويزيون ندارند (كه اين هم از خوش‌اقبالي آن‌هاست!) و روستاهايي در اين منطقه هست كه پزشكشان را با بالگرد برايشان مي‌برند، و اين پزشك كه آذوقة خود را هم همراه دارد، تا رسيدن بالگرد بعدي (يعني چند ماه بعد) در آنجا مي‌ماند. محلي‌ها از معلمي صحبت مي‌كنند كه زمستان چند سالِ پيش از يكي از روستاهاي منطقه پياده به شهر مي‌آمده (چون بعضي از روستاها جاده ندارند و پياده رفت و آمد مي‌كنند)، و بين راه در سرما يخ زده و جان داده است. ما در ديدارِ كوتاهي كه با بخشدار مركزي شهرستان (در فرمانداري) داشتيم متوجه شديم آن‌ها علاقه‌مندند شهرشان بيشتر معرفي شود و تمايل دارند پذيراي تورهاي گردشگري باشند تا به اين ترتيب اين منطقة بكر بيشتر مورد توجه قرار گيرد و با رونق گردشگري و ايجاد شغل، از فقري كه با آن دست به گريبان است بيرون بيايد.

 

ما در اين سفر علاوه بر گردشگري با دوچرخه، اطلاع رساني درخصوص موسسة خيريه "محك" (موسسة حمايت از كودكان مبتلا به سرطان) و بخش آگاهي رساني در خصوصِ بيماري ايدز سازمان ملل براي نوجوانان و جوانان در ايران را نيز، در حدّ توان، انجام مي‌دهيم. بخشدار مركزي معتقد است كه جمع‌آوري كمك براي موسسة خيريه در اين منطقه كاري بيهوده است چرا كه اين مردم خودشان با فقر دست به گريبان هستند و مثال مي‌زند كه صبح همان روز يكي از روستاييان براي دريافت مبلغ كمي به فرمانداري مراجعه كرده است، و ايشان و همكارانشان آن مبلغ را جمع‌آوري كرده و در اختيارش گذاشته‌اند.

 

ما بخش اطلاع رساني در خصوص بيماري ايدز را با پخش دفترچة اطلاع رساني و فيلم در مراكز عمومي انجام مي‌دهيم. يك نسخه از دفترچه به همراه يك فيلم براي سربازان نيروي انتظامي در اختيار يكي از سروان‌هاي پاسگاه انتظامي فريدونشهر قرار مي‌دهيم و در دو دبيرستان دخترانه رحمت و الزهرا و دبيرستان پسرانه آزادگان (كه هر سه شبانه روزي هستند) دفترچه‌ها و فيلم‌ها را در اختيار مربي‌هاي اين مدرسه‌ها مي‌گذاريم. آقاي اسفناني در دبيرستان آزادگان با لطف فراوان پذيراي ما مي‌شود و اصرار مي‌كند كه ظهر را مهمان او باشيم، اما ما فرصت زيادي نداريم و بايد هر چه زودتر حركت كنيم تا قبل از تاريكي هوا به داران برسيم. با او در دفتر مدرسه عكسي مي‌گيريم و خداحافظي مي‌كنيم.

 

دفتر مدرسه آزادگان

 

هنگام خروج از مدرسه اين صحنة زيبا نظرمان را جلب مي‌كند: فكرش را بكنيد درب مدرسه به روي چه منظرة دل‌انگيزي گشوده مي‌شود ...

 

درب مدرسه آزادگان

 

نزديك ظهر اين شهر را به مقصد داران ترك مي‌كنيم. اما در خروجي شهر دلمان نمي‌آيد تقاضاي چند جوان فريدونشهري را براي گرفتن عكس يادگاري ناديده بگيريم، و با توقفي كوتاه اين عكس خاطره‌انگيز را با اين جوان‌هاي دوست داشتني در سفرنامه‌مان ثبت مي‌كنيم.

 

جوان‌هاي فريدونشهري

 

 

در مطلب‌هاي بعدي حتماً در خصوص موسسة خيرية محك و بخش مبارزه با ايدز سازمان ملل متحد اطلاعاتي خواهيم نوشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط رسول  | 

 

 

راستش انگار سفرنامة اين سفرِ دو روزه دارد از خودِ سفر طولانی‌تر می‌شود! به همين جهت تصميم گرفتيم در اين مطلب سفرنامه‌مان را تمام كنيم.

 

در مسير اشكذر به يزد، بعر از زارچ، در سمت راست جاده، وجود يك "نخل" نظر ما را جلب كرد. كويري‌ها سازه‌اي چوبي و بزرگ دارند كه به آن نخل مي‌گويند (هر چند كه اين سازه به سرو شباهت بيشتري دارد) و در مراسم عاشورا از آن استفاده مي‌كنند. به اين ترتيب كه چند ده نفر، پايه‌ها و دسته‌هايي را كه به صورت افقي در پايين آن تعبيه كرده‌اند، مي‌گيرند و آن را از زمين بلند مي‌كنند و ميان جماعت عزاداران به حركت درمي‌آورند و اين در حالي است كه يك نفر بالاي اين سازة بزرگ مي‌نشيند و مسير حركت را به حاملان آن نشان مي‌دهد. به ديدن اين نخل رفتيم و با بچه‌هاي محل در كنار آن عكسي يادگاري گرفتيم و بعد حركت كرديم.

 

نخل

 

چيزي نگذشت كه به تابلوهاي خوش‌آمد گويي به يزد – كه هتل‌ها، سازمان‌ها و شركت‌ها براي تبليغ نام خود كمي قبل از ورودي شهر نصب كرده‌اند – رسيديم. دقايقي بعد دروازه قرآن يزد از دور خودنمايي مي‌كرد. از راهنماي مستقر در ورودي شهر نقشة راهنما گرفتيم و به سراغ ادارة تربيت بدني يزد رفتيم. متاًسفانه ادارة تربيت بدني با ورودي شهر فاصلة زيادي داشت و اين براي ما كه خسته و گرسنه از گردِ راه رسيده بوديم، خيلي دلچسب نبود!

 

دروازه قرآن يزد

 

خلاصه با گذراندن چندين و چند خيابان و چهارراه، به ادارة تربيت بدني رسيديم. اما گويا خوابگاه ورزشكاران ابتداي جاده يزد به تفت بود و اين به معني پيمودن يكي ديگر از اضلاع شهر بود. ترجيح داديم در سالن سرپوشيدة تربيت بدني، در كنار ديگر مسافر‌هاي مستقر در آنجا چادر بزنيم و وسايل خود را در چادر جا دهيم. بعد دوچرخه‌ها را برداشتيم و گشتي در شهر زديم. بعد از خوردن نهار به سراغ بليت برگشت رفتيم. در مسير آتشكدة زرتشتيان را ديديم و داخل شديم. مي‌گويند آتش اين آتشكده از 1550 سال پيش تا كنون روشن است. در حياط آتشكده خانواده‌اي ما را ديدند و به ما خسته نباشيد ‌گفتند؛ گويا روز قبل ما را در مسير اردكان به اشكذر هنگام ركاب زدن زير باران ديده بودند. از آن‌ها تشكر كرديم و از آتشكده خارج شديم. همچنين با دوستان خود در يزد تماس گرفتيم، با آن‌ها قرار گذاشتيم و همديگر را ديديم. يكي از آن‌ها، ما را براي شام به محفل پرمهر خانواده‌اش دعوت كرد؛ ما از آشنايي با خانوادة اين دوست گرامي خيلي خوشحال شديم. دوست عزيز ديگرمان اجازه نداد شب را در تربيت بدني سركنيم و اين را ناديده گرفتن رسم مهمان‌نوازي يزدي‌ها قلمداد كرد.

 

آتشكده يزد

 

 

روز بعد به اتفاق دوستان يزدي به ديدن مكان‌هاي ديدني اين شهر زيباي كويري رفتيم: مسجد جامع و آب‌انبار آن در عمق بسيار زياد، خانة لاري‌ها كه در حال حاضر محل ادارة ميراث فرهنگي يزد است، آب انبار بزرگي در حاشية تكية امير چخماق كه روي آن زورخانه‌اي تعبيه كرده‌اند و در نهايت دخمه‌هاي زرتشتيان در حومة شهر و نزديك دانشگاه يزد.

 

پس از صرف نهار در منزل دوستمان، به طرف ترمينال ركاب زديم. در ترمينال متوجه شديم اتوبوس ما جايش را به يك ميني‌باس!! داده است. اين ميني‌باس همان ميني‌بوس است، اما چون تر و تميز و شيك است و كولر دارد به آن ميني‌باس مي‌گويند. ضمن اين كه همين تغيير نام مختصر، برابري كرايه‌اش را با اتوبوس ولوو توجيه مي‌كند. البته رانندة اين ميني‌باس در پاسخ به اعتراض مسافر‌ها پذيرفت 500 تومان از كراية 3000 توماني ولوو را به مسافران ميني‌باسش تخفيف دهد!! براي مسافر‌هاي ديگر، غائله با حل و فصل شدن بحث كرايه و البته با كمي هتاكي و فحاشي به پايان رسيد، اما مشكل ما جا دادن 2 دوچرخه در صندوق كوچك ميني‌باس بود! به هر ترتيب با شل كردن و گرداندن فرمان دوچرخه‌ها و كلي زور و فشار دوچرخه‌ها را در صندوق جا داديم و از يزد خارج شديم.

 

به اين ترتيب سفر 2 روزة ما به پايان رسيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:0  توسط رسول  | 

 

 

نزديك ساعت 6 عصر به اشكذر مي‌رسيم و به ستاد اسكان نوروزي مي‌رويم. با پرداخت 3500 تومان در مدرسه‌اي در اشكذر اتاقي مي‌گيريم و با دوچرخه‌ها در كلاس سوم جامي مستقر مي‌شويم. سرايدار مهربان مدرسه چهار تخته پتوي نو به ما مي‌دهد، هر چند كه ما كيسه خواب و لوازم مورد نياز خود را همراه داريم. خوشبختانه ستاد اسكان نوروزي در اين مدرسه امكانات لازم مانند حمام و آشپزخانه و ظرف و غيره را در اختيار مسافران قرار داده است. بعد از باز كردن خورجين‌ها و سبك كردن دوچرخه‌ها، گشتي در شهر مي‌زنيم و خريدي براي شام مي‌كنيم.

 

استراحت و خواب شبانه بعد از نصف روز ركاب زدن واقعاً لذت‌بخش است. صبح روز بعد هنگام خروج از اشكذر، خريد ميوه را فراموش نمي‌كنيم: ۲ عدد موز و 4 عدد پرتقال.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:4  توسط رسول  | 

kharanagh