تبليغاتX
دوچرخه سواري و ايرانگردي

دوچرخه سواري و ايرانگردي

سيكلوتوريسم Cyclotourism

 

 

 

راستش ما فكر كرديم بهتر است برنامة زماني كل سفر را يكجا بنويسيم، و در مطالب بعدي به چند و چون مسير بپردازيم.

 

شروع سفر روز دوشنبه 17 اردي‌بهشت 1386 از فريدونشهر بود و شب در داران اقامت كرديم. سه‌شنبه از داران آغاز كرديم و بعد از گذراندن شهرهاي دامنه و خوانسار، شب در گلپايگان مانديم. همان شب رسول فروغي از ما جدا شد و ما چهارشنبه بدون ِ او راه را ادامه داديم، شب به خمين رسيديم، و به علت مشكل درد زانو كه هر دو به آن دچار شده بوديم، ترجيح داديم مسافت بين خمين و آبگرم محلات را با وانت نيسان طي كنيم! ضمن اين كه از امكانات رفاهي مهمانسراي جهانگردي آبگرم اطلاع داشتيم، و از طرفي نمي‌دانستيم آيا در خمين جاي مناسبي براي استراحت و حمام و ... خواهيم داشت يا خير؛ شب را در آبگرم مانديم و پنجشنبه صبح از آبگرم تا دليجان، نقطة پايان ِ سفر، ركاب زديم.

 

فاصلة بين شهرها به كيلومتر:

فريدونشهر- داران : 38

داران- دامنه : 9

دامنه- خوانسار : 31

خوانسار- گلپايگان : 29

گلپايگان- خمين : 41

خمين – آبگرم : 75 (با وانت!!)

آبگرم - دليجان : تقريباً 35

 

ارتفاع شهرها از سطح دريا (به متر):

فريدونشهر: 2530

داران: 2390

خوانسار: 2250

گلپايگان: 1830

خمين: 1815

محلات: 1780

دليجان: 1530

 

 

همان طور كه در مطلب اول اين سفر گفتيم، گمان مي‌كرديم چون از بلندترين شهر كشور سفر را آغاز كرده‌ايم، همة مسير سرازير است و خلاصه نان ِ ما توي روغن! اما گذراندن سربالايي قبل از جادة داران، و بعد از آن طي بيش از 15 كيلومتر سربالايي قبل از خوانسار، و در نهايت صعود به گردنة بين گلپايگان و خمين نشان داد همة محاسبات ما اشتباه بوده است! حتماً با خودتان مي‌گوييد: "خوب در عوض، هر سربالايي يك سرازيري دارد"! حق با شماست، اما مشكل اينجاست كه هميشه نمي‌توان كندي سرعت بالارفتن را با تندي پايين آمدن جبران كرد. به عنوان مثال در مسيري مسطح، يك ساعت و نيم طول مي‌كشد تا مسافت 30 كيلومتري را با سرعت 20 كيلومتر طي كنيد. حالا اگر نيمي از اين مسير سربالايي و نيم ديگر سرازيري باشد و شما با كلي بار و بنه مجبور باشيد با سرعت 5/7 كيلومتر بر ساعت سربالايي را طي كنيد، خود اين سربالايي به تنهايي 2 ساعت وقت خواهد برد، و شما در سرازيري هر اندازه سرعت بگيريد، نمي‌توانيد به زمان غلبه كنيد و نيم ساعت از دست رفته را بازگردانيد! ضمن اين كه به هر حال سرعت زياد در سرازيري امكان پذير نيست و ممكن است كنترل دوچرخه را دشوار كند، و به همين دليل دوچرخه سوار جاده، با بار سنگين خود، نمي‌تواند زياد سرعت بگيرد.

 

با اين وجود ما در بخش‌هاي كوچكي از سرازيري قبل از خوانسار 57-54 كيلومتر بر ساعت سرعت گرفتيم؛ اگر وزن خودمان و دوچرخه و بار آن را با ضخامت محور چرخ‌ها كنار هم بگذاريم، خواهيم ديد كه ضربة ناشي از برخورد با يك دست‌انداز كوچك تا چه اندازه مي‌تواند مهلك باشد!!

 

اما گذشته از همة اين حرف‌ها، همين فراز و نشيب‌ها دوچرخه‌سواري جاده را جذّاب و دوست داشتني مي‌كند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:44  توسط رسول  | 

 

 

 

صبح ساعت 30/7 اداره تربيت بدني داران را ترك مي كنيم و پس از خريد مختصري مسير دامنه را پيش مي‌گيريم. تلاشمان براي بدست آوردن آبجوش در شهرداري و فرمانداري داران بي‌نتيجه مي‌ماند، و هيچ مغازه‌اي در خروجي شهر آبجوش ندارد؛ ناخودآگاه داران را اين طور تعريف مي‌كنيم: شهري كه در آن آب جوش نمي‌آيد! به هر ترتيب داران را پشت سر مي‌گذاريم. بين راه، كنار مزرعه‌اي سرسبز صبحانه مي‌خوريم و مجدداً مسير را ادامه مي‌دهيم. خيالمان راحت است كه روبروي پليس‌راه دامنه يك پمپ بنزين قرار دارد... شايد بپرسيد پمپ بنزين چه دخلي به دوچرخه‌سواري دارد! پمپ بنزين از اين نظر كه يكي از ضروري‌ترين نيازهاي بشر را (گلاب به روي‌تان) در خود جاي داده است، براي هر انساني و به خصوص براي دوچرخه‌سواران داراي اهميتي ويژه است!! هر چند معمولاً در چنين مكان‌هايي نظافت اصلاً رعايت نمي‌شود!

 

سه راهي دامنه به طرف خوانسار

 

 

پس از مُهر زدن برگة فدراسيون دوچرخه‌سواري وارد جاده خوانسار مي‌شويم. جاده گلپايگان به داران را چند روز پيش از سفر به منظورشناسايي مسير با اتوبوس طي كرده بوديم و با علم به اينكه حدود 15 كيلومتر سربالايي در پيش داريم، راه را ادامه‌ مي‌دهيم. جاده نسبتاً خلوت است و اين فرصت را داريم تا از طبيعت و سكوت آن لذت ببريم. با استراحت‌هاي كوتاه و متعدد به سربالايي طولاني و تقريباً ممتد جاده غلبه مي‌كنيم و خود را به گردنه مي‌رسانيم.

 

سربالايي خوانسار

 

 

درست بالاي گردنه جاده‌اي است كه به گلستان‌كوه، دشت لاله‌هاي واژگون، منتهي‌مي‌شود. نمي‌دانيم تا دشت لاله چقدر است و از شيب آن هم بي‌اطلاعيم و چون ترجيح مي‌دهيم قبل از تاريكي به گلپايگان برسيم، به ناچار از ديدن آن صرفنظر ‌مي‌كنيم.

 

پس از گردنه پاداش تلاشمان را مي‌گيريم: سرپاييني، جاده خلوت و مناظر بسيار زيبا. در بخش‌هاي كوتاهي تا 55 كيلومتر بر ساعت سرعت مي‌گيريم و با شتاب تا خوانسار پيش مي‌رويم.

 

سرپاييني خوانسار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 3:43  توسط دلارام  | 

 

 

 

هنگام خروج از فريدونشهر، ناهار را كنار سد لنگان مي‌خوريم، سدي كه در ادامة تونل لنگان و بر روي آب چشمه لنگان زده‌اند. حديث انتقال آب از سرچشمه‌هاي زاگرس به سمت دشت مركزي فلات ايران سابقه‌اي بس طولاني دارد. طرح تونل مشهور كوهرنگ، كه امروزه به بهره‌برداري رسيده، قدمتي چند صد ساله دارد و گويا از دورة صفويه آغاز شده است. تونل كوهرنگ آب سرچشمه‌هاي رود كارون را به رودخانة زاينده‌رود منتقل مي‌كند، و آب از زاينده‌رود با خطوط لوله بسيار طولاني به استان‌هاي مركزي ايران نظير يزد و كرمان منتقل مي‌شود. البته نمي‌دانم طرح انتقال آب از بالادست زاينده‌رود به كرمان عملي شد يا نه، اما يادم هست نمايندگان خوزستان در مجلس نسبت به اين طرح عكس‌العمل نشان داده بودند و شديداً با آن مخالفت كرده بودند. دليل‌شان هم اين بود كه دشت حاصلخيز خوزستان با آن همه وسعت و با وجود صنايع بزرگ كشاورزي مانند نيشكر هفت‌تپه، كشت و صنعت كارون در حومة دزفول و شوشتر، زمين‌هاي وسيع كشت و كار در خوزستان و ... نياز جدي‌تري به اين آب دارد، و گويا نگراني‌شان اين بود كه با انتقال آب كارون (پر آب‌ترين رود ايران) به فلات مركزي، چيزي از كارون باقي نماند! البته از همة اين‌ها مهم‌تر معضل آب آشاميدني خوزستان است؛ به عنوان مثال مسجدسليمان در فاصلة هوايي تقريباً 15 كيلومتر از بالادست كارون (گدار لندر- منطقة فعلي سد كارون 4) سال‌هاي متمادي از داشتن آب لوله‌كشي دايم محروم بوده است؛ نمي‌دانم آيا در حال حاضر همة مردم اين شهر آب آشاميدني دائم دارند يا خير. به ياد دارم در جريان جنگ نفت بين عراق و كشورهاي غربي، در شرايطي كه روزانه هزاران بمب بر روي بغداد مي‌ريختند، مي‌گفتند اوضاع در بغداد وخيم است و مردم اين شهر هر 48 ساعت، 2 ساعت آب جيره‌بندي دارند؛ و اين شرايط دشواري بود كه مردم مسجدسليمان، اولين شهر نفتي ايران كه ثروت عظيمي را نثار كشورمان و نيز برخي كشورهاي بيگانه كرده است، طي سال‌هاي متمادي با آن روبرو بوده‌اند. چند سال پيش بود كه آب آشاميدني آبادان با آب شور خليج‌فارس و اروندرود درآميخته بود و بحراني ايجاد كرده بود؛ اگر شرايط دشوار زندگي در آبادان را در نظر داشته باشيم (وضع بد آب و هوا، تنفس بوي گاز در كل شهر به واسطة وجود تأسيسات نفت و گاز) خواهيم ديد كه رسيدگي به اين مردم تلاشگر و فداكار تا چه اندازه اهميت دارد. اگر سهم آباداني‌ها از كشورداري و تلاش براي آباداني ايران بيشتر از ديگر شهروندان ايراني نباشد، قطعاً كمتر نيست. همين چند روز پيش بود كه جعبة جادو در گزارشي از اروندكنار مردم معترض اين شهر را نشان مي‌داد كه با قطع آب و مشكل بي‌آبي دست و پنجه نرم مي‌كردند. به هر حال موجب حيرت است كه چگونه آب از بالادست زاينده‌رود تا يزد و اخيراً كرمان مي‌تواند برود، اما مردم محروم و جنگ‌زدة خوزستان در فاصلة كمي از پرآب‌ترين رود ايران از آب آشاميدني دائم محروم هستند.

 

خلاصه ما در كنار اين آب خروشان ناهار را مي‌خوريم، نفري يك شيشه ماءالشعير هم مي‌نوشيم و به راهمان ادامه مي‌دهيم. نكتة مهم: همين ماءالشعير را اگر به فارسي ترجمه كنيم، حرام مي‌شود، اما اگر واژة عربي آن به زبان بيايد، به معني نوع بدون الكل آن است! مي‌گوييد نه؟ به مغازه‌دار محل‌تان بگوييد آبجو مي‌خواهم... ببينيد چقدر بد نگاهتان مي‌كند!!

 

از ديدني‌ترين مناظر بين فريدونشهر و داران، يكي هم "مجتمع مسكوني كلاغ‌ها" بود كه دلارام نظر ما را به آن جلب كرد، و نشاندهندة اين بود كه انبوه‌سازي در ميان حيوانات و به خصوص پرندگان طرفداراني دارد!!

 

 مجتمع مسكوني كلاغ ها

 

تازه ما مي‌خواستيم تبعيض و تفاوت طبقاتي را هم نشان دهيم، و عكس‌هايي هم از خانه‌هاي ويلايي كلاغ‌ها در وبلاگ بگذاريم، يعني درخت‌هايي كه روي هر كدامشان فقط يك لانة كلاغ بود، اما گفتيم بهتر است جوّ وبلاگ‌مان را سياسي نكنيم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:52  توسط رسول  | 

kharanagh