قبل از هر چيز از به شما دوچرخهسوار گرامي توصيه ميكنيم اگر قرار است از خوانسار عبور كنيد، حتماً از جنوب اين شهر وارد و از شمال آن خارج شويد. اختلاف ارتفاع بين شمال و جنوبِ اين شهر طولاني بدون اغراق بيش از صد متر است.
ما حدودِ ساعتِ 2 ظهر به اين شهر زيبا ميرسيم. چون قرار است بَنِر محك را در معرض ديدِ عموم بگذاريم و همچنين به نشر اطلاعيهها و فيلمهاي اطلاعرساني دربارة ايدز بپردازيم، يكراست به سراغ فرمانداري (تقريباً در ورودي جنوبي شهر) ميرويم تا مجوز بگيريم. معاون سياسي فرمانداري با ديدن نامهها و كارتهاي ما، مجوز تبليغ را به طور شفاهي ميدهد، و انصافاً همين مجوز شفاهي مؤثر واقع ميشود: چند دقيقة بعد، يكي از مأمورين نيروي انتظامي كه با لباس شخصي است، ما را ميبيند و از مليت و هويت ما ميپرسد، و به محض شنيدن نام معاون سياسي فرمانداري، و البته پس از ديدن كارتهاي شناسايي، ما را به سرچشمه راهنمايي ميكند، چرا كه به گفتة او بهترين جا براي انجام اين تبليغات، سرچشمه است، چون هميشه تعداد زيادي گردشگر در اين محل مستقر هستند.
در سرچشمه با گروههاي دانشآموزي و دانشجويي برخورد ميكنيم و كارتها و آگهيهاي محك و فيلمها و دفترچههاي يونيسف را براي اطلاعرساني دربارة ايدز پخش ميكنيم، و شما شرح آن حكايتها را در مطلب "سفري چند منظوره" پيشتر خواندهايد، يا ميتوانيد بخوانيد.
و اما خوانسار...
خوانسار را به چند چيز ميشناسند: يكي عسل خوانسار است، كه همه جا در شهر ميتوان آن را تهيه كرد، و ديگري خرس خوانسار است، كه در شهر نيست (يا حداقل ما چيزي نديديم!) و احتمالاً بيرون از شهر بايد قابل تهيه باشد! و صد البته هر جا عسل باشد سر و كلة خرس هم پيدا ميشود.
اما اگر از محصولات غذايي و خلاصه آنچه بر سر زبانهاست بگذريم، خوانسار به چيزي ديگر نيز شهره است؛ به داشتن هنرمند بزرگي كه اين شهر فقط با داشتن او ميتوانست به خود ببالد: اسماعيل اديب خوانساري، استاد بزرگ رديف آوازي موسيقي دستگاهي ايران كه حق بزرگي به گردن موسيقي آوازي امروز ايران دارد، و شما براي آشنايي با اين مرد بزرگ ميتوانيد به سايتهاي موسيقي ايراني سر بزنيد. از شاگردان شناخته شدة اديب ميتوان از هنگامة اخوان نام برد كه چند اجراي ضبط شده با محمدرضا لطفي دارد، البته پيش از انقلاب، و پس از انقلاب چون اجازه آوازخواني به زنان داده نشده، هنگامه اخوان هم فراموش شده است. به گفتة لطفي گويا گناه زنان اين است كه فركانس صدايشان زيرتر است! گفتم هنگامه اخوان فراموش شده؛ نه البته اين طور نيست... او به تربيت شاگردان به صورت خصوصي ادامه ميدهد و گويا در چند برنامه ويژة زنان هم آواز خوانده است، اما به هر حال عموم علاقهمندان به آواز ايراني از صداي او محروم ماندهاند... اگر چند كاري را كه با لطفي اجرا كرده شنيده باشيد، ميبينيد كه توانايي زيادي در اجراي آواز ايراني، بويژه به شيوة قمر دارد.
اين ممنوعيت صداي زن در آواز ايراني هم حكايتي است، چون اتفاقاً كساني كه صداي خوانندگان ِ زن را براي "لهو و لعب"! گوش ميكنند، به راحتي به صداي خوانندگان مورد نظر خود دسترسي دارند و اجراهاي آنان را با بهترين كيفيت در اختيار دارند، و جالب اينجاست كه حتي در صورت دسترسي به كار هنرمنداني چون هنگامه اخوان، حاضر نيستند دقيقهاي به صداي آنان گوش دهند! اين ميان، سرِ علاقهمندان واقعي هنر موسيقي آوازي ايران بيكلاه ميماند، كه از محصول سالها تحصيل و تلاشِ هنرمنداني چون اخوان بينصيب ماندهاند.
حالا كه اين همه وارد بحث موسيقي شديم، اين را هم اضافه كنيم كه محمدرضا لطفي 16-15-14 تيرماه ساعت 8 شب در كاخ نياوران كنسرتي دارد با عنوان "هنر بداهه نوازي". در اين كنسرت محمد قويحلم با سازي ضربي (تنبك يا دف) لطفي را همراهي ميكند. علاقهمندان لطفي و موسيقي ايراني مشتاقند اولين اجراي اين هنرمند بزرگ را در كشور، پس از سالها دوري از وطن، ببينند و بشنوند.
مثل اين كه وبلاگ دارد از صراط مستقيم، كه همانا ركابزني و دوچرخهسواري است منحرف ميشود!
ما بعد از توقفي 3-2 ساعته در خوانسار و خوردن ناهار در سرچشمه، راه گلپايگان را در پيش ميگيريم، و با توجه به سرازيري و كوتاهي مسير اميدواريم قبل از غروب، گلپايگان باشيم. تنها نكتة آموزشي هنگام خروج از خوانسار، خريدن پودر بچه بود، براي استفاده در پشتِ گردن ِ من، كه عرقسوز شده بود، و نميتوانستم سرم را بچرخانم...


