شهريورماه فصل پركاري بود. آنقدري كه فرصت سر خاراندن هم نداشتيم. البته من چند بار سرم را خاراندم، اما دلارام بيچاره در تلاش و تب و تاب بود، و خلاصه و خوشبختانه همه چيز به خير گذشت... توي اين مدت دوچرخهها حسابي خاك خوردند، و ما نه تنها نتوانستيم سفري بدون دوچرخه هم برويم، بلكه حتي نتوانستيم خاطرات سفرهاي غير دوچرخهاي قبل را هم بنويسيم (ببين عمق فاجعه چقدر بوده!!)
اين پست را ،كه در شروع نيمه دوم مهرماه نوشته ميشود، عمداً در شهريورماه ميگذاريم تا يادمان بماند چه شهريور پُر شر و شوري بود...
شايد تنها فعاليت خاصي كه طي اين دوره (وراي تحصيل و سفرهاي كاري و معاش و ...) كرديم، ديدار با دو زوج دوچرخهسوار فرانسوي بود كه با فاصله زماني يكي دو هفته از يكديگر وارد ايران شده بودند، و قصد داشتند به طرف آسياي ميانه و چين بروند. البته گاهگاهي با آنها در تماس هستيم و از حالشان كمابيش باخبريم. نكته جالب دوچرخههايشان بود كه به اصطلاح "دوچرخه خواب" بودند. در اولين فرصت عكسي از اين دوستان در وبلاگ خواهيم گذاشت.

