


به چكچك كه رسيديم قرار شد دو گروه شويم: يك گروه با دوچرخهها و وسايل بمانند و گروه ديگر به ديدن معبد بروند، بعد گروه اول برگردند و پست را تحويل بگيرند و به آشپزي مشغول شوند تا گروه دوم از بازديد برگردد و با هم ناهار بخوريم، و بعد هم به طرف اردكان حركت كنيم. من و دلارام شديم گروه اول. چند صد پله را از كوه بالا رفتيم تا به نزديكي معبد رسيديم. در بيست قدمي معبد دري بود كه بسته بود. گفتيم آقا به خدا ما گناه داريم، همه اين مسير را با دوچرخه آمدهايم، بگذار برويم و ببينيم. آقاي دربان گفت: "الان نميشود، برويد دو ساعت ديگر بياييد". گفتيم باباجان ما نميتوانيم دوساعت صبر كنيم، بايد برويم، وقت تنگ است، گفت كه نه نميشود. مثل اينكه چكچك نطلبيده بود... خلاصه ما دست از پا درازتر از معبد برگشتيم پيش بچهها. ناهار را خورديم و حركت كرديم.

بخشي از مسير برگشت مسير قبلي بود، اما بعد از آن جاده به سمت اردكان جدا ميشد و اين جاده خوشبختانه تماماً سرازيري بود. جاده بسيار خلوتي بود و كوير بخشهايي از زيباييهاي نابش را به تماشا گذاشته بود.



به هر ترتيب به اردكان رسيديم. قرار بود شب را اردكان بمانيم و ديداري با خانواده محسن سنايي داشته باشيم. اما برنامهمان تغيير كرد و قرار شد همان شب به سوي اصفهان برگرديم. بنابر اين در پاركي در مركز اردكان ساكن شديم و با مسعود سنايي، برادر محسن، تماس گرفيم و از او خواهش كرديم كه در پارك او را ببينيم. او اصرار زيادي كرد كه در خانه پذيراي ما باشد، و ما عليرغم علاقهاي كه به ديدار با خانواده محسن داشتيم، متاسفانه نتوانستيم به ديدن آنها برويم و فقط يكي دو ساعتي را با مسعود در پارك گذرانديم.

مسعود با دوچرخه محسن آمده بود. دوچرخه محسن را در ميان گرفتيم و عكسي به يادگار گرفتيم. دوچرخهاي كه مسيرهاي زيادي را در ايران و خصوصاً در كوير طي كرده بود. مسعود ميگفت كه هيچ چيز دوچرخه عوض نشده و اينها همان لاستيكهايي است كه محسن انداخته است.
قول داديم كه يك بار براي ديدن مسعود و خانواده عزيزش به اردكان برويم.








