راهرو همواره ميرود تا به جايي برسد و اين مقصود، خواه چشمهاي باشد، خواه شهري، دوري و ديري را بر او هموار ميكند. مقصودي كه مدام ميگريزد از شهري به شهري، از گردنهاي به دشتي، و تو همواره در پياش ميپويي... گويي راه براي رسيدن نيست، براي پوييدن است.