تبليغاتX
دوچرخه سواري و ايرانگردي

دوچرخه سواري و ايرانگردي

سيكلوتوريسم Cyclotourism

 

سلام

خبردار شدیم که دوستان دوچرخه سوارمان روز ۳۱ خرداد در اردکان بر مزار دوست سفر کرده مان محسن عزیز جمع می شوند تا یاد او را گرامی بدارند.

ما هم امیدواریم بتوانیم در اردکان به دوستان عزیز بپیوندیم.

ممنون از آرش عزیز  که به ما خبر دادند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 23:33  توسط رسول  | 

 

یا وفا، یا خبر وصل تو، یا مرگ رقیب

(اندر حکایات وصل خط تلفن ثابت زوجی دوچرخه سوار)

 

بزرگداشت گراهام بل!

شرکت مخابرات در اقدامی نوآورانه دست به ابتکاری خدمتگزارانه زده است.

وی گفت: "در راستای گرامی داشت بل، مدت واگذاری تلفن را مثل زمان آن بزرگوار کرده ایم". وی در پاسخ به این پرسش که: "پس وعده واگذاری روزانه تلفن شهری چه می شود؟" اظهار داشت که: "عجله کار شیطونه"!

واقعیت این است که ما 20 اسفند سال 1387 هجری شمسی برای تلفن ثابت ثبت نام کرده ایم، و خط تلفن ما در تاریخ 3 می 2009 میلادی وصل شده است!

تازه این هم کافی نبوده، و سرایدار ساختمان هم برای خودش این هفته را "هفته صبوری و خاموشی" اعلام کرده، و با وجود پیگیری های ما در هفته قبل و یکی دو سلام و علیکی که روزهای اخیر با هم داشته ایم، موضوع وصل خط تلفن ما را مخفی نگاه داشته و خلاصه ما تازه دیروز پس از هفته ها بال بال زدن صاحب تلفن شدیم!!

خدایت بیامرزد، بــِل، گراهام!

 

ما به نوبه خود این موفقیت و پیروزی در عرصه فناوری های بومی را به فال نیک می گیریم. اگر نگیریم چه کار کنیم؟

بدینوسیله از همه دوستانی که طی این مدت با گذاشتن پیام در تسلای خاطر ما کوشیدند تشکر می کنیم و امیدواریم که بتوانیم در مجالس شادی شان تلافی کنیم!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:0  توسط رسول  | 

 

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

فروردین که آمد، همان روزهای اول، موضوع اول (به مطلب اسفند ۸۷ نگاه کنید) که انجام سفری فرامرزی بود به اتمام رسید، ولی موضوع دوم کماکان ما را به خود مشغول می کرد: جابجایی، آن هم نه از طبقه ای به طبقه ای دیگر، یا از ساختمانی به ساختمان دیگر، نه حتی از کوچه و خیابانی به محله و منطقه ای دیگر... از شهری به شهری. خلاصه ببخشید که رسیدن نوروز را نتوانستیم به هنگام تبریک بگوییم.

سالی خوش را برای شما دوستان عزیز آرزو می کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:39  توسط رسول  | 

 

اسفند ماه، نه که خبری نبود؛ چرا بود... اما ما درگیر دو موضوع زمانبر و انرژیبر بودیم! در حکایت اردیبهشت به بعد متوجه این دو موضوع خواهید شد. خلاصه ببخشید اگر اواخر اسفند و به موقع نتوانستیم خدمتتان بگوییم : عید شما مبارک!

(تاریخ ارسال مطلب دروغین است... فقط برای خالی نبودن آرشیو!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:35  توسط رسول  | 

 

ببخشید که خیلی دیر به دیر به سراغ این وبلاگ پنچر می آییم (خواستیم اصطلاحی بکار ببریم که کمی تخصصی باشد!) راستش نه وقت کم داریم، نه سرمان شلوغ است، نه بی حوصله هستیم، نه سر و گوشمان جایی دیگر می جنبد، و نه ...

پذیرفته ایم که به مجموعه کارهایی که انجام می دهیم و کارهایی که انجام نمی دهیم (و کارهایی که از ما فرار می کنند و کارهایی که ما ازشان فرار می کنیم) در جمع می گویند زندگی؛ و همه شان در کنار هم زیبا هستند و باید با هم پذیرفتشان. وگرنه خیلی خودخواهی است که آدم بخواهد فقط چیزهایی که خودش دوست دارد برایش پیش بیاید، و اگر چنین خواسته ی لوس و نُنُری اجابت نشد، به زمین و زمان ناسزا بگوید.

ما در حضور خوانندگان گرامی این وبلاگ اعم از دوچرخه سوار و غیر دوچرخه سوار سوگند یاد می کنیم که با هیچ کسی در هیچ جایی هیچگونه خصومتی نداریم، و سوگند یاد می کنیم که اگر برای رسیدن به آرزوهای مان تلاش کافی نمی کنیم، حداقل فراموششان نکرده ایم، و سوگند یاد می کنیم که روشنی و گرمی خورشید، هوای سفر به جنوب را در دلمان می اندازد، و به کسانی که آنجا هستند و یا به آنجا تنهاتنها و چراغ خاموش سفر می کنند حسادت می ورزیم، و سوگند یاد می کنیم که روزی بالاخره گزارش های کوتاهی از سفرهای ایرانگردی بی دوچرخه در این وبلاگ بنویسیم، و سوگند یاد می کنیم که دیدن دماوند در روزهایی که آسمان تهران کبود نیست موجب اتفاقاتی در درونمان می شود، و سوگند یاد می کنیم که گاه گاهی باد مستی آور از جایی مژده ی چیزی برایمان می آورد و حالمان را خوب می کند. همچنین سوگند یاد می کنیم که هرگاه از صندلی جلوی اتوبوس جاده را می بینیم، مرغ جانمان هوس دوچرخه سواری و ایرانگردی می کند.

ما بیشتر از این دیگر حرفی نداریم و فقط در حضور وکیلمان صحبت می کنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 2:3  توسط رسول  | 

 در راه چك‌چك

رسيدن به چك‌چك

چك‌چك

به چك‌چك كه رسيديم قرار شد دو گروه شويم: يك گروه با دوچرخه‌ها و وسايل بمانند و گروه ديگر به ديدن معبد بروند، بعد گروه اول برگردند و پست را تحويل بگيرند و به آشپزي مشغول شوند تا گروه دوم از بازديد برگردد و با هم ناهار بخوريم، و بعد هم به طرف اردكان حركت كنيم. من و دلارام شديم گروه اول. چند صد پله را از كوه بالا رفتيم تا به نزديكي معبد رسيديم. در بيست قدمي معبد دري بود كه بسته بود. گفتيم آقا به خدا ما گناه داريم، همه اين مسير را با دوچرخه آمده‌ايم، بگذار برويم و ببينيم. آقاي دربان گفت: "الان نمي‌شود، برويد دو ساعت ديگر بياييد". گفتيم باباجان ما نمي‌توانيم دوساعت صبر كنيم، بايد برويم، وقت تنگ است، گفت كه نه نمي‌شود. مثل اينكه چك‌چك نطلبيده بود... خلاصه ما دست از پا درازتر از معبد برگشتيم پيش بچه‌ها. ناهار را خورديم و حركت كرديم.

برگشت از چك‌چك؛ دست از پا درازتر...

بخشي از مسير برگشت مسير قبلي بود، اما بعد از آن جاده به سمت اردكان جدا مي‌شد و اين جاده خوشبختانه تماماً سرازيري بود. جاده بسيار خلوتي بود و كوير بخش‌هايي از زيبايي‌هاي نابش را به تماشا گذاشته بود.

به سمت اردكان، سرازيري دلچسب!

زيبايي‌هاي كوير...

پيش به سوي اردكان...

به هر ترتيب به اردكان رسيديم. قرار بود شب را اردكان بمانيم و ديداري با خانواده محسن سنايي داشته باشيم. اما برنامه‌مان تغيير كرد و قرار شد همان شب به سوي اصفهان برگرديم. بنابر اين در پاركي در مركز اردكان ساكن شديم و با مسعود سنايي، برادر محسن، تماس گرفيم و از او خواهش كرديم كه در پارك او را ببينيم. او اصرار زيادي كرد كه در خانه پذيراي ما باشد، و ما علي‌رغم علاقه‌اي كه به ديدار با خانواده محسن داشتيم، متاسفانه نتوانستيم به ديدن آن‌ها برويم و فقط يكي دو ساعتي را با مسعود در پارك گذرانديم.

با دوچرخه محسن ...

مسعود با دوچرخه محسن آمده بود. دوچرخه محسن را در ميان گرفتيم و عكسي به يادگار گرفتيم. دوچرخه‌اي كه مسيرهاي زيادي را در ايران و خصوصاً در كوير طي كرده بود. مسعود مي‌گفت كه هيچ چيز دوچرخه عوض نشده و اين‌ها همان لاستيك‌هايي است كه محسن انداخته است.

قول داديم كه يك بار براي ديدن مسعود و خانواده عزيزش به اردكان برويم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 16:37  توسط رسول  | 

 

شب، قبل از خوابيدن، ساعت حركت‌مان را به كليد دار كاروانسرا مي‌گوييم: بيداري ساعت پنج و حركت ساعت شش صبح؛ از ترس اينكه مبادا كاروانسرا را صبح زود ترك كنيم و در غياب او كسي بيايد و صدمه‌اي به اين بناي زيبا يا به امكانات داخل آن بزند.

جمع و جور كردن وسايل

صبح ساعت پنج بيدار مي‌شويم، چادرها و وسايل پخت و پز و خورده ريزها را جمع مي‌كنيم و خلاصه حدود ساعت شش محسن اولين كسي است كه حركت مي‌كند... و البته اولين كسي است كه با در بسته كاروانسرا مواجه مي‌شود!!

كليد دار محترم براي حفظ جان و مال ما لطف كرده بود و شب در را قفل كرده بود! ما فكر نمي‌كرديم كه بخواهد در را قفل كند، وگرنه از قبل قراري براي گرفتن كليد با او مي‌گذاشتيم. البته عجيب اينجا بود كه ما ساعت بيداري و حركت را به او اعلام كرده بوديم، اما با اين‌حال بنده خدا يا فراموش كرده بود، يا با خودش گفته : "اشكالي نداره، دو ساعت بيشتر مي‌خوابن، خستگي‌شون در ميره!"

طبق برنامه قرار بود صبحانه را در مسير چك‌چك بخوريم، اما حالا برنامه عوض شده بود. ما هم فرصت را از دست نداديم.

وقت‌كُشي ...

 

به سر زدن به سوراخ و سنبه‌هاي كاروانسرا مشغول شديم. نماي مناظر اطراف روستا از روي پشت‌بام كاروانسرا، آن هم در هواي خنك و روشني قبل از طلوع، خيلي ديدني بود.

طلوع خورشيد از پشت بام كاروانسرا

مناظر اطراف هنگام طلوع، از روي پشت‌بام كاروانسرا

روستاي خرانق

 

يكي دو ساعتي گذشت تا يك نفر ديگر آمد و در كاروانسرا را باز كرد! آزاد شديم...

نان تازه‌اي خريديم و صبحانه‌اي خورديم، جاي شما خالي. ضمناً يك گروه هلندي كه در هتل كويري واقع در خرانق ساكن بودند از همان سر صبح گشت و گذار در منطقه را شروع كرده بودند، سراغ نانوايي را از ما گرفتند، كمي گپ زديم، و جالب اينكه يكي از خانم‌هاي اين گروه، كه گويا از قهرمانان دوچرخه‌سواري بوده، به طرف ما آمد، از دوچرخه‌ها عكس گرفت و يك عكس گروهي هم گرفتيم.

دوچرخه‌سوار هلندي

به هر ترتيب از خرانق به سمت چك‌چك حركت كرديم. در نقشه ما، بيست كيلومتر از مسير خاكي بود، اما نقشه‌اي جديدتر، اين مسير را آسفالت نشان‌ مي‌داد. متاسفانه نقشه قديمي ما درست مي‌گفت و چون دوستان ما اولين تجربه دوچرخه‌سواري‌شان بود، مجبور شديم از وسايل نقليه موتوري (اينجا: وانت نيسان) براي حمل وسايل نقليه غيرموتوري (اينجا: دوچرخه‌ها) استفاده كنيم!! طي مسير، كارگران راه‌سازي مشغول كار بودند و شيب و ناصافي جاده به حدي بود كه واقعاً طي كردن اين مسير با دوچرخه‌هاي نا آماده ما غير ممكن بود. به هر ترتيب با گذراندن جاده خاكي ركاب زدن در آسفالت را شروع كرديم. مسير تا چك‌چك تركيبي از سرازيري و سربالايي بود و گاهي مجبور به ايستادن و استراحت كنار جاده مي‌شديم، و پس از تجديد قوا دوباره راه مي‌افتاديم.

حركت از خرانق

اطراف خرانق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:4  توسط رسول  | 

 

يكي از صحنه‌هاي به‌ياد ماندني در مسير يزد به خرانق، بعد از گذراندن سه راهي طبس، كه در واقع خروج از جاده يزد – اردكان و ورود به جاده طبس است، اسكلت جانوراني بود كه در دل خاك و شن كوير خودنمايي مي‌كرد و اين موضوع شوخي شده بود. مثلا محسن و هدا معتقد بودند اين‌ها اسكلت دوچرخه‌سواراني است كه در تور قبلي همراه ما بوده‌اند! و اينكه ما هر بار افرادي را مي‌آوريم و به بهانه دوچرخه‌سواري در اين بيابان هلاك مي‌كنيم!!

مسير شيب قابل توجهي داشت و ما مجبور به توقف‌هاي پي در پي بوديم. آب به اندازه كافي (يا شايد بيش از اندازه) همراه داشتيم و نوشيدن آب را مدام به يكديگر توصيه مي‌كرديم. واقعيت اين است كه غير حرفه‌اي بودن دوچرخه هدا كار را دشوار كرده بود و فشار زيادي به او مي‌آورد. با آن همه توقف و خستگي زياد و ... كم‌كم تصميم گرفتيم مستقيم و بي‌توقف به خرانق برويم!

 

قلعه خرانق و منارجنبان

و اما خرانق. قلعه‌اي قديمي در پايين روستا قرار دارد كه در واقع محل روستاي قديم خرانق است. اين قلعه داراي يك منار جنبان است كه ما در سفر قبل در آن جنبيديم! بقيه روستاي قديم واقعاً ديدني و بي‌نظير است. هنوز در ميان قلعه خانه‌هاي قديمي با همان حال و هواي دوست داشتني، تا حد زيادي سالم مانده‌اند. حياط كوچكي كه انار كوچكي در وسط آن است و وسط اين درخت انار هم ميوه‌هاي كوچكش با نوك كوچك گنجشك‌ها شكاف‌هاي كوچكي برداشته‌اند... در سكوت كامل... در كنار ايوان كوچكي كه طاقچه‌اي كوچك و بادگيري كوچك دارد...

نمايي از قلعه

 

ديوار قلعه

پس از رسيدن به خرانق، ناهاري (كه بيشتر به عصرانه و شام شبيه است) مي‌خوريم و پس از آن به سوي قلعه مي‌رويم. تا به خود بياييم هوا تاريك است و مجبوريم بازديد از قلعه را نيمه كاره بگذاريم.

شب را در كاروانسرا مي‌مانيم. آسمان كوير قبل از روشن شدن چراغ‌هاي كاروانسرا واقعاً ديدني است.

شب در كاروانسراي خرانق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان عزيز مي‌توانند در پايين صفحه وبلاگ در سمت چپ، با كليك بر روي مجموعه خرانق، به سايت گوگل رفته و مجموعه عكس‌هاي اين سفر را در آنجا مشاهده كنند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 0:33  توسط رسول  | 

 

خرانق - پاييز 86

آبان‌ماه سال قبل در سفري كوتاه سري هم به خرانق زده بوديم. آوازه اين روستاي زيباي كويري را شنيده بوديم و ديدن چند عكس در وبلاگي ناشناس اين علاقه را دوچندان كرده بود. گروهي بوديم كه براي كاري در زمينه موسيقي راهي يزد شده بوديم و من و دلارام بعد از پايان كار تصميم گرفتيم به خرانق برويم. داشتيم راه و چاه را از دوستان خوش‌لهجه يزدي مي‌پرسيديم كه دوستان ديگر هم يكي‌يكي به همراهي ما علاقه‌مند شدند و خلاصه تا چشم به هم زديم شده بوديم يك ميني‌بوس! همان روز موقع برگشت از خرانق به دلمان افتاد كه اين مسير را ركاب بزنيم؛ ضمن اينكه مي‌توانستيم چك‌چك و اردكان را هم در مسير بگنجانيم و همه چشم اميدمان به محسن سنايي بود تا راهنمايمان شود به "پير سبز"... و اين‌ها كه مي‌گوئيم برايمان برنامه واقعي بود و نه خواب و خيال... هرچند الان به افسانه و خيال‌بافي مي‌مانند بعد از آنكه محسن سنايي در آغوش "پير" براي هميشه آرام گرفت...

بايد در انتظار پايان كارهاي نيمه‌تمام مي‌مانديم كه در نوشته‌هاي قبل به آن اشاره کردیم... در تمام اين مدت انتظار در جستجوي همراهاني بوديم با شرايط يكسان تا اين مسير را با هم تجربه كنيم. تا پايان سال قبل با مجيد و آمنه رايزني‌هايي داشتيم... آن‌ها دنبال دوچرخه‌ مناسب مي‌گشتند و چند نمونه را هم ديده بودند و زير سر گذاشته بودند، اما در چند ماه اخير موضوع سربازي مجيد پيش آمد و شرايط تغيير كرد و خلاصه آنها نتوانستند با ما همراه شوند. مهدي و الهام استقبال كردند و دوچرخه‌ها را آماده مي‌كردند، اما هفته قبل از حركت برنامه‌شان تغيير كرد. مرضيه و همسر به علت مشغله زياد نتوانستند همراه اين سفر شوند، و به اين ترتيب مهدخت هم نتوانست همراهمان شود. هر چند كه از همسفري با آنها در برنامه‌اي ديگر نااميد نيستيم.

به محسن و هدا پيشنهاد كرديم، پذيرفتند و خيلي زود دوچرخه‌هايشان را فراهم و آماده كردند و خلاصه چهارشنبه شب اصفهان را به قصد يزد ترك كرديم.

مسير سفر دو روزه

شرح مسيرها و اتفاقاتي كه براي دوچرخه‌سوار مي‌افتد هميشه مشابه است، مگر در حالت‌هاي خاص. از اين رو با صحبت كردن از مطالب بديهي حوصله‌تان را سر نمي‌بريم.

فقط بدانيد كه دوچرخه‌ها كمي اشكال و ايراد داشت كه ما را گاه‌ به گاه مجبور به توقف مي‌كرد: يا براي شل و سفت كردن پيچ‌ها، يا براي گرفتن آچاري با شماره غيرمنتظره از يك راننده كاميون، يا براي خريد پيچي با اندازه خاص كه قابل خوراندن به فلان جاي دوچرخه باشد و ... و خلاصه از اين قبيل حوادث كه خيلي هم غير مترقبه نيستند، خصوصاً هنگامي كه در زمان كم و با فوريت خاص دوچرخه‌ها آماده سفر شوند. بگذريم...

مشكل دوچرخه‌ها

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:25  توسط رسول  | 

 

همان طور كه در مطلب قبلي نوشته بوديم، طی شهریور ماه، تنها ارتباط ما با عالم دوچرخه سواري و گردشگري ملاقات با دو زوج فرانسوي بود كه با "دوچرخه‌خواب" هايشان از ايران مي‌گذشتند تا به آسياي ميانه و احتمالاً چين بروند و خلاصه قصد داشتند اوراسيا را ركاب بزنند.

لوئيك و كورين

ما اول با لوئيك و كورين آشنا شديم... لوئيك متخصص انفورماتيك و كورين پرستار است. آن‌ها علاقه زيادي به ارتباط و گفت و شنود با مردم دارند و از اين كه مجبور شده بودند مسافتي را با اتوبوس طي كنند راضي نبودند... مي‌گفتند اين طور آدم نمي‌تواند مردم را ببيند و با آن‌ها رابطه برقرار كند.

ضمناً سايت نسبتاً كاملي دارند كه همه ريزه‌كاري‌هاي سفرشان را در آن نوشته‌اند، از هزينه‌ها و وسايل جانبي گرفته تا دلداري پدر و مادرهايشان در زمان دوري از آن‌ها! اين سايت به زبان فرانسوي است و ما در نسخه فرانسوي وبلاگ خود به آن لينك داده‌ايم.

..........................................

 

بنژامن و سيل‌وي

و اما زوج دوم، بنژامن و سيل‌وي ؛ ديدار ما با اين زوج بسيار كوتاه بود. ما فقط براي دقايقي آن‌ها را در راه‌آهن ديديم، هنگامي كه با قطار عازم مشهد بودند... هر دو مهندس مكانيك هستند و شركتي براي مشاوره در اين زمينه دارند. بار بسيار زيادي همراه داشتند (بيشتر از زوج قبلي) و پشت دوچرخه بنژامن، يك گاري كوچك مخصوص بسته بودند تا اضافه بار را در آن قرار دهند.

نكته جالب اين كه اين زوج سعي مي‌كردند الفباي فارسي را ياد بگيرند... كاغذي در دست بنژامن بود كه الفباي فارسي را روي آن برايشان نوشته بودند و صداي هر حرف جلوي آن به لاتين نوشته شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:35  توسط رسول  | 

 

شهريورماه فصل پركاري بود. آنقدري كه فرصت سر خاراندن هم نداشتيم. البته من چند بار سرم را خاراندم، اما دلارام بيچاره در تلاش و تب و تاب بود، و خلاصه و خوشبختانه همه چيز به خير گذشت... توي اين مدت دوچرخه‌ها حسابي خاك خوردند، و ما نه تنها نتوانستيم سفري بدون دوچرخه هم برويم، بلكه حتي نتوانستيم خاطرات سفرهاي غير دوچرخه‌اي قبل را هم بنويسيم (ببين عمق فاجعه چقدر بوده!!)

اين پست را ،كه در شروع نيمه دوم مهرماه نوشته مي‌شود، عمداً در شهريورماه مي‌گذاريم تا يادمان بماند چه شهريور پُر شر و شوري بود...

شايد تنها فعاليت خاصي كه طي اين دوره (وراي تحصيل و سفرهاي كاري و معاش و ...) كرديم، ديدار با دو زوج دوچرخه‌سوار فرانسوي بود كه با فاصله زماني يكي دو هفته از يكديگر وارد ايران شده بودند، و قصد داشتند به طرف آسياي ميانه و چين بروند. البته گاه‌گاهي با آن‌ها در تماس هستيم و از حالشان كمابيش باخبريم. نكته جالب دوچرخه‌هايشان بود كه به اصطلاح "دوچرخه خواب" بودند. در اولين فرصت عكسي از اين دوستان در وبلاگ خواهيم گذاشت.  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:28  توسط رسول  | 

 

این رساله از دوچرخه سوار گمنام قرن هفتم هجری است که فقط چند برگ آن از آفت زمان محفوظ مانده و در اینجا عینا ً به حضور علاقه‌مندان به اين ورزش باستانی، پيشكش مي‌شود. اميد كه مقبول افتد.

 ...........................................................................

رساله در معرفت دوچرخه سواری

 

در ستایش خدای تعالی در ایجاد گردش

بدان که خدای تعالی اساس هستی بر چرخیدن نهاد و این حکما را معلوم است اعنی کسی را که کمتر مطالعه ای در علوم و فنون دارد که از ریزترین ذرات موجود در اتم که الکترون باشد و بر گرد پروتون می گردد تا کهکشان های عظیم که در مدارات عظیمه در گردشند همه و همه اساس بر چرخیدن دارند و بر طالب علم واضح است که اگر گردش زمین به دور خورشید نبود و نی گردشش به گرد خویش، آدمی تنوع فصول زیبا و تفاوت لیل و نهار را در نمی‌یافت، و نه از روشنی و گرمی روز او را بهره‌ای بود کامل، نی از سکوت و آرامش شب وی را حظی حاصل.

پس دوچرخه سوار باید که در مفهوم چرخ بیندیشد و آنرا بدیهی نداند، و گردش آن را مثالی داند بر عالم عظما و تا چرخ می‌چرخد بداند که لطفی با اوست و هستی را از چرخ خویش قیاس گیرد و بداند که همه بر همین منوال است و همچنان که گردش چرخ دوچرخه ممکن است وی را تکرار در نظر آید، اما در حقیقت دوچرخه هر لحظه در مکانی تازه باشد، چرخش چرخ روزگار را نیز اساس بر بدعت و تازگی است و هر گردش چرخ وی نشانه ای تواند بود بر فیضی که از گرداننده بر گردنده تفویض می شود. 

 

فصل در ابداع دوچرخه

در ابداع دوچرخه اقوال مختلف است و عموم ابداع آن را به حکمای فرنگ منسوب می کنند و گویند که هر جزیی از آن را به نشانه ای بکار بسته اند و چرخ عقب نشان از چرخ هستی است در عالم مثال و معنا و چرخ جلو چرخ عالم محسوس است و تا چرخ عالم مثال نگردد چرخ این عالم ذره ای نچرخد و باد که در تیوپ کنند نمایانگر آن است که هستی را اساس بر باد است و خواجه رحمه الله الیه در این معنی سروده است؛ بیت: بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است. و چون دوچرخه سوار بر دوچرخه خویش در حرکت باشد نباید غافل باشد که هستی و سلامت و اساس او بر باد است. و فرمان نشانه اختیار است تا خود به راست و چپ منحرف می شوی یا راه راست را برمی گزینی؛ و بدان بدانجا می روی که خود خواسته ای. و زین که بر آن نشسته ای نشانه است مر عالم خاکی را که در آن به تو امکان استقرار داده‌اند تا سیر کنی، و راحتی و عذاب در اندازه هم در کار تو کرده اند، و بر این زین که نشسته ای بدان که باید شکرگزار باشی که راحتی و سکون را بر این چرخ دوار بر تو ارزانی داشته اند. و باربند که بر دوچرخه نهاده اند نشان از توبره است تا خود چه توشه در این راه با خود همراه می کنی، و کدام لطف را در این باربند به بنده ای از بندگان خدا می رسانی، و کدام ظلم و فساد و تباهی را در آن جابجا می کنی. و الاخر بدنه دوچرخه که مثال حکمت و رای توست تا چگونه جایگاه خویش و نظام هستی را درمی‌یابی و به چه رو این همه با هم مرتبط می‌سازی و بکار می‌گیری.

 

فصل در بزرگان این فن

گويند اول كس كه بر دوچرخه نشست و طريقي كوتاه با آن پيمود حكيم الهي افلاطون بود رحمة‌الله و مورخين بر اين نظرند كه هم او اولين سايكل‌توريست بود كه براي ديدار از حكماي شرق با دوچرخة ابداعي خويش به ديار فلسطين و شامات رهسپار شد و گويند شش سال در ممالك شرق بچرخيد و هيچ پنچر نشد، والله اعلم با‌الصواب. و دوم از حكيمان كه آن را بكار بست ارسطو بود كه افزودن ميل و رغبت دانشجويان را سوار بر دوچرخه به آكادمي مي‌رفت و هم او را واضع علم محيط زيست دانسته‌اند. و ديگر معلم ثاني حكيم ابو نصر فارابي روحي فداء بود كه از بيم مسخره‌ي خلق روز به صحرا نمي‌شد و شب‌ها حوالي منزلگاه خويش چند دوري با دوچرخه مي‌زد و او نخستين كس است كه ضرورت دينام را حسب حال خويش دريافت، اما مقرر نبود تا بشر در آن عصر بر علوم غريبه و مغناطيس تسلط يابد. ديگر ابوعلي سينا مولف قانون و شفاست كه براي سركشي به بيماران از دوچرخه بهره مي‌گرفت و گويند كوسي بر دوچرخه بسته بود تا به هنگام عجله با به صدا درآوردن آن خلق مسير را خالي كنند و اكثر مورخين بر اين نظرند كه خود اولين آمبولانس دوچرخه‌ي حكيم بوعلي بوده است رحمةالله اليه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:17  توسط رسول  | 

 

دو چرخ گردان

 

روزي اين نوشته را شروع كردم، اما همينطور نيمه تمام ماند... چون هنوز ياد محسن در حوالي وبلاگ‌هاي دوستان دوچرخه‌سوار است، و در اين مطلب هم اشاره‌اي به او كرده بودم، دوست دارم الان همين طور نيمه كاره توي وبلاگ بگذارمش:

امور دنیا به طرز عجیبی در هم تنیده است تا جایی که ممکن است هر چیزی از هر جایی و در هر موقعیتی با نقطه ای  به ظاهر نامربوط در جایی دیگر و دارای موقعیت دیگر مرتبط شود. ساختار اجتماع، به هر شکل که باشد، جایگاهی برای افراد گوناگونش دارد و ما طبق عادت هر کس را در جای خودش انتظار داریم و در غیر این صورت متعجب می شویم. حتماً بارها این جمله را شنیده اید که خطاب به کسی یا پشت سرش می گویند:"تو را چه به این حرف ها؟! کار خودت را بکن!!" مثلاً وقتی بقال محل در خصوص سیاست خارجی نظر می دهد، یا نانوا از علم زیست شناسی یا زمین شناسی سخن می گوید.

سنت اگزوپری در جایی می گوید:"حرفه آدمی را با هستی مرتبط می کند". هم او مثال می زند که کشاورز با نوک خیشش رازهایی از هستی را درمی یابد و برملا می کند، و خلبان هستی را از ورای هواپیمایش لمس می کند؛ و در نهایت هر انسانی از رهگذر حرفه خویش با مسایل اساسی زندگی بشر دست به گریبان می شود.

در کشور ما دوچرخه سواری ممکن اسن حرفه محسوب نشود، چون مثلاً مانند کشور هند کسی با دوچرخه مسافرکشی نمی کند، و حتی خرید و گردش در شهر هم با این وسیله متداول نیست. اما همین دوچرخه سواران غیر حرفه ای از ورای دو چرخ گردان خویش دنیای پیرامون را می کاوند. هیچ عجیب نیست که دوچرخه سواری با سیاست درگیر شود، چرا که سیاست نیز به اقتضای حال با دوچرخه سواری سر و کار دارد؛ مثلاً کاندیدایی که با وعده و وعید اجازه دوچرخه سواری به خانم ها نام خود را بر سر زبان ها می اندازد و جنجال تبلیغاتی برپا می کند.

جعفر و نسیم با دوچرخه به دنبال شناخت اقوام و ملل هستند و در واقع در این آینه خود را می شناسند؛ همان طور که محسن دست از سر کویر برنمی دارد (و تقصیر ندارد، چرا که کویر دست از سرش برنمی دارد) و خود را در آن خلوت و سکوت بی مانند می جوید و ذهنش را به افق بی انتها پرواز می دهد؛ همان طور که یکی برای احقاق حقوق انسانی همنوعش دور دنیا را رکاب می زند، و دیگری برای پاسداشت میراث بشری؛ و همان طور که نیرویی سعید سعیدی را به قونیه می کشاند و می کند آنچه باید بکند؛ و چه ایرادی دارد که نه سجاده نشین، که "دوچرخه سوار" باوقاری باشی و بازیچه کودکان کوی گردی ؟ ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:42  توسط رسول  | 

 

 

محسن

فرصت‌ها از دست مي‌روند. نبايد منتظر ماند. روزگار سرش را زير انداخته و كار خودش را مي‌كند. اگر امروز فكر انجام كاري در سرت مي‌افتد، همين امروز وقت انجام آن است. وگرنه يك روز كليك مي‌كني و مي‌بيني كه جز باد در دستت نيست. مثل من كه هر از گاهي نگاهي به يكي از لينك‌هاي سمت چپ وبلاگ مي‌اندازم و روي اسم كسي كه دلم بيشتر برايش تنگ شده كليك مي‌كنم...

اين روز و روزگار به دلتنگي هم نمي‌شود اعتماد كرد؛ انگار باتري ساعتش خوابيده است، يا قصد آزار دارد، يا مي‌سنجدم، يا... خلاصه نمي‌دانم چه غلطي مي‌كند كه من چند روز ديرتر مي‌رسم.

مي‌دانم كه حتي در اين دنياي بي‌روح اينترنت هم همه چيز حساب و كتاب خودش را دارد. بين لينك تا لينك فرق است، بين كليك تا كليك هم فرق است؛ مي‌خواهم بگويم كه اگر من اينجا لينك او را بدهم و شما كليك كنيد، همان صفحه مي‌آيد، ولي شما از آن همان پيامي را نخواهيد گرفت كه من مي‌گيرم.

باور نمي‌كنيد؟ روي لينك "محسن، دوچرخه سوار ماجراجو" در سمت چپ همين صفحه كليك كنيد... مي‌دانم؛ خيلي دير است؛ خيلي دير...

 

وبلاگ محسن

 

پيشتر در جايي نوشته بودم: "واقعيت اين است كه دير نمي‌شود، دير مي‌كنيم"

هنوز هم همين است...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:9  توسط رسول  | 

 

گواهي نامه رانندگي با دوچرخه پايي

 

اين هم سندي از سنه‌ي 1309 تا بدانيد كه ما دوچرخه‌سواري با پيشينه‌ايم!! البته دلارام هم در آن زمان دوچرخه سواري مي‌كرد، اما به صورت غير قانوني، چون دوچرخه سواري زنان تكليفش مشخص نبود (مثل همين الان!). ما از دلارام هم در آن دوره عكسي داريم كه هر وقت پيدا شد توي وبلاگ مي‌گذاريم.

اي... اي... يادش به خير... اون زمان دوچرخه‌سواري كلي آداب و تشريفات داشت، بايد گواهينامه مي‌گرفتي، اداره‌ي نظميه تأييد مي‌كرد، الصاق عكس داشت... اي داد از پيري!!!

اي... داد و بيداد از دست روزگار... اون روزها تهران را با "ط" مي‌نوشتيم، به وسايل نقليه مي‌گفتيم وسائط ناقله! به دوچرخه سوار هم مي‌گفتيم راكب! كجايي جووني كه يادت به خير!

يادمه گواهينامه‌ي مخصوص اصفهان چاپ نمي‌شد و همون طهران را روش خط مي‌كشيدن و كنارش مي‌نوشتن اصفهان، چون اون قدري دوچرخه‌سوار توي اصفهان نبود كه ارزش چاپ يك فرم اضافه رو داشته باشه! راستي، هر دوچرخه‌سواري شماره مخصوصي داشت كه چهار رقمي بود... شماره‌ي من 3460 بود.

حالا هر بچه‌ي فسقلي، يه دوچرخه‌ي دنده‌اي و كمك‌فنر دار و فلان و بهمان سوار مي‌شه و تو كوچه و خيابون ويراژ مي‌ده!!

به قول شاعر : جووني هم بهاري بود و بگذشت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط رسول  | 

 

 

هر كلمه و هر اسمي مي‌تواند مورد توضيح و تفسير قرار گيرد و اسم وبلاگ ما هم از اين قاعده مستثني نيست. راستش ما هنگام انتخاب اسم حساسيت زيادي به خرج داديم تا اسمي بگذاريم که محدودمان نكند و قابل تفسير باشد! به همين دليل اسم وبلاگ را مثلاً "ايرانگردي با دوچرخه" نگذاشتيم، و گذاشتيم :"دوچرخه سواري  و  ايرانگردي"  براي اين كه اگر روزي روزگاري مثل امروز سفرهاي با دوچرخه‌مان محدود شد، باز جايي براي نوشتن داشته باشيم! و مي‌بينيد كه اين "و" خيلي خيلي مهم است!!

ما در اقدامي سريع و بدون برنامه‌ريزي قبلي سفر كوتاهي به خوزستان كرديم، كمتر از 48 ساعت؛ و البته تمام اين مدت را در اهواز بوديم. خيلي حيف شد كه نتوانستيم با همسايه عزيز وبلاگمان جناب آقاي قلمي ديداري كنيم...

اين سفر از چند جهت بر ما تأثير گذاشت. اول اين كه براي جشن حنابندان دوست عزيزي مي‌رفتيم كه مجلس زيبايش را به ساز و دهل (سرنا و دهل) بختياري آراسته بود و تلاش مي‌كرد نشان دهد چندين سال زندگي در اروپا نتوانسته ارتباط عميق فرهنگي‌اش با قوم و قبيله را از او بستاند.

توشمال [۱] مي‌نواخت و همه را به رقص در‌آورده بود، حتي ما كه رقص زيباي "سه پا" را نمي‌دانستيم، دوست داشتيم موجشان بيايد و در برمان بگيرد. نوراله خيلي دوست داشتني و بي‌تكلف است. وقتي در سرنا مي‌دمد، وقتي چشم‌هايش را مي‌بندد و لپ‌هايش بيرون مي‌زنند، يا هنگامي كه با مهر و محبت به عروسك‌هاي رقصانش مي‌نگرد، انگار دارد خودش را، هستي‌اش را در ساز مي‌كند و در طبق اخلاص تقديم آن‌ها مي‌كند. مي‌گويم عروسك، چون او مانند عروسک گردانی كه با بند‌هايي نامرئي عروسك‌هايش را هدايت مي‌كند، با صداي سازش جمع را به رشته‌اي در مي‌آورد و مي‌چرخاند؛ رشته‌اي كه سر ديگرش زير انگشتان تكيده و بي‌قرار اوست.

نوراله

 

دوم اين كه ما دو دوست قديمي را بعد از سال‌ها مي‌ديديم و اين حكايت غريبي است. خيلي چيزها با مرور زمان تغيير مي‌كنند و باز در چشم دوست كه مي‌نگري، به كلامش كه گوش مي‌سپاري، انگار هيچ چيز تغيير نكرده است، هر چند كه در ظاهر هيچ شباهتي بين امروز او و امروز من و تو، و گذشته‌ي بسيار گذشته‌ي ما نيست.

و سوم اين كه ديدار خوزستان هر بار دوست داشتني است، اما درد‌آور است و اين درد ناگزير... خوزستان دايه است؛ نه، مادر است! مادري كه هر بار به سراغش مي‌روي پير تر شده، و از كارافتاده‌تر... در خيابان كه قدم مي‌زني، چهره مردم كوچه و بازار را كه مي‌بيني، امكانات سطح شهر را كه با ديگر مراكز استان‌ها قياس مي‌كني، كار و زحمت در هواي طاقت‌فرساي تابستان (و حتي از نيمه‌ي بهار به بعد) كه در نظرت مي‌آيد... به موازات همه‌ي اين‌ها نمي‌تواني از ياد ببري كه چه بخشي از درآمد كل كشور از دست و بازوي همين مردم تأمين مي‌شود.

هر بار موقع خداحافظي از خوزستان، اين بيت از سايه را برايش مي‌خوانم:

"دگر بارت چو بينم شاد بينم

سرت سبز و دلت آباد بينم"...

 

طرح "چوقا" - لباس محلي مردان بختياري

 

[1] - بختياري‌ها به نوازندگان‌شان توشمال مي‌گويند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:28  توسط رسول  | 

 

زاينده رود

 

در تعطيلات نوروز فرصتی دست داد تا در حاشيه زايندهرود چند ساعتی رکاب بزنيم؛ جای همه دوستان خالی. در واقع از شرق اصفهان (پل بزرگمهر) تا غرب آن (بيشه ناژوان) رفتيم و برگشتيم. اين مسير در شهر از ميان بوستان‌های حاشيه زاينده رود می‌گذرد، و در حومه شهر و بيشه ناژوان داراي مسيرهاي آسفالت و خاكي است. هر چند زاينده‌رود در تمامی مسيرش، از زاگرس تا باتلاق گاوخونی، ديدنی است، اما در قسمت بيشه ناژوان مناظر بسيار زيبا و بکری را در چند کيلومتری مرکز شهر اصفهان به نمايش گذاشته است. اگر روزی روزگاری گذرتان به اصفهان افتاد، از گرد و گشت در اين منطقه غافل نمانيد.

 

بيشه ناژوان

حاشيه زاينده رود

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:0  توسط رسول  | 

 

 

 زايش جوانه ها

 

آخرين خبر اين كه

در چوب‌هاي خوش‌آهنگ

زايش جوانه‌هاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط رسول  | 

 

 

سفر چهارم با گروهي پنج نفره بود: شهرام مظفري، حامد انصاري‌پور، مرتضي هنري، رضا صادق‌زاده و من. مسير انتخابي ما اصفهان به يزد بود. ما اين مسير را طي 3 روز ركاب زديم: روز اول اصفهان تا نايين، روز دوم نايين تا اردكان و روز سوم اردكان تا يزد.

 

ورودي يزد

 

مهم‌ترين خاطرة اين سفر دير راه افتادن از اصفهان بود، چون شهرام و رضا و مرتضي شب قبل از تهران آمده بودند و براي صبح زود برخاستن و ركاب زدن خيلي خسته بودند؛ و اين دير راه افتادن موجب شد ما ساعت 12-11 شب از گردنة ملااحمد عبور كنيم، و در آنجا با گله‌اي سگ مواجه شويم، و از ترس آن‌ها ركوردِ سرعتِ جديدي در بالا رفتن از سربالايي (آن هم با آنهمه بار) از خود به جاي بگذاريم! اين سفر هم با نامه و معرفي كميتة سايكل‌توريسم فدراسيون دوچرخه‌سواري و در تعطيلات نوروز 1381 انجام شد.

 

دروازه قرآن - يزد

 

 

آتشكده يزد

 

ما براي شهريور 1381 برنامه‌اي 10 روزه ريختيم: از قره‌كليسا در ماكو تا گنبد سلطانيه در زنجان، اما متأسفانه من نتوانستم در اين برنامه شركت كنم و دوستان همراه در دو برنامة قبل (غير از حامد انصاري‌پور) به اضافة يكي دو عضو جديد، مسير را تغيير دادند و از اروميه شروع كردند و تا تبريز و چند نفرشان تا زنجان و حتي قزوين ركاب زدند. اين سفر آخر جزو سوابق دوستانم محسوب مي‌شود! به قول معروف :"من آنم كه رستم بُوَد پهلوان" !!

 

از سفر يزد ۱۳۸۱ به بعد پروندة سفرهاي دوچرخه‌اي من بسته مي‌شود تا سفر اخير اردكان به يزد، در فروردين 1386 و به همراه دلارام. راستش دليل بسته شدن پروندة دوچرخه سواري، تصادفي درون شهري بود كه در آن هر دو دست من از مچ و آرنج آسيب جدّي ديد، و براي چند سالي دوچرخه و دوچرخه‌سواري را كنار گذاشتم.

 

اين بود پيشينة دوچرخه‌سواري من، كه اگر چه پُربَرگ نبود، اما خودمانيم پُربار هم نبود!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:15  توسط رسول  | 

 

 

حاج قربان و دوتار _ فروردين 1384 _ علي آباد قوچان

 

دوتار ماند

حاجي رفت

 

حاج قربان آخرين بخشي شمال خراسان بود ... بعد او دوتار مي‌ماند، نوازندگان دوتار هم خواهند نواخت، ممكن است لقب بخشي را هم مدتي بتوان حفظ كرد؛ اما ...

 

حاج قربان سليماني

 

صحبت از شخص حاجي نيست بلكه با رفتن او فرهنگ شفاهي شمال خراسان آخرين خاطرة خود را از روزگار كهن به فراموشي مي‌سپارد. او آخرين عصارة نگرشي بود كه فقط با زيستن قابل ثبت و ضبط و قابل پاس‌داشتن و اشاعه بود و گواه من هزاران ساعت صوت و تصوير ضبط شده‌اي است كه بويژه پس از شهرت عالمگيرش از او جمع آورده‌اند، و از دل همة آن‌ها نمي‌توان قطره‌اي از صلح و صفاي او را فراگرفت يا حتي تقليد كرد، گيرم كه پنجه‌هاي‌مان بتوانند ظاهر كارش را تقليد كنند، كه اين نيز بعيد مي‌نمايد.

فروردين 1384 به اتفاق استاد گرامي‌ام علي بياني و دوست عزيزم شهرام مظفري دو سه روزي در هواي حاجي تنفس مي‌كرديم؛ سبك بود و معطر، و شوق پرواز در سر مي‌انداخت... يادداشتي از آن سفر نوشته بودم كه در وبلاگي ديگر درج شده بود. خواندنش را در اين حال دوست دارم؛ مي‌خواهم يادم بماند...

 

 

 

 

 به ياد حاج قربان سليماني

 

 

هفدهم فروردين ساعت يازده شب به علي‌آباد مي‌رسيم. از سرما سنگ مي‌تركد. تا انتهاي علي‌آباد مي‌رويم اما خانه‌اش را پيدا نمي‌كنيم. به تنها مغازه‌اي كه تا آن ساعت در اين روستاي كوچك باز است مي‌رويم و نشاني او را مي‌پرسيم. صاحب مغازه طبق معمول روستايي‌ها، به راحتي نشاني مي‌دهد، و ما طبق معمول شهري‌ها سردرگم مي‌شويم. بار دوم بر مي‌گرديم و باز همان حكايت، تا بالاخره خانه‌ي عليرضا را پيدا مي‌كنيم : مغازه دار گفته است كه حاجي خانه‌ي عليرضاست. خود حاجي بعد به ما مي‌گويد كه با رفتن همدمش ديگر در خانه‌ي خود قرار ندارد. در مي‌زنيم و عليرضا مي‌آيد. عجله داريم كه اتومبيل را در حياط بگذاريم و جان خود را از سرما نجات دهيم. حاجي در خانه منتظر ماست. هر دو تعجب مي‌كنند كه ما چه قدر دير آمده‌ايم. از اين كه ما مدتي را در آن سرما در روستا سرگردان بوده‌ايم خيلي ناراحت هستند؛ گويي آن را گناه خود مي‌دانند و اين تا چندين دقيقه موضوع صحبت ما باقي مي‌ماند. نمي‌دانم چه مي‌كنند كه آدم احساس نمي‌كند ميهمان است؛ حتا از خانه‌ي خودمان هم راحت‌تريم: خيلي بي‌پيرايه‌اند. ساعتي با ما مي‌نشينند و با چاي داغ سرماي زير صفر را از يادمان مي‌برند. شب‌هاي بعد مي‌فهميم كه شب‌ها خيلي زود مي‌خوابند و شب اول براي ما تا آن ساعت بيدار مانده‌اند، بي هيچ منتي و بدون خميازه كشيدن و به ساعت نگاه كردن.

 

 

صبح روز بعد زندگي آغاز مي‌شود. ما از خستگي روز قبل دير از خواب بلند مي‌شويم. آن‌ها هر چند كه صبح خيلي زود بيدار مي‌شوند اما به سراغ ما نمي‌آيند و گويا گوش به زنگ هستند تا مطمئن شوند كه ما از خواب بيدار شده‌ايم تا رسم ميهمان نوازی را بدون تأخير به جا بياورند.

 

 

وقتي كه حاجي شروع مي‌كند به صحبت‌كردن، لذت‌بخش‌ترين كار دنيا گوش‌دادن است، گوش سپردن به شيريني كلامي كه هر قدر طولاني‌تر شود بيشتر از آن لذت مي‌بري. بي جهت نبوده كه او را تا دورترين روستاهاي قوچان براي بخشي‌گري دعوت مي‌كرده‌اند ؛ نه اين كه او تنها بخشي اين منطقه باشد، اما لابد سحري در سخن خود داشته كه اين همه محبوبيت برايش به ارمغان آورده است ؛ سحري كه گوش نا آزموده‌ي ما از پس غبار سال‌ها آن را در مي‌يابد. با دقت و ظرافت باور نكردني از همه‌ي آن چيزهايي كه ممكن است ما حتا به آن ها فكر نكرده باشيم سخن مي‌گويد. از رسم و رسوم و مراسم آييني گرفته تا خوراكي‌ها و بيماري‌ها و پوشاك و ... پوستين زيبايش را هم كه از پوست دوازده بره درست شده مي‌آورد تا ما ببينيم. كم‌كم متوجه مي‌شويم كه او در همه چيز تخصص دارد، و نه آن طور كه ما فكر مي‌كرديم فقط در موسيقي.

 

 

 

 

 

اما به وادي موسيقي كه وارد مي‌شود مانند عقابي بلندپرواز بال مي‌گشايد ؛ بال‌هايي تا آن اندازه توانا كه ما را نيز از زمين برمي‌گيرد و به بالا مي‌كشد. به همين سادگي و با كمال ميل به دامش مي‌افتيم. كسي كه در پيري اين چنين شكار كند، ببين در جواني چه صيّاد ماهري بوده است. كلامش باز نمي‌ماند و به وادي موسيقي وارد مي‌شود. مقدمات را خيلي دقيق و استادانه مي‌چيند. مي‌داند كه چگونه تشنه كند و چگونه بنوشاند، سيراب كند. ما با توان پرواز با او، با تجربه پرواز با او ، فاصله‌اي كوچك داريم: همين كه دست دراز كند و سازي را كه به ديوار تكيه داده بردارد، ما به حالت بي‌وزني در مي‌آييم؛ بر اقيانوسي شناور مي‌شويم كه او از هفت سالگي در آن غواصي مي‌كند و از دل آن مرواريد بيرون مي‌كشد.

 

 

اولين نغمه‌هاي "باش حسين يار"(۱) که از كاسه‌ي ساز فرار مي‌كنند، لبخند بر لبانش مي‌نشيند؛ لبخندي كه من در خزانه‌ي محدود كلماتم هيچ صفتي براي توصيفش نمي‌يابم؛ گويا تمام گذشته‌ي بامراد و نامراد خود را در لحظه‌اي از ذهن مي‌گذراند؛ اما اين هم نيست؛ طنزي عميق‌تر بايد باشد... پنجه‌ي پير با رقصي دل‌انگيز بر تارهاي سيمين دوتار زخمه مي‌زند... كلام باز مي‌ماند.

 

 

 

 

حاجي و فرزندانش نيز مانند پدرانشان با دو زبان صحبت مي‌كنند : يكي كلام كه خود شامل سه زبان تركي و فارسي و كردي مي‌شود، و ديگري زبان موسيقي كه با آن مي‌توانند با همه‌ي مردم دنيا صحبت كنند، از كلمبيا و اكوادر در امريكاي جنوبي گرفته تا فرانسه و آلمان در اروپا . حيدر هم مانند پدر و پدربزرگش اين زبان را خوب مي داند، هر چند كه در كلام بسيار كم حرف است.

 

عليرضا به طنز مي‌گويد كه ما سرما را با خود به علي‌آباد برده‌ايم وگرنه هيچ گاه در فروردين چنين سرمايي در منطقه سابقه نداشته است. ما بعد از سه روز کوله بارمان را می‌بنديم و آهنگ بازگشت می‌کنيم اما سرما با ما نمي‌آيد و همان جا مي‌ماند.

 

گرماي آن سه روز را هنوز درون خود احساس مي كنم.

 

 

 

 دوشنبه، 31 مرداد، 1384

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) از مقام های موسيقی شمال خراسان بزرگ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 2:10  توسط رسول  | 

 

 

 

قلعه تاريخي ايزدخواست

 

از همان بهار 1380 با كميتة سايكل‌توريسم فدراسيون دوچرخه‌سواري آشنا شديم و من و حامد و شهرام مظفري (و احتمالاً حميد رعنايي و شهرام ويدافر) به عضويت اين كميته در‌آمديم. وجه ثبت نام در آن سال 3000 تومان بود به اضافه 1000 تومان بيمة ورزشي. به اين ترتيب سفر اصفهان به شيراز (شهريور 1380)، كه در قالب گروهي 4 نفره بود (من و شهرام مظفري و حامد و شهرام ويدافر) اولين مسيري بود كه ما زير نظر كميتة سايكل‌توريسم ركاب مي‌زديم. ناگفته نماند ما از طريق بچه‌هاي "پروانه سبز" (برادران عباسي: عليرضا، مرتضي، محمد و دوستانشان) با اين كميته آشنا شديم.

 

سفر شيراز 5 روز طول كشيد: روز اول از اصفهان تا شهرضا، روز دوم از شهرضا تا آباده، روز سوم از آباده تا پاسارگاد، روز چهارم از پاسارگاد تا تخت جمشيد و روز پنجم از تخت جمشيد تا شيراز.

 

ما براي اين كه به سفرمان حال و هواي فرهنگي داده باشيم، برنامه را از كنار بقعة بابا‌ركن‌الدين عارف قرن هشتم هجري، در قبرستان تاريخي تخت فولاد اصفهان، آغاز كرديم، و نقطة پايان سفر را آرامگاه حافظ، غزلسراي قرن هشتم هجري قرار داديم. اقامت ما در شهرضا، آباده و شيراز در محل تربيت‌بدني اين شهرها بود، اما در پاسارگاد كادر نگهباني آنجا، اتاق نگهباني را در اختيار ما گذاشتند؛ به اين ترتيب من و شهرام ويدافر با دوچرخه‌ها در اتاق نگهباني خوابيديم، و حامد انصاري‌پور و شهرام مظفري در محوطة باز و در چادر خوابيدند.

 

پاسارگاد

 

همچنين شب اقامت در تخت جمشيد به جهت آشنايي مختصري كه با كاركنان آنجا داشتيم، جلوي سايت و مقابل درب ورودي خوابيديم، و البته قول گرفتند كه ما قبل از 30/7 صبح بايد چادر و وسايلمان را جمع كرده باشيم، چون منتظر يك تور آلماني بودند كه صبح براي بازديد از سايت مي‌آمد. من با يكي از بچه‌ها در هواي باز خوابيديم و خوب يادم هست كه صبح وقتي چشم باز كردم ستون‌هاي با عظمت تخت جمشيد بالاي سرم بود.

 

 نقش رستم

 

 

تخت جمشيد (پارسه)

 

 

از جزئيات اين سفر چيز زيادي به خاطر ندارم، جز دو مورد: اول اين كه شهرام ويدافر قبل از پاسارگاد، در جاده و در تاريكي شب، كيف جيبي‌اش را كه حاوي كارت شناسايي، مدارك و پول بود گم كرد، و صبح روز بعد با يك موتورسوار رفت و پيدايش كرد! و ديگر اين كه پوستمان در مسير آباده به پاسارگاد حسابي سوخت، تا حدي كه نشستن و پاشدن برايمان دشوار شده بود. دومين مورد روز آخر سفر و بين تخت جمشيد و شيراز بود. ما سرمان زير بود و ركاب مي‌زديم و من پيشتر از بچه‌ها در حركت بودم. ناگهان چشمم به چهار دوچرخه‌سواري افتاد كه در طرف ديگر اتوبان براي ما دست تكان مي‌دادند. گويا آن‌ها از شيراز به سمت تخت جمشيد مي‌رفتند. ما از اولين بريدگي به آنطرف اتوبان رفتيم تا با آن‌ها آشنا شويم. گروهي خارجي بودند و خلاصه ما و آن‌ها همه زبان‌هايي كه بلد بوديم را سر هم كرديم تا توانستيم كمي حال و احوال كنيم.

 

با دوچرخه سواران هلندي__تخت جمشيد- شيراز

 

پرسيدند از كجا مي‌آييد، ما هم كلي ژست گرفتيم و اين طرف و آن طرف را نگاه كرديم و با افتخار گفتيم از اصفهان! و گفتيم كه حدود پانصد كيلومتر ركاب زده‌ايم! بعد ما از آن‌ها پرسيديم: شما از كجا مي‌آييد؟ آن‌ها خيلي راحت جواب دادند: از هلند!! و چيزي در حدود پنج هزار كيلومتر ركاب زده بودند، و تازه داشتند از اينجا مي‌رفتند هندوستان!! و اين موجب پنچري ما شد، البته پنچري خودمان، نه دوچرخه‌هايمان! خلاصه با كلي خجالت و سرافكندگي با آن‌ها خداحافظي كرديم و اعتماد به نفسمان را كلاً از دست داديم، و چون نمي‌توانستيم تصور كنيم پنج هزار كيلومتر با دوچرخه يعني چه، سعي كرديم خيلي بهش فكر نكنيم!!! اما از شوخي گذشته به ما گفتند كه يك جفت دوچرخه‌شان در تركيه به سرقت رفته و مجبور شده‌اند براي ادامه سفر يك جفت دوچرخه ديگر بخرند و دوم اين كه دولت‌شان اجازه نداده كه خاك كشور پاكستان را ركاب بزنند چون اين كشور نا امن است.

 

مقابل حافظيه_ پايان سفر

 

ناگفته نماند من و حامد از شيراز با اتوبوس به اصفهان برگشتيم (طبق برنامه ريزي قبلي) اما دو شهرام راه را به طرف كازرون ادامه دادند و گويا كلي هم بهشان خوش گذشته بود كه اين موجب حسادت ما شد!! اين عكس را هم شب اقامت در شيراز، در خوابگاه تربيت بدني گرفتيم. به رنگ بازوهاي شهرام مظفري دقت كنيد!!

 

خوابگاه تربيت بدني شيراز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:55  توسط رسول  | 

 

 

پس از آن پروژة دوچرخه‌سواري جاده براي يك سال تمام فراموش شد، تا نوروز 1380 كه همراه حميد رعنايي و حامد انصاري‌پور از اصفهان به قصد چادگان حركت كرديم و اين مسير را طي مدت زمان تقريبي 15 ساعت (با احتساب استراحت‌هاي بين راه) ركاب زديم. شب در مدرسه‌اي شبانه روزي مانديم و روز بعد وسوسه شديم كه برنامه را به سمت داران پي بگيريم. خلاصه بعد از كمي مشورت و گفتگو، به سمت داران حركت كرديم كه در مسير با بارش برف 6 فروردين در ارتفاعات برخورد كرديم :

 

حميد رعنايي- برف 6 فروردين در جاده چادگان- داران

 

در شرايطي كه محلي‌ها ما را از حركت در اين برف بر حذر مي‌داشتند، خود را به روستاي رزوه رسانديم تا در امامزادة آن همة لباس‌هايمان را كه خيس شده بود خشك كنيم و باز به راه بيافتيم.

 

خشك كردن لباس ها در امامزاده رزوه

 

من براي احتياط بادگير همراه داشتم، و حميد و حامد هم مجبور شدند از كيسه‌هاي بزرگي كه همراه داشتيم براي خودشان باراني طراحي كنند.

 

امامزاده رزوه

 

بعد از رزوه برف بند آمد اما باران تا خودِ داران بي وقفه باريد و ما يك بار ديگر در مدرسة شبانه‌روزي دهخدا در داران تمامي لباس‌هاي خود را خشك كرديم. صبح روز بعد به اين نتيجه رسيديم كه سفرمان را تمديد كنيم و به فريدونشهر، بام ايران، برويم. هوا آنقدر سرد بود كه براي پيشگيري از يخ‌زدگي دست و پا تعدادي كيسة پلاستيكي خريديم و دست‌ها و پاها را در آن‌ها كرديم و به سفر ادامه داديم. به محض رسيدن به فريدونشهر به فرمانداري رفتيم و نامه‌اي براي اسكان در مدرسة شبانه‌روزي آزادگان گرفتيم. سرايدار مهربان مدرسه همة وسايل مورد نياز ما را فراهم كرد. فرداي آن روز به اصفهان برگشتيم. هر چند دوست داشتيم بيشتر در فريدونشهر بمانيم، اما تا همين جاي برنامه هم دو روز به سفرمان اضافه كرده بوديم و به هر حال امكان توقف بيشتر نبود.

 

از نكات جالب اين سفر عكسي بود كه هنگام خروج از چادگان به سمت داران گرفتيم؛ حامد دوربين را روي سه‌پايه گذاشت و ما كلي تنظيم كرديم كه چه زماني حركت كنيم و با چه سرعتي حركت كنيم كه از چهارچوبة عكس بيرون نباشيم، و آخرش هم اين شد عكس ما:

 

سه دوچرخه سوار در پشت فقط يك ژيان !!

 

همه چيز خوب پيش رفت و ما از چهارچوبة عكس خارج نشديم، اما مهم اين بود كه در زمان كوتاه بين فشردن دكمة دوربين تا گرفتن عكس، ژياني از خم جاده سر رسيد و وارد چهارچوبة عكس شد!! به قول يكي از دوستان اين عكس سزاوار دريافت بزرگترين جايزه‌هاست، چون جادادن سه دوچرخه‌سوار پشت يك ژيان كار بسيار دشواري است! از همه مهمتر اين كه اين عكس با كارگرداني ويژه‌اش تنها عكسي بود كه قرار بود هر سه نفرمان را سوار بر دوچرخه نشان دهد!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:8  توسط رسول  | 

 

 

 

ما هر چه فكر كرديم، ديديم خيلي افت دارد كه ما ناگهان از سال 1386 سر و کله مان پيدا شود و شروع كنيم بدون پيشينه ركاب زدن! راستش يك جور احساس حقارت و از اين حرف‌ها به ما دست داد و تصميم گرفتيم تاريخچه دوچرخه‌سواري‌مان را رو كنيم. به همين جهت من لازم ديدم خلاصه‌اي از سفرهاي قبلي‌ام رو در اينجا ذكر كنم، تا به اين وسيله بتوانم بگويم: "ما هم بعله!!" البته اين پيشينه واقعاً پيشينة قابل توجهي نيست، اما ذكرش هم خالي از لطف نيست.

 

 

سفر اول

اولين باري كه وسوسة سفر با دوچرخه در دلم افتاد نوروز 1379 بود. اين فكر را كه نمي‌دانم از كجا در سرم افتاده بود با دوستم همايون آيتي در ميان گذاشتم و قرار شد مسير اصفهان- نايين را ركاب بزنيم. اين يك جور سفر آزمايشي بود، چون ما تا آن زمان نه تجربه‌اي در اين زمينه داشتيم، و نه حتي با آدم با تجربه‌اي در اين زمينه روبرو شده بوديم. خلاصه ساعت 6 صبح كه از اصفهان حركت كرديم حدود 30/7 عصر نايين بوديم. توي مسير چند جا توقف كرديم: سگزي براي گرفتن نان و خوردن صبحانه، كوهپايه براي استراحت و ناهار، و بالاخره پايگاه هاشم‌آباد (قبل از گردنة ملّا احمد) براي عصرانه و استراحتي كوتاه. نكتة جالب اين كه همة خوراك ما در اين سفر خرما و عسل و ... بود، و از خوردن غذاي رستوران و خلاصه برنج و خورشت و كباب و ... خودداري كرديم، مبادا سنگين شويم و نتوانيم ركاب بزنيم. از همين سفر به بعد معدة من تحت تأثير گرماي نسكافه و شيريني عسل دچار بيماري‌اي شد كه تا امروز هم ادامه دارد و من هنوز هم هر وقت عسل مي‌خورم، خصوصاً وقتي در وعدة غذايي صبحانه و همراه چاي باشد، دچار درد معده مي‌شوم، و اين درد بسيار كم و پيوسته و آزار دهنده است، و 3-2 ساعتي دستم را بند مي‌كند. خلاصه ما شب را در مدرسه‌اي تحت پوشش ستاد اسكان نوروزي گذرانديم و روز بعد، پس از گشت و گذاري در نايين، به اصفهان برگشتيم.

 

متاسفانه از اين سفر عكسي نداريم، چون تا آن زمان هنوز دوربين اختراع نشده بود!!

(ببين ما چقدر سابقه داريم؟!)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 2:45  توسط رسول  | 

 

 

يكي از سخت‌ترين كارهاي دوچرخه‌سواري و ايرانگردي، نوشتن سفرنامه است. گاهي آدم حاضر است شيبي تند و طولاني را در زمانی کوتاه ركاب بزند اما مجبور نباشد يك صفحه از خاطرات سفرش بنويسد! دشوارتر از آن پيدا كردن عكس‌هاي سفر و آپلود كردن و در صفحه گذاشتن است...

در خمين خيلي نمي‌مانيم و با توجه به مشكل زانو تصميم مي‌گيريم كه فاصله خمين تا محلات را با وانت نيسان طي كنيم! با راننده نيسان به توافق مي‌رسيم و ما را به مهمانسراي جهانگردي آبگرمِ محلات مي‌رساند:

-         سلام

-         سلام

-         ببخشيد اتاق دوتخته خالي داريد؟

-         بله، اين فرم را پُر كنيد.

-         بله، ممنون. ببخشيد ما با دوچرخه سفر مي‌كنيم، شما در مهمانسرا جاي امني براي گذاشتن دوچرخه‌ها داريد؟

-         يعني شما با دوچرخه آمديد اينجا؟

-         بله

-         الآن، اين ساعت شب؟ از كجا مي‌آييد؟

-         بله، از خمين، البته با وانت نيسان!!

 

خلاصه طي يك شب اقامت در اين مهمانسرا به صورت يكي از جاذبه‌هاي گردشگري منطقه درمي‌آييم! و مديريت مهمانسرا لطف مي‌كنند و به ما 20% تخفيف مي‌دهند چون اولين مهمان‌هايي هستيم كه با دوچرخه به اين مهمانسرا مي‌رويم.

 

مهمانسراي جهانگردي آبگرم محلات

 

سرتان را درد نياورم؛ صبح روز بعد بار و بنديل را روي دوچرخه مي‌بنديم و به سمت دليجان راه مي‌افتيم. مسير سرازيري و با شيب تند است.

 

آبگرم تا دليجان _ 1

 

آبگرم تا دليجان _ 2

 

 در دليجان دو ساعت معطل مي‌شويم تا اتوبوسي پيدا كنيم كه حاضر شود ما و دوچرخه‌هاي‌مان را حمل كند!

حاصل اين سفر كلي لباس نشسته و خستگي و دو دوچرخه كثيف و كلي بار و بنه درهم و برهم است و البته كلي خاطره خوش و بياد ماندني با دوست همسفرمان رسول و ديگر دوستاني كه لطف كردند و به ما كمك كردند از جمله آقاي ماهري، تربيت بدني داران، تربيت بدني گلپايگان، مهمانسراي جهانگردي آبگرم و ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:23  توسط رسول  | 

 

 

نبود نقشه‌هاي ويژه دوچرخه‌سواري گاهي كار را دشوار مي‌كند. ما براي رفتن به خمين هيچ اطلاعي از پستي و بلندي مسير نداشتيم، از اين رو برنامه‌ريزي براي ساعت شروع حركت و رعايت سرعت متوسط مناسب غير ممكن بود. در اين‌گونه موارد بهترين كار مشورت با محلي‌هاست. فقط يك مشكل اساسي وجود دارد: اگر فرد مورد مشورت دوچرخه‌سوار نباشد ممكن است نتواند اطلاعات دقيقي بدهد. مثلاً كسي كه جاده‌اي را با اتومبيل طي مي‌كند، شيب‌ها و مسافت‌ها برايش نمود آنچناني ندارند، و ممكن است خيلي راحت به شما بگويد: "نه، راه خيلي مشكلي نيست" يا مثلاً: "چيزي راه نيست"... و شايد خيلي از اين افراد ندانند مسافتي را كه اتومبيل كمتر از 2 ساعت طي مي‌كند، دوچرخه‌سوار بايد يك روز تمام ركاب بزند!

غرض اين كه ما از دوست عزيزمان آقاي ماهري اطلاعاتي در مورد مسير گلپايگان تا خمين خواستيم، و از آنجايي كه ايشان پايي بر ركاب دارند، اطلاعات خوبي به ما دادند. راستش خود ايشان هم مدت زيادي بود كه اين مسير را نرفته بودند، اما يادشان مي آمد كه سال‌ها پيش وقتي به خمين رفته بودند، گويا مي‌ني‌بوس به زحمت خودش را از شيب بالا مي‌كشيده! و خلاصه ما دستگيرمان شد كه داريم كجا مي‌رويم!!

در روستاي سعيدآباد، كيلومتر 10 جاده خمين، سراغ دبيرستاني رفتيم كه بسته بود، و خوشبختانه دو جوان دبيرستاني را ديديم و فيلم و دفترچه‌هاي مربوط به ايدز را به آن‌ها داديم تا روز بعد به دبيرستانشان ببرند. بعد به گردنه‌اي كه انتظارش را مي‌كشيديم، رسيديم. حد اقل دو ساعتي با گردنه كلنجار رفتيم تا بالاخره بالاي آن رسيديم. گلپايگان و دشت اطراف آن از بالاي گردنه به خوبي ديده مي‌شد. منظره زيبايي بود.

 

 گردنه بين گلپايگان و خمين

 

مسافت كوتاهي را در جاده كفي طي كرديم تا به ابتداي سرازيري خمين رسيديم. دشت وسيعي پيش روي ما نمايان شد. خمين از دور ديده مي‌شد. بعد از طي حدود 20 كيلومتر سرازيري به خمين رسيديم.

 

سرازيري خمين

 

  براي خوردن نوشابه و بستني جلو مغازه‌اي ايستاده بوديم كه اين بچه‌هاي دوچرخه‌سوار خميني را ديديم و حيفمان آمد كه عكسي يادگاري با هم نگيريم.

 

بچه هاي خميني

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:54  توسط رسول  | 

 

 

 

 

 

قبل از هر چيز از به شما دوچرخه‌سوار گرامي توصيه مي‌كنيم اگر قرار است از خوانسار عبور كنيد، حتماً از جنوب اين شهر وارد و از شمال آن خارج شويد. اختلاف ارتفاع بين شمال و جنوبِ اين شهر طولاني بدون اغراق بيش از صد متر است.

 

ما حدودِ ساعتِ 2 ظهر به اين شهر زيبا مي‌رسيم. چون قرار است بَنِر محك را در معرض ديدِ عموم بگذاريم و همچنين به نشر اطلاعيه‌ها و فيلم‌هاي اطلاع‌رساني دربارة ايدز بپردازيم، يكراست به سراغ فرمانداري (تقريباً در ورودي جنوبي شهر) مي‌رويم تا مجوز بگيريم. معاون سياسي فرمانداري با ديدن نامه‌ها و كارت‌هاي ما، مجوز تبليغ را به طور شفاهي مي‌دهد، و انصافاً همين مجوز شفاهي مؤثر واقع مي‌شود: چند دقيقة بعد، يكي از مأمورين نيروي انتظامي كه با لباس شخصي است، ما را مي‌بيند و از مليت و هويت ما مي‌پرسد، و به محض شنيدن نام معاون سياسي فرمانداري، و البته پس از ديدن كارت‌هاي شناسايي، ما را به سرچشمه راهنمايي مي‌كند، چرا كه به گفتة او بهترين جا براي انجام اين تبليغات، سرچشمه است، چون هميشه تعداد زيادي گردشگر در اين محل مستقر هستند.

 

در سرچشمه با گروه‌هاي دانش‌آموزي و دانشجويي برخورد مي‌كنيم و كارت‌ها و آگهي‌هاي محك و فيلم‌ها و دفترچه‌هاي يونيسف را براي اطلاع‌رساني دربارة ايدز پخش مي‌كنيم، و شما شرح آن حكايت‌ها را در مطلب "سفري چند منظوره" پيشتر خوانده‌ايد، يا مي‌توانيد بخوانيد.

 

 

و اما خوانسار...

 

خوانسار را به چند چيز مي‌شناسند: يكي عسل خوانسار است، كه همه جا در شهر مي‌توان آن را تهيه كرد، و ديگري خرس خوانسار است، كه در شهر نيست (يا حداقل ما چيزي نديديم!) و احتمالاً بيرون از شهر بايد قابل تهيه باشد! و صد البته هر جا عسل باشد سر و كلة خرس هم پيدا مي‌شود.

 

اما اگر از محصولات غذايي و خلاصه آنچه بر سر زبان‌هاست بگذريم، خوانسار به چيزي ديگر نيز شهره است؛ به داشتن هنرمند بزرگي كه اين شهر فقط با داشتن او مي‌توانست به خود ببالد: اسماعيل اديب خوانساري، استاد بزرگ رديف آوازي موسيقي دستگاهي ايران كه حق بزرگي به گردن موسيقي آوازي امروز ايران دارد، و شما براي آشنايي با اين مرد بزرگ مي‌توانيد به سايت‌هاي موسيقي ايراني سر بزنيد. از شاگردان شناخته شدة اديب مي‌توان از هنگامة اخوان نام برد كه چند اجراي ضبط شده با محمدرضا لطفي دارد، البته پيش از انقلاب، و پس از انقلاب چون اجازه آوازخواني به زنان داده نشده، هنگامه اخوان هم فراموش شده است. به گفتة لطفي گويا گناه زنان اين است كه فركانس صدايشان زيرتر است! گفتم هنگامه اخوان فراموش شده؛ نه البته اين طور نيست... او به تربيت شاگردان به صورت خصوصي ادامه مي‌دهد و گويا در چند برنامه ويژة زنان هم آواز خوانده است، اما به هر حال عموم علاقه‌مندان به آواز ايراني از صداي او محروم مانده‌اند... اگر چند كاري را كه با لطفي اجرا كرده شنيده باشيد، مي‌بينيد كه توانايي زيادي در اجراي آواز ايراني، بويژه به شيوة قمر دارد.

اين ممنوعيت صداي زن در آواز ايراني هم حكايتي است، چون اتفاقاً كساني كه صداي خوانندگان ِ زن را براي "لهو و لعب"! گوش مي‌كنند، به راحتي به صداي خوانندگان مورد نظر خود دسترسي دارند و اجراهاي آنان را با بهترين كيفيت در اختيار دارند، و جالب اينجاست كه حتي در صورت دسترسي به كار هنرمنداني چون هنگامه اخوان، حاضر نيستند دقيقه‌اي به صداي آنان گوش دهند! اين ميان، سرِ علاقه‌مندان واقعي هنر موسيقي آوازي ايران بي‌كلاه مي‌ماند، كه از محصول سال‌ها تحصيل و تلاشِ هنرمنداني چون اخوان بي‌نصيب مانده‌اند.

 

حالا كه اين همه وارد بحث موسيقي شديم، اين را هم اضافه كنيم كه محمدرضا لطفي 16-15-14 تيرماه ساعت 8 شب در كاخ نياوران كنسرتي دارد با عنوان "هنر بداهه نوازي". در اين كنسرت محمد قوي‌حلم با سازي ضربي (تنبك يا دف) لطفي را همراهي مي‌كند. علاقه‌مندان لطفي و موسيقي ايراني مشتاقند اولين اجراي اين هنرمند بزرگ را در كشور، پس از سال‌ها دوري از وطن، ببينند و بشنوند.

 

 

مثل اين كه وبلاگ دارد از صراط مستقيم، كه همانا ركابزني و دوچرخه‌سواري است منحرف مي‌شود!

 

ما بعد از توقفي 3-2 ساعته در خوانسار و خوردن ناهار در سرچشمه، راه گلپايگان را در پيش مي‌گيريم، و با توجه به سرازيري و كوتاهي مسير اميدواريم قبل از غروب، گلپايگان باشيم. تنها نكتة آموزشي هنگام خروج از خوانسار، خريدن پودر بچه بود، براي استفاده در پشتِ گردن ِ من، كه عرق‌سوز شده بود، و نمي‌توانستم سرم را بچرخانم...

 

 

 

عرق سوز شدن گردن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 17:8  توسط رسول  | 

 

 

 

راستش ما فكر كرديم بهتر است برنامة زماني كل سفر را يكجا بنويسيم، و در مطالب بعدي به چند و چون مسير بپردازيم.

 

شروع سفر روز دوشنبه 17 اردي‌بهشت 1386 از فريدونشهر بود و شب در داران اقامت كرديم. سه‌شنبه از داران آغاز كرديم و بعد از گذراندن شهرهاي دامنه و خوانسار، شب در گلپايگان مانديم. همان شب رسول فروغي از ما جدا شد و ما چهارشنبه بدون ِ او راه را ادامه داديم، شب به خمين رسيديم، و به علت مشكل درد زانو كه هر دو به آن دچار شده بوديم، ترجيح داديم مسافت بين خمين و آبگرم محلات را با وانت نيسان طي كنيم! ضمن اين كه از امكانات رفاهي مهمانسراي جهانگردي آبگرم اطلاع داشتيم، و از طرفي نمي‌دانستيم آيا در خمين جاي مناسبي براي استراحت و حمام و ... خواهيم داشت يا خير؛ شب را در آبگرم مانديم و پنجشنبه صبح از آبگرم تا دليجان، نقطة پايان ِ سفر، ركاب زديم.

 

فاصلة بين شهرها به كيلومتر:

فريدونشهر- داران : 38

داران- دامنه : 9

دامنه- خوانسار : 31

خوانسار- گلپايگان : 29

گلپايگان- خمين : 41

خمين – آبگرم : 75 (با وانت!!)

آبگرم - دليجان : تقريباً 35

 

ارتفاع شهرها از سطح دريا (به متر):

فريدونشهر: 2530

داران: 2390

خوانسار: 2250

گلپايگان: 1830

خمين: 1815

محلات: 1780

دليجان: 1530

 

 

همان طور كه در مطلب اول اين سفر گفتيم، گمان مي‌كرديم چون از بلندترين شهر كشور سفر را آغاز كرده‌ايم، همة مسير سرازير است و خلاصه نان ِ ما توي روغن! اما گذراندن سربالايي قبل از جادة داران، و بعد از آن طي بيش از 15 كيلومتر سربالايي قبل از خوانسار، و در نهايت صعود به گردنة بين گلپايگان و خمين نشان داد همة محاسبات ما اشتباه بوده است! حتماً با خودتان مي‌گوييد: "خوب در عوض، هر سربالايي يك سرازيري دارد"! حق با شماست، اما مشكل اينجاست كه هميشه نمي‌توان كندي سرعت بالارفتن را با تندي پايين آمدن جبران كرد. به عنوان مثال در مسيري مسطح، يك ساعت و نيم طول مي‌كشد تا مسافت 30 كيلومتري را با سرعت 20 كيلومتر طي كنيد. حالا اگر نيمي از اين مسير سربالايي و نيم ديگر سرازيري باشد و شما با كلي بار و بنه مجبور باشيد با سرعت 5/7 كيلومتر بر ساعت سربالايي را طي كنيد، خود اين سربالايي به تنهايي 2 ساعت وقت خواهد برد، و شما در سرازيري هر اندازه سرعت بگيريد، نمي‌توانيد به زمان غلبه كنيد و نيم ساعت از دست رفته را بازگردانيد! ضمن اين كه به هر حال سرعت زياد در سرازيري امكان پذير نيست و ممكن است كنترل دوچرخه را دشوار كند، و به همين دليل دوچرخه سوار جاده، با بار سنگين خود، نمي‌تواند زياد سرعت بگيرد.

 

با اين وجود ما در بخش‌هاي كوچكي از سرازيري قبل از خوانسار 57-54 كيلومتر بر ساعت سرعت گرفتيم؛ اگر وزن خودمان و دوچرخه و بار آن را با ضخامت محور چرخ‌ها كنار هم بگذاريم، خواهيم ديد كه ضربة ناشي از برخورد با يك دست‌انداز كوچك تا چه اندازه مي‌تواند مهلك باشد!!

 

اما گذشته از همة اين حرف‌ها، همين فراز و نشيب‌ها دوچرخه‌سواري جاده را جذّاب و دوست داشتني مي‌كند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:44  توسط رسول  | 

 

 

 

هنگام خروج از فريدونشهر، ناهار را كنار سد لنگان مي‌خوريم، سدي كه در ادامة تونل لنگان و بر روي آب چشمه لنگان زده‌اند. حديث انتقال آب از سرچشمه‌هاي زاگرس به سمت دشت مركزي فلات ايران سابقه‌اي بس طولاني دارد. طرح تونل مشهور كوهرنگ، كه امروزه به بهره‌برداري رسيده، قدمتي چند صد ساله دارد و گويا از دورة صفويه آغاز شده است. تونل كوهرنگ آب سرچشمه‌هاي رود كارون را به رودخانة زاينده‌رود منتقل مي‌كند، و آب از زاينده‌رود با خطوط لوله بسيار طولاني به استان‌هاي مركزي ايران نظير يزد و كرمان منتقل مي‌شود. البته نمي‌دانم طرح انتقال آب از بالادست زاينده‌رود به كرمان عملي شد يا نه، اما يادم هست نمايندگان خوزستان در مجلس نسبت به اين طرح عكس‌العمل نشان داده بودند و شديداً با آن مخالفت كرده بودند. دليل‌شان هم اين بود كه دشت حاصلخيز خوزستان با آن همه وسعت و با وجود صنايع بزرگ كشاورزي مانند نيشكر هفت‌تپه، كشت و صنعت كارون در حومة دزفول و شوشتر، زمين‌هاي وسيع كشت و كار در خوزستان و ... نياز جدي‌تري به اين آب دارد، و گويا نگراني‌شان اين بود كه با انتقال آب كارون (پر آب‌ترين رود ايران) به فلات مركزي، چيزي از كارون باقي نماند! البته از همة اين‌ها مهم‌تر معضل آب آشاميدني خوزستان است؛ به عنوان مثال مسجدسليمان در فاصلة هوايي تقريباً 15 كيلومتر از بالادست كارون (گدار لندر- منطقة فعلي سد كارون 4) سال‌هاي متمادي از داشتن آب لوله‌كشي دايم محروم بوده است؛ نمي‌دانم آيا در حال حاضر همة مردم اين شهر آب آشاميدني دائم دارند يا خير. به ياد دارم در جريان جنگ نفت بين عراق و كشورهاي غربي، در شرايطي كه روزانه هزاران بمب بر روي بغداد مي‌ريختند، مي‌گفتند اوضاع در بغداد وخيم است و مردم اين شهر هر 48 ساعت، 2 ساعت آب جيره‌بندي دارند؛ و اين شرايط دشواري بود كه مردم مسجدسليمان، اولين شهر نفتي ايران كه ثروت عظيمي را نثار كشورمان و نيز برخي كشورهاي بيگانه كرده است، طي سال‌هاي متمادي با آن روبرو بوده‌اند. چند سال پيش بود كه آب آشاميدني آبادان با آب شور خليج‌فارس و اروندرود درآميخته بود و بحراني ايجاد كرده بود؛ اگر شرايط دشوار زندگي در آبادان را در نظر داشته باشيم (وضع بد آب و هوا، تنفس بوي گاز در كل شهر به واسطة وجود تأسيسات نفت و گاز) خواهيم ديد كه رسيدگي به اين مردم تلاشگر و فداكار تا چه اندازه اهميت دارد. اگر سهم آباداني‌ها از كشورداري و تلاش براي آباداني ايران بيشتر از ديگر شهروندان ايراني نباشد، قطعاً كمتر نيست. همين چند روز پيش بود كه جعبة جادو در گزارشي از اروندكنار مردم معترض اين شهر را نشان مي‌داد كه با قطع آب و مشكل بي‌آبي دست و پنجه نرم مي‌كردند. به هر حال موجب حيرت است كه چگونه آب از بالادست زاينده‌رود تا يزد و اخيراً كرمان مي‌تواند برود، اما مردم محروم و جنگ‌زدة خوزستان در فاصلة كمي از پرآب‌ترين رود ايران از آب آشاميدني دائم محروم هستند.

 

خلاصه ما در كنار اين آب خروشان ناهار را مي‌خوريم، نفري يك شيشه ماءالشعير هم مي‌نوشيم و به راهمان ادامه مي‌دهيم. نكتة مهم: همين ماءالشعير را اگر به فارسي ترجمه كنيم، حرام مي‌شود، اما اگر واژة عربي آن به زبان بيايد، به معني نوع بدون الكل آن است! مي‌گوييد نه؟ به مغازه‌دار محل‌تان بگوييد آبجو مي‌خواهم... ببينيد چقدر بد نگاهتان مي‌كند!!

 

از ديدني‌ترين مناظر بين فريدونشهر و داران، يكي هم "مجتمع مسكوني كلاغ‌ها" بود كه دلارام نظر ما را به آن جلب كرد، و نشاندهندة اين بود كه انبوه‌سازي در ميان حيوانات و به خصوص پرندگان طرفداراني دارد!!

 

 مجتمع مسكوني كلاغ ها

 

تازه ما مي‌خواستيم تبعيض و تفاوت طبقاتي را هم نشان دهيم، و عكس‌هايي هم از خانه‌هاي ويلايي كلاغ‌ها در وبلاگ بگذاريم، يعني درخت‌هايي كه روي هر كدامشان فقط يك لانة كلاغ بود، اما گفتيم بهتر است جوّ وبلاگ‌مان را سياسي نكنيم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:52  توسط رسول  | 

 

 

پس از قطعي شدن سفر، تصميم گرفتيم علاوه بر سفر گردشگرانه و ورزشي، در حد توان براي معرفي و يا كمك به جرياني خيرخواهانه و فرهنگي تلاش كنيم. واقعيت اين است كه سفر با دوچرخه در نظر عموم مردم و خصوصاً جوانان جذاب است، و مي‌توان با استفاده از اين جذابيت، كارهاي انسان‌دوستانه و مردمي را بهتر و مؤثرتر انجام داد.

 

 

*          *          *

 

از اين رو ما با موسسة محک تماس گرفتيم و خواستار آن شديم كه طي سفرمان به صورت داوطلبانه به معرفي اين مؤسسة خيريه بپردازيم.

 

محك - موسسه خيريه حمايت از كودكان مبتلا به سرطان

 

به همين منظور به مؤسسة محك رفتيم و بعد از صحبت‌هاي اوليه با دفتر روابط عمومي، جلسه‌اي با معاون مديرعامل محك داشتيم. در اين جلسه مسير خود را به ايشان اعلام كرديم، و خواستار آن شديم تا بروشورها و معرفي‌نامه‌هاي اين مؤسسه را براي پخش در سفر همراه خود ببريم.

 

بيمارستان محك : تهران- دارآباد

 

ايشان همچنين بَنِري براي نصب بر روي چادر، به هنگام اقامت در شهرها، به ما دادند، كه ما با توجه به مسير سفرمان فقط توانستيم در سرچشمة خوانسار آنرا نصب كنيم و در شهرهاي ديگر به نمايش موردي آن بسنده كرديم.

 

خوانسار - بوستان سرچشمه

 

 

مؤسسة خيرية حمايت از كودكان مبتلا به سرطان (محك) مؤسسه‌اي غيردولتي است كه با كمك‌هاي مردمي و خيرخواهانه اداره مي‌شود. اين مؤسسه هزينه‌هاي درماني كودكان مبتلا به سرطان را (شامل شيمي‌درماني، هزينة اقامت كودك بيمار و يكي از والدين او به عنوان همراه، هزينة رفت و آمد به بيمارستان و ...) از طريق جذب كمك‌هاي مردمي، مي‌پردازد.

 

كودك تحت درمان - موسسه محك

 

طبق آمار و اطلاعاتي كه اين مؤسسه به ما داد، هزينة هر كودك مبتلا به سرطان در هر ماه بالغ بر 150 هزار تومان مي‌شود، كه انصافاً هزينة سنگيني است و بسياري از خانواده‌هايي كه كودكي مبتلا به سرطان دارند، از پس تأمين آن برنمي‌آيند. هنگامي كه دلارام در بوستان سرچشمة خوانسار با گروهي از خانم‌هاي مسن در مورد محك و كمك‌هاي مردمي صحبت مي‌كرد، يكي از آن‌ها در جواب دوست خود كه اطلاعات بيشتري از چگونگي فعاليت‌هاي اين مؤسسه مي‌خواست، گفت: "يعني اگر بتواني به اين بچه‌ها كمك كني ثوابش برابر رفتن به حج است".

 

خوانسار - بوستان سرچشمه - معرفي محك

 

 

شما براي اطلاع از برنامه‌هاي محك مي‌توانيد در هر ساعت شبانه‌روز با تلفن گوياي 22213888 تماس بگيريد.

 

پست الكترونيك:

info@mahak-charity.org

 

مؤسسة محك همچنين داراي گروهي روي سايت Yahoo است، شما با عضويت در اين گروه مي‌توانيد در جريان فعاليت‌هاي محك قرار بگيريد.

 

 

 

*        *        *

 

 

علاوه بر اين، ما اطلاع‌رساني در مورد بيماري ايدز را با مشاوره دفتر يونيسف در ايران انجام مي‌داديم. اين اطلاع‌رساني شامل پخش پوستر، بروشور، لوح فشرده (سي‌دي) و دفترچه‌هايي بود كه از يونيسف دريافت كرده بوديم.

 

هم پيمان در برابر گسترش ايدز

 

به علت كمبود جا و سنگيني بار، ما فقط تعداد كمي فيلم و دفترچه و پوستر همراه خود داشتيم، از اين رو ناچار بوديم اين نمونه‌ها را در اختيار مدارس بگذاريم تا به اين طريق اطلاع‌رساني گسترده‌تري انجام گيرد. حالت مطلوب اين بود كه ما اطلاعات را مستقيماً به دست بچه‌ها برسانيم، اما چون تعداد محدودي پوستر و فيلم و بروشور همراه داشتيم، سعي مي‌كرديم در حضور بچه‌ها نمونه‌ها را به مربي‌ها بدهيم، و مستقيماً به بچه‌ها مي‌گفتيم كه نمايش فيلم و مطالب دفترچه‌ها را از مدرسه بخواهند.

 

دبيرستاني در گلپايگان

 

در خوانسار با چند گروه دانش‌آموزي مواجه شديم كه براي گردش به سرچشمه آمده بودند. از بچه‌ها خواستيم ما را پيش معلم‌شان ببرند، و در حضور آنها پوسترها و فيلم‌ها را به معلم‌شان داديم تا در مدرسه در اختيارشان قرار دهند.

 

ما در تمامي موارد فيلم و پوستر را در اختيار سرمجموعه قرار مي‌داديم تا بين همة اعضاي زير مجموعة خود منتشر كند، از آن جمله فرمانده سربازان نيروي انتظامي فريدونشهر، يكي دو گروه دانشجوي دختر در سرچشمة خوانسار و انجمن دوستداران ميراث فرهنگي " وَردپاتكان " در گلپايگان.

 

دانشجويان در سرچشمه خوانسار

 

هنگام خروج از گلپايگان وقتي به روستاي سعيدآباد رسيديم متأسفانه دبيرستان‌ها بسته بودند، و ناچار شديم فيلم آموزشي و دفترچة اطلاعات در مورد بيماري ايدز را در اختيار دو دختر دبيرستاني بگذاريم كه از مدرسه به خانه برمي‌گشتند، و از آن‌ها خواهش كرديم اين نسخه‌ها را در اختيار مدرسه بگذارند تا مورد استفادة همشاگردي‌هايشان قرار گيرد.

 

 

 

اگر مايليد دربارة ايدز (خصوصاً در ايران) بيشتر بدانيد مي‌توانيد به سايت زندگي مثبت سر بزنيد.

 

 

همچنين مي‌توانيد از سايت يونيسف ايران و پوسترهاي آن در خصوص ايدز (پوستر شماره 1 ، پوستر شماره 2، روي الف، و پوستر شماره 2، روي ب) ديدن كنيد.

 

 

براي كسب اطلاعات بيشتر دربارة فعاليت‌هاي يونيسف در ايران، با پست الكترونيك: Tehran@unicef.org مكاتبه كنيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:25  توسط رسول  | 

 

 

ما از ماه‌ها پيش طرح سفري در زاگرس را در ذهنمان مي‌پرورانديم. شايد از پاييز سال گذشته، هنگام سفر به شهركرد و داران و فريدونشهر، نطفة اين برنامه شكل گرفت. با قطعي شدن برنامه از چند نفر از دوستانمان دعوت كرديم تا در اين سفر همراه ما باشند، اما غير از رسول فروغي – كه در آخرين روزها جواب مثبت داد – هيچ كدام نتوانستند با ما همراه شوند. او از دوستان من است و چند سفر با دوچرخه را تجربه كرده است.

 

با توجه به وضعيت آب و هوا و براي پرهيز از گرما، تصميم گرفتيم سفرمان را از فريدونشهر آغاز، و پس از گذراندن شهرهاي داران، دامنه، خوانسار، گلپايگان، خمين، محلات، به شهر دليجان ختم كنيم. در واقع قصد داشتيم حتماً تا گلپايگان را ركاب بزنيم، و اگر وضعيت را مناسب ديديم تا دليجان ادامه دهيم. حتي پيش بيني كرده بوديم كه سفر تا نراق، نياسر و بعد كاشان هم ادامه پيدا كند. البته به شرطي كه هم وضعيت هوا اجازه دهد، هم توان ما با توجه به كوهستاني بودن مسير و هم (از همه مهمتر) وقت، و اين در حالتي ممكن بود كه بتوانيم با سرعت بيشتر، در وقت صرفه‌جويي كنيم. البته تلاش براي معرفي موسسة خيريه محك و اطلاع رساني در مورد ايدز برنامة فوق‌العاده‌اي بود كه مي‌توانست از سرعت ما بكاهد، اما اين اهميتي نداشت و مُصرّ بوديم كه اين دو كار را در حدّ توان خود انجام دهيم.

 

نقشه مسير

 

مسير انتخابي ما حسن ديگري هم داشت. وقتي كه مبداً حركت بلند ترين شهر ايران باشد، به آن معني است كه به هر شهري سفر كنيم، ارتفاع كم كرده‌ايم و به اين ترتيب بيشتر با سرازيري (شيب رو به پايين) روبروييم تا با سربالايي! اما مهمتر از همة اين‌ها طبيعت اين مسير بود.

 

از سه‌راه كهندژ اصفهان با اتوبوس 7 صبح فريدونشهر حركت مي‌كنيم. چون دوچرخه‌ها در جعبة اتوبوس جا نمي‌شوند، با كمك راننده آن‌ها را بر روي سقف اتوبوس محكم مي بنديم. سه ساعت در راه هستيم و با احتساب تاًخير زمان حركت، تقريباً ساعت 30/10 صبح به فريدونشهر مي‌رسيم.

 

پياده كردن دوچرخه ها

 

 

 

 

فريدونشهر

 

فريدونشهر در انتهاي غربي استان اصفهان قرار دارد و با استان‌هاي چهارمحال و بختياري و لرستان همسايه است. ارتفاع اين شهر از سطح دريا 2530 متر است. شهرستان فريدونشهر در حدود پنجاه هزار نفر جمعيت دارد كه هجده هزار نفر آن در مركز شهرستان ساكنند و بقيه يا در روستاها هستند يا عشايريند كه بين خوزستان و اصفهان در رفت و آمدند. سيزده هزار نفر از جمعيت ساكن در مركز شهر، گرجي‌هايي هستند كه دوره صفويه به اين مكان مهاجرت كرده‌اند و بقيه فارسند و در ابتداي شهر ساكن شده‌اند، به شكلي كه تقريباً بخش‌هاي فارس‌نشين و گرجي‌نشين از هم جدايند. البته ارتباط بين اين دو بخش خوب است و در اداره‌هاي دولتي و مكان‌هاي عمومي با هر دو قوم برخورد مي‌كنيم. همان طور كه در نقشه پيداست، فريدونشهر بن بست است و فقط اهالي روستاهاي اين شهرستان در مركز شهر رفت و آمد مي‌كنند، و يا گاهي گداري اگر دوچرخه‌سواري راه گم كند گذارش به اين شهرستان واقع در پشتِ كوه مي‌افتد، اما همين گذار كافي است تا دلش را براي هميشه اسير اين اقليم بي‌همتا كند: طبيعتي بكر، هوايي بسيار پاك و سبك، و مردمي به پاكي و زلالي آب‌هاي روان ِ چشمه‌هاي زاگرس...

 

گرجي‌ها بين خودشان با زبان گرجي صحبت مي‌كنند. آن‌ها با مهمان بسيار مهربانند. در اين شهر خبري از خشونت و كشمكش و درگيري نيست. راستش براي ما عجيب بود وقتي كه رفتيم نان خانگي بخريم، و مغازه‌دار به ما گفت نان تازه ندارد و نان‌هايش مال دو روز پيش است! چرا كه همين نان را در هر شهر ديگري به اسم نان تازه مي‌فروشند و اگر بپرسي مالِ كِي است به راحتي مي‌گويند همين امروز صبح آورده‌اند!! ارتباط با مهمان هم در اين شهر بي‌نظير است. به خوبي به ياد مي‌آورم كه با دوستم در مركز يكي از استان‌ها مشغول گردش بوديم و هنگامي كه از تفاوت زبان ما متوجه شدند بومي نيستيم حرف ركيكي (زير لب) حواله‌مان كردند! و با همين خاطره و سابقه بود كه وقتي در فريدونشهر كنار خيابان خروجي شهر براي خريد بِتادين از داروخانه ايستاده بوديم، و پسر جواني سرش را از اتومبيل بيرون آورد و چيزي به ما گفت، من به قياس آن خاطره، از جواني كه در نزديكي ما بود پرسيدم :"به ما فحش داد"؟ و جوان جواب داد :"نه، فكر كرد از گرجستان آمده‌ايد، به شما خوش‌آمد گفت! ... در اين شهر آزار كسي به مورچه هم نمي‌رسد!!"

 

نمي‌دانم اين برخورد و رفتار در خون اين مردم است، يا از آنجا ناشي مي‌شود كه اقليّت همواره سازگار است و مجبور است اهل مدارا و مردمداري باشد. به هر ترتيب ما هنگام خروج از اين شهر حتي يك خاطرة ناگوار هم با خود نداريم.

 

از نكات جالب ديگر اين كه 25 روستاي اين شهرستان تلويزيون ندارند (كه اين هم از خوش‌اقبالي آن‌هاست!) و روستاهايي در اين منطقه هست كه پزشكشان را با بالگرد برايشان مي‌برند، و اين پزشك كه آذوقة خود را هم همراه دارد، تا رسيدن بالگرد بعدي (يعني چند ماه بعد) در آنجا مي‌ماند. محلي‌ها از معلمي صحبت مي‌كنند كه زمستان چند سالِ پيش از يكي از روستاهاي منطقه پياده به شهر مي‌آمده (چون بعضي از روستاها جاده ندارند و پياده رفت و آمد مي‌كنند)، و بين راه در سرما يخ زده و جان داده است. ما در ديدارِ كوتاهي كه با بخشدار مركزي شهرستان (در فرمانداري) داشتيم متوجه شديم آن‌ها علاقه‌مندند شهرشان بيشتر معرفي شود و تمايل دارند پذيراي تورهاي گردشگري باشند تا به اين ترتيب اين منطقة بكر بيشتر مورد توجه قرار گيرد و با رونق گردشگري و ايجاد شغل، از فقري كه با آن دست به گريبان است بيرون بيايد.

 

ما در اين سفر علاوه بر گردشگري با دوچرخه، اطلاع رساني درخصوص موسسة خيريه "محك" (موسسة حمايت از كودكان مبتلا به سرطان) و بخش آگاهي رساني در خصوصِ بيماري ايدز سازمان ملل براي نوجوانان و جوانان در ايران را نيز، در حدّ توان، انجام مي‌دهيم. بخشدار مركزي معتقد است كه جمع‌آوري كمك براي موسسة خيريه در اين منطقه كاري بيهوده است چرا كه اين مردم خودشان با فقر دست به گريبان هستند و مثال مي‌زند كه صبح همان روز يكي از روستاييان براي دريافت مبلغ كمي به فرمانداري مراجعه كرده است، و ايشان و همكارانشان آن مبلغ را جمع‌آوري كرده و در اختيارش گذاشته‌اند.

 

ما بخش اطلاع رساني در خصوص بيماري ايدز را با پخش دفترچة اطلاع رساني و فيلم در مراكز عمومي انجام مي‌دهيم. يك نسخه از دفترچه به همراه يك فيلم براي سربازان نيروي انتظامي در اختيار يكي از سروان‌هاي پاسگاه انتظامي فريدونشهر قرار مي‌دهيم و در دو دبيرستان دخترانه رحمت و الزهرا و دبيرستان پسرانه آزادگان (كه هر سه شبانه روزي هستند) دفترچه‌ها و فيلم‌ها را در اختيار مربي‌هاي اين مدرسه‌ها مي‌گذاريم. آقاي اسفناني در دبيرستان آزادگان با لطف فراوان پذيراي ما مي‌شود و اصرار مي‌كند كه ظهر را مهمان او باشيم، اما ما فرصت زيادي نداريم و بايد هر چه زودتر حركت كنيم تا قبل از تاريكي هوا به داران برسيم. با او در دفتر مدرسه عكسي مي‌گيريم و خداحافظي مي‌كنيم.

 

دفتر مدرسه آزادگان

 

هنگام خروج از مدرسه اين صحنة زيبا نظرمان را جلب مي‌كند: فكرش را بكنيد درب مدرسه به روي چه منظرة دل‌انگيزي گشوده مي‌شود ...

 

درب مدرسه آزادگان

 

نزديك ظهر اين شهر را به مقصد داران ترك مي‌كنيم. اما در خروجي شهر دلمان نمي‌آيد تقاضاي چند جوان فريدونشهري را براي گرفتن عكس يادگاري ناديده بگيريم، و با توقفي كوتاه اين عكس خاطره‌انگيز را با اين جوان‌هاي دوست داشتني در سفرنامه‌مان ثبت مي‌كنيم.

 

جوان‌هاي فريدونشهري

 

 

در مطلب‌هاي بعدي حتماً در خصوص موسسة خيرية محك و بخش مبارزه با ايدز سازمان ملل متحد اطلاعاتي خواهيم نوشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط رسول  | 

 

 

راستش انگار سفرنامة اين سفرِ دو روزه دارد از خودِ سفر طولانی‌تر می‌شود! به همين جهت تصميم گرفتيم در اين مطلب سفرنامه‌مان را تمام كنيم.

 

در مسير اشكذر به يزد، بعر از زارچ، در سمت راست جاده، وجود يك "نخل" نظر ما را جلب كرد. كويري‌ها سازه‌اي چوبي و بزرگ دارند كه به آن نخل مي‌گويند (هر چند كه اين سازه به سرو شباهت بيشتري دارد) و در مراسم عاشورا از آن استفاده مي‌كنند. به اين ترتيب كه چند ده نفر، پايه‌ها و دسته‌هايي را كه به صورت افقي در پايين آن تعبيه كرده‌اند، مي‌گيرند و آن را از زمين بلند مي‌كنند و ميان جماعت عزاداران به حركت درمي‌آورند و اين در حالي است كه يك نفر بالاي اين سازة بزرگ مي‌نشيند و مسير حركت را به حاملان آن نشان مي‌دهد. به ديدن اين نخل رفتيم و با بچه‌هاي محل در كنار آن عكسي يادگاري گرفتيم و بعد حركت كرديم.

 

نخل

 

چيزي نگذشت كه به تابلوهاي خوش‌آمد گويي به يزد – كه هتل‌ها، سازمان‌ها و شركت‌ها براي تبليغ نام خود كمي قبل از ورودي شهر نصب كرده‌اند – رسيديم. دقايقي بعد دروازه قرآن يزد از دور خودنمايي مي‌كرد. از راهنماي مستقر در ورودي شهر نقشة راهنما گرفتيم و به سراغ ادارة تربيت بدني يزد رفتيم. متاًسفانه ادارة تربيت بدني با ورودي شهر فاصلة زيادي داشت و اين براي ما كه خسته و گرسنه از گردِ راه رسيده بوديم، خيلي دلچسب نبود!

 

دروازه قرآن يزد

 

خلاصه با گذراندن چندين و چند خيابان و چهارراه، به ادارة تربيت بدني رسيديم. اما گويا خوابگاه ورزشكاران ابتداي جاده يزد به تفت بود و اين به معني پيمودن يكي ديگر از اضلاع شهر بود. ترجيح داديم در سالن سرپوشيدة تربيت بدني، در كنار ديگر مسافر‌هاي مستقر در آنجا چادر بزنيم و وسايل خود را در چادر جا دهيم. بعد دوچرخه‌ها را برداشتيم و گشتي در شهر زديم. بعد از خوردن نهار به سراغ بليت برگشت رفتيم. در مسير آتشكدة زرتشتيان را ديديم و داخل شديم. مي‌گويند آتش اين آتشكده از 1550 سال پيش تا كنون روشن است. در حياط آتشكده خانواده‌اي ما را ديدند و به ما خسته نباشيد ‌گفتند؛ گويا روز قبل ما را در مسير اردكان به اشكذر هنگام ركاب زدن زير باران ديده بودند. از آن‌ها تشكر كرديم و از آتشكده خارج شديم. همچنين با دوستان خود در يزد تماس گرفتيم، با آن‌ها قرار گذاشتيم و همديگر را ديديم. يكي از آن‌ها، ما را براي شام به محفل پرمهر خانواده‌اش دعوت كرد؛ ما از آشنايي با خانوادة اين دوست گرامي خيلي خوشحال شديم. دوست عزيز ديگرمان اجازه نداد شب را در تربيت بدني سركنيم و اين را ناديده گرفتن رسم مهمان‌نوازي يزدي‌ها قلمداد كرد.

 

آتشكده يزد

 

 

روز بعد به اتفاق دوستان يزدي به ديدن مكان‌هاي ديدني اين شهر زيباي كويري رفتيم: مسجد جامع و آب‌انبار آن در عمق بسيار زياد، خانة لاري‌ها كه در حال حاضر محل ادارة ميراث فرهنگي يزد است، آب انبار بزرگي در حاشية تكية امير چخماق كه روي آن زورخانه‌اي تعبيه كرده‌اند و در نهايت دخمه‌هاي زرتشتيان در حومة شهر و نزديك دانشگاه يزد.

 

پس از صرف نهار در منزل دوستمان، به طرف ترمينال ركاب زديم. در ترمينال متوجه شديم اتوبوس ما جايش را به يك ميني‌باس!! داده است. اين ميني‌باس همان ميني‌بوس است، اما چون تر و تميز و شيك است و كولر دارد به آن ميني‌باس مي‌گويند. ضمن اين كه همين تغيير نام مختصر، برابري كرايه‌اش را با اتوبوس ولوو توجيه مي‌كند. البته رانندة اين ميني‌باس در پاسخ به اعتراض مسافر‌ها پذيرفت 500 تومان از كراية 3000 توماني ولوو را به مسافران ميني‌باسش تخفيف دهد!! براي مسافر‌هاي ديگر، غائله با حل و فصل شدن بحث كرايه و البته با كمي هتاكي و فحاشي به پايان رسيد، اما مشكل ما جا دادن 2 دوچرخه در صندوق كوچك ميني‌باس بود! به هر ترتيب با شل كردن و گرداندن فرمان دوچرخه‌ها و كلي زور و فشار دوچرخه‌ها را در صندوق جا داديم و از يزد خارج شديم.

 

به اين ترتيب سفر 2 روزة ما به پايان رسيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:0  توسط رسول  | 

 

 

نزديك ساعت 6 عصر به اشكذر مي‌رسيم و به ستاد اسكان نوروزي مي‌رويم. با پرداخت 3500 تومان در مدرسه‌اي در اشكذر اتاقي مي‌گيريم و با دوچرخه‌ها در كلاس سوم جامي مستقر مي‌شويم. سرايدار مهربان مدرسه چهار تخته پتوي نو به ما مي‌دهد، هر چند كه ما كيسه خواب و لوازم مورد نياز خود را همراه داريم. خوشبختانه ستاد اسكان نوروزي در اين مدرسه امكانات لازم مانند حمام و آشپزخانه و ظرف و غيره را در اختيار مسافران قرار داده است. بعد از باز كردن خورجين‌ها و سبك كردن دوچرخه‌ها، گشتي در شهر مي‌زنيم و خريدي براي شام مي‌كنيم.

 

استراحت و خواب شبانه بعد از نصف روز ركاب زدن واقعاً لذت‌بخش است. صبح روز بعد هنگام خروج از اشكذر، خريد ميوه را فراموش نمي‌كنيم: ۲ عدد موز و 4 عدد پرتقال.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:4  توسط رسول  | 

 

 

 

غبار بيابان، كوير، گَوَن، تشنگي خاك، لطافتِ نسيم، خنكاي هوا، دوچرخه، هوسِ سفر، لطف باران ...

 

ادامه مي‌دهيم. سفر با دوچرخه هرچند در قالب كار گروهي باشد، همواره سفري به تنهايي است، چون دوچرخه‌سوارهاي جاده معمولاً پشت سر هم ركاب مي‌زنند. مثلاً شما اگر در گروهي 30 نفره هم ركاب بزنيد، در واقع هر كدام به تنهايي سفر مي‌كنيد و اين ويژگي بسيار داراي اهميّت است چون شما فرصت كافي داريد تا در خلوت خود ببينيد، ببوييد، بشنويد، تفكّر كنيد و لذت ببريد. به اين ترتيب ما هر كدام به تنهايي سفر دونفره‌مان را پي مي‌گيريم.

در فاصله‌اي كمتر از 10 كيلومتر تا اشكذر به گروهي از دوستان بر مي‌خوريم كه با سرعتي معادل ده تا بيست برابر ما در سفرند! لطف مي‌كنند، مي‌ايستند و با ما خوش و بشي مي‌كنند. اين برخورد براي ما بسيار جالب است و براي ادامه راه به ما انرژي مي‌دهد.

 

 لطف دوستان

 

كمي قبل از اشكذر در استراحت‌گاهي توقف مي‌كنيم. يك بسته باقلواي يزدي مي‌خريم و در كنار مسجد محل با دو ليوان چاي صلواتي مي‌خوريم. آبي به سر و صورت مي‌زنيم و غبار راه را مي‌شوييم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:53  توسط رسول  | 

 

 

ره دور و فرصت دير، اما شوق ديدار

منزل به منزل مي‌رود با رهنوردان

 

وقتي با دوچرخه سفر مي‌كني زمان بسيار كند مي‌گذرد. اين كُندي در كوير موجب مي‌شود كه طي چند ده دقيقه، صحنة ثابت شنزاري را شاهد باشي؛ منظره‌اي جدّي و عميق كه تو را به تفكّر وامي‌دارد. راهرو همواره مي‌رود تا به جايي برسد و اين مقصود، خواه چشمه‌اي باشد، خواه شهري، دوري و ديري را بر او هموار مي‌كند. مقصودي كه مدام مي‌گريزد از شهري به شهري، از گردنه‌اي به دشتي، و تو همواره در پي‌اش مي‌پويي... گويي راه براي رسيدن نيست، براي پوييدن است.

بعد از دو يا سه ساعت ركاب زدن چه لذتي دارد تن را بر خاك كوير گذاشتن تا كمي آرام بگيرد؛ و چه ارتباط عجيبي است بين خاك و تن انسان... از آب و گِل است و روزي به اصل خويش باز مي‌گردد.

 

توقفي كوتاه مي‌كنيم. هرگاه دو سه دقيقه رفت و آمدي در جاده نباشد سكوت بي‌مانندي حاكم مي‌شود كه در جان آدم رخنه مي‌كند.

 

*        *        *

 

راه مي‌افتيم. به نظر مي‌رسد نيمي از راه را گذرانده باشيم. هر چند دوچرخه‌سواري جاده در تعطيلات نوروزي با توجه به شلوغي جاده‌ها كار دشواري است، اما آب و هواي بهاري، اسكان راحت در قالب مسافرين نوروزي، امكان كمك گرفتن از اتومبيل‌هاي در گذر و ... موجب مي‌شود با آرامش بيشتري ركاب بزنيم.

 

 استراحت در كوير

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 15:0  توسط رسول  | 

 

 

مسافت‌هاي نوشته شده در نقشة راه‌ها، آدم را فريب مي‌دهد. مثلاً در نقشه فاصله دو شهر الف و ب 8 كيلومتر است و از شهر ب تا ج 12 كيلومتر، اما آنچه ذكر نشده طول شهر ب است؛ فكر كنيد اگر شهر ب فقط 4 كيلومتر طول داشته باشد، فاصلة شهر الف تا ج 20% بيشتر از محاسبات شما خواهد بود. غرض اين كه طول شهر ميبد و سربالايي خروجي اين شهر براي ما غير منتظره بود. به هر ترتيب راه اشكذر را پيش گرفته‌ايم. ساعت حدود ۲ و ۴۵ دقيقه است و ما خوش خوشك راه مي‌سپريم. آسمان بلاتكليف است و گويا "دل تنگش هواي گريه دارد"... گاهي چند قطره‌اي بر سر و رويمان مي‌بارد، اما آنقدر نيست كه بخواهيم متوقف شويم و بر روي وسايل بدون پوشش، كيسه ضد‌آب بكشيم. البته بيشتر وسايل در خورجين‌هاي ضد آب جا داده شده‌اند. نم‌نم قطره‌هاي باران هر چند دلهرة رگباري بي‌رحم را در دلمان مي‌اندازد، اما موجب لطافت هواي كويري مي‌شود، و شايد اگر همين نم باران نبود، كار دشوار مي‌شد. اما وضع به اين منوال باقي نمي‌ماند: هنوز نيم ساعتي نگذشته كه با شدت گرفتن باران، براي پوشيدن بادگيرهاي ضدّآب متوقف مي‌شويم.

 

يكي از نكاتي كه در دوچرخه‌سواري جاده اهميّت دارد رنگ لباس است. رنگ لباس بايد كاملاً روشن باشد و ترجيحاً در آن از نوارهاي شب‌نما و بازتابندة نور استفاده شود. ما بادگيرهاي نارنجي روشن به همراه داريم چون اين رنگ از فاصلة بسيار دور خود را نشان مي‌دهد. ضمناً نوارهاي برچسب‌داري كه به پاچة شلوار بسته‌ايم داراي شب‌نما هستند. در آسمان ابري و خصوصاً هنگام باران ديد راننده‌ها كمتر است و براي پرهيز از خطر تصادف با اتومبيل‌ها و كاميون‌هاي در حال گذر، استفاده از لباس با رنگ مناسب و داراي شب‌نما لازم به نظر مي‌رسد.

 

از بخت خوش رگبار فروكش مي‌كند و پس از آن باران آرام آرام و با وقفه مي‌بارد و نه تنها آزارمان نمي‌دهد، كه موجب طراوت و خنكي هوا هم مي‌شود و ركاب‌زدن را برايمان لذت‌بخش‌تر مي‌كند.

 

 

باران كويري

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 23:10  توسط رسول  | 

 

 

 

روز‌هاي سوم و چهارم و پنجم فروردين به تجهيز دوچرخه‌ها گذشت، كه انصافاً فرصت خوبي براي اين كار نبود. فكرش را بكن، همه فروشگاه‌‌ها در اولين روز‌هاي نوروز تعطيل هستند، خصوصاً آن‌هايي كه لوازم دوچرخه دارند؛ خوب البته ممكن است ميوه فروشي و آجيل فروشي در روزهاي آغاز سال باز باشند، اما براي پيدا كردن لوازم دوچرخه مجبوري به فروشگاه‌هاي غير تخصصي بروي و مجبور به خريد خنزر پنزر بشوي، يا اين كه به ناچار با تلفن همراه دوچرخه‌فروشي كه شماره‌اش روي تابلوي مغازه‌اش نوشته شده تماس بگيري، كه خوب صد البته كسي كه به چنين شكلي تحت فشار عمل مي‌كند، مجبور مي‌شود كيلومتر ديجيتال 4000 توماني را 6000 تومان بخرد، چرا كه فروشنده محترم مي‌فهمد وقتي شما به اين شكل به خريد كيلومترشمار مجبور شده‌اي، هر بهايي كه او بطلبد بي‌شك خواهي پرداخت!

 

به هر ترتيب ساعت 8 و 30 دقيقه صبح 6 فروردين 1386 از ترمينال مسافربري جي اصفهان سوار اتوبوس يزد مي‌شويم. راننده اتوبوس براي كرايه دوچرخه‌ها كه يكي از صندوق‌هاي اتوبوس را اشغال كرده بود، ده هزار تومان مي‌خواهد. البته بايد بدانيم كه مانند هر معامله ديگري اين رقم هم تخفيف دارد. ما در اولين چانه زني مبلغ را تا نصف كم مي‌كنيم و او بدون پي‌گرفتن بحث، پيشنهاد ما را مي‌پذيرد. چون صندوق اتوبوس تقريباً خالي است، ما دوچرخه‌ها را بدون دستكاري در صندوق مي‌گذاريم. اما بايد توجه داشت كه برخورد بدنه‌هاي دو يا چند دوچرخه با هم، يا برخورد ركاب‌ها و پره‌ها، و يا كشيده شدن سيم‌هاي ترمز و دنده، كه مي‌تواند موجب خرابي تنظيم آن‌ها شود، ممكن است در برنامه سفر اخلال ايجاد كند. اگر لازم شد دوچرخه‌تان را با اتوبوس جابجا كنيد، بهتر اين است كه ركاب ها باز شوند و پيچ فرمان شل شود تا فرمان در امتداد و يا بهتر بگوييم به موازات صفحه چرخ قرار گيرد؛ در اين صورت دوچرخه به صورت يك صفحه با حداقل برجستگي و برآمدگي درمي‌آيد و آنگاه مي‌توان به راحتي دو يا چند دوچرخه را بر روي هم در جعبه اتوبوس جا داد. اگر دسترسي به مقواي ضخيم باشد، بد نيست بين دو دوچرخه لايه‌اي از مقواي ضخيم قرار گيرد تا مانع از صدمه ديدن بدنه و تجهيزات دوچرخه ‌شود. ممكن است فكر كنيد باز كردن ركاب، شل كردن پيچ فرمان، گذاشتن يك صفحه مقوا بين دوچرخه‌ها و تمهيداتي از اين دست وقت‌گير است؛ اما مطمئن باشيد كه زمان انجام همه اين كارها كمتر از زماني است كه راننده براي خوش و بش كردن با همكارش در پليس راه صرف مي‌كند، يا كمتر از زماني است كه همه مسافر‌ها معطل مي‌شوند تا اتوبوس تكميل شود و بعد حركت كند.

 

ما با 10 دقيقه تأخير حركت مي‌كنيم. ساعت 30/12 به اردكان مي‌رسيم و پياده مي‌شويم. خوشبختانه دوچرخه‌هاي ما در جعبه اتوبوس با مشكلی مواجه نشده‌اند.  بعد از پيدا كردن مهمانسراي جهانگردي و خوردن ناهار، حدود ساعت 2 ظهر ركاب زدن به سمت يزد را آغاز مي‌كنيم.

 

 

 

 

مهمانسراي اردكان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 4:35  توسط رسول  | 

 

 

سلام

 

ما در اين وبلاگ درباره دوچرخه سواری و ايرانگردی می نويسيم.

 

تيم دو نفره ما در آغاز كار است. واقعيت اين است كه دلارام بيش از 6 سال كوهنوردي آماتوري كرده و 2 بار به  قله دماوند صعود كرده است، اما در زمينه دوچرخه سواري جاده تجربه‌اي ندارد. پرونده من هم خيلي پر نيست و شامل حداكثر 4 سفر بين شهري مي‌شود كه طولاني‌ترين آن‌ها فاصله اصفهان به شيراز، و مرتفع‌ترين آن‌ها سفر از اصفهان با ارتفاع 1575 متر به فريدونشهر –  بلندترين شهر ايران – با ارتفاع 2530 متر از سطح دريا  است. از اين رو ما ترجيح داديم اولين سفر مشتركمان را در مسيري كوتاه و مسطح برنامه‌ريزي كنيم. بهترين گزينه با توجه به موارد ياد شده، بررسي وضعيت آب و هوا در اينترنت و تجربه‌هاي جاده‌اي من، مسير اردكان- يزد بود، چرا كه من اين مسير را روز سوم سفر اصفهان- يزد در بهار سال 1381 تجربه كرده بودم. ضمناً من از شهرام مظفري و حامد انصاري‌پور که در سفرهای قبلی با هم بوديم دعوت كردم كه اين سفر را با ما بيايند، اما هر دو آن‌ها با وجود تمايلي كه داشتند، نتوانستند ما را همراهي كنند.

 

 مسير اردكان- يزد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 23:30  توسط رسول  | 

kharanagh