تبليغاتX
دوچرخه سواري و ايرانگردي

دوچرخه سواري و ايرانگردي

سيكلوتوريسم Cyclotourism

 

 

سفر چهارم با گروهي پنج نفره بود: شهرام مظفري، حامد انصاري‌پور، مرتضي هنري، رضا صادق‌زاده و من. مسير انتخابي ما اصفهان به يزد بود. ما اين مسير را طي 3 روز ركاب زديم: روز اول اصفهان تا نايين، روز دوم نايين تا اردكان و روز سوم اردكان تا يزد.

 

ورودي يزد

 

مهم‌ترين خاطرة اين سفر دير راه افتادن از اصفهان بود، چون شهرام و رضا و مرتضي شب قبل از تهران آمده بودند و براي صبح زود برخاستن و ركاب زدن خيلي خسته بودند؛ و اين دير راه افتادن موجب شد ما ساعت 12-11 شب از گردنة ملااحمد عبور كنيم، و در آنجا با گله‌اي سگ مواجه شويم، و از ترس آن‌ها ركوردِ سرعتِ جديدي در بالا رفتن از سربالايي (آن هم با آنهمه بار) از خود به جاي بگذاريم! اين سفر هم با نامه و معرفي كميتة سايكل‌توريسم فدراسيون دوچرخه‌سواري و در تعطيلات نوروز 1381 انجام شد.

 

دروازه قرآن - يزد

 

 

آتشكده يزد

 

ما براي شهريور 1381 برنامه‌اي 10 روزه ريختيم: از قره‌كليسا در ماكو تا گنبد سلطانيه در زنجان، اما متأسفانه من نتوانستم در اين برنامه شركت كنم و دوستان همراه در دو برنامة قبل (غير از حامد انصاري‌پور) به اضافة يكي دو عضو جديد، مسير را تغيير دادند و از اروميه شروع كردند و تا تبريز و چند نفرشان تا زنجان و حتي قزوين ركاب زدند. اين سفر آخر جزو سوابق دوستانم محسوب مي‌شود! به قول معروف :"من آنم كه رستم بُوَد پهلوان" !!

 

از سفر يزد ۱۳۸۱ به بعد پروندة سفرهاي دوچرخه‌اي من بسته مي‌شود تا سفر اخير اردكان به يزد، در فروردين 1386 و به همراه دلارام. راستش دليل بسته شدن پروندة دوچرخه سواري، تصادفي درون شهري بود كه در آن هر دو دست من از مچ و آرنج آسيب جدّي ديد، و براي چند سالي دوچرخه و دوچرخه‌سواري را كنار گذاشتم.

 

اين بود پيشينة دوچرخه‌سواري من، كه اگر چه پُربَرگ نبود، اما خودمانيم پُربار هم نبود!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:15  توسط رسول  | 

 

 

 

قلعه تاريخي ايزدخواست

 

از همان بهار 1380 با كميتة سايكل‌توريسم فدراسيون دوچرخه‌سواري آشنا شديم و من و حامد و شهرام مظفري (و احتمالاً حميد رعنايي و شهرام ويدافر) به عضويت اين كميته در‌آمديم. وجه ثبت نام در آن سال 3000 تومان بود به اضافه 1000 تومان بيمة ورزشي. به اين ترتيب سفر اصفهان به شيراز (شهريور 1380)، كه در قالب گروهي 4 نفره بود (من و شهرام مظفري و حامد و شهرام ويدافر) اولين مسيري بود كه ما زير نظر كميتة سايكل‌توريسم ركاب مي‌زديم. ناگفته نماند ما از طريق بچه‌هاي "پروانه سبز" (برادران عباسي: عليرضا، مرتضي، محمد و دوستانشان) با اين كميته آشنا شديم.

 

سفر شيراز 5 روز طول كشيد: روز اول از اصفهان تا شهرضا، روز دوم از شهرضا تا آباده، روز سوم از آباده تا پاسارگاد، روز چهارم از پاسارگاد تا تخت جمشيد و روز پنجم از تخت جمشيد تا شيراز.

 

ما براي اين كه به سفرمان حال و هواي فرهنگي داده باشيم، برنامه را از كنار بقعة بابا‌ركن‌الدين عارف قرن هشتم هجري، در قبرستان تاريخي تخت فولاد اصفهان، آغاز كرديم، و نقطة پايان سفر را آرامگاه حافظ، غزلسراي قرن هشتم هجري قرار داديم. اقامت ما در شهرضا، آباده و شيراز در محل تربيت‌بدني اين شهرها بود، اما در پاسارگاد كادر نگهباني آنجا، اتاق نگهباني را در اختيار ما گذاشتند؛ به اين ترتيب من و شهرام ويدافر با دوچرخه‌ها در اتاق نگهباني خوابيديم، و حامد انصاري‌پور و شهرام مظفري در محوطة باز و در چادر خوابيدند.

 

پاسارگاد

 

همچنين شب اقامت در تخت جمشيد به جهت آشنايي مختصري كه با كاركنان آنجا داشتيم، جلوي سايت و مقابل درب ورودي خوابيديم، و البته قول گرفتند كه ما قبل از 30/7 صبح بايد چادر و وسايلمان را جمع كرده باشيم، چون منتظر يك تور آلماني بودند كه صبح براي بازديد از سايت مي‌آمد. من با يكي از بچه‌ها در هواي باز خوابيديم و خوب يادم هست كه صبح وقتي چشم باز كردم ستون‌هاي با عظمت تخت جمشيد بالاي سرم بود.

 

 نقش رستم

 

 

تخت جمشيد (پارسه)

 

 

از جزئيات اين سفر چيز زيادي به خاطر ندارم، جز دو مورد: اول اين كه شهرام ويدافر قبل از پاسارگاد، در جاده و در تاريكي شب، كيف جيبي‌اش را كه حاوي كارت شناسايي، مدارك و پول بود گم كرد، و صبح روز بعد با يك موتورسوار رفت و پيدايش كرد! و ديگر اين كه پوستمان در مسير آباده به پاسارگاد حسابي سوخت، تا حدي كه نشستن و پاشدن برايمان دشوار شده بود. دومين مورد روز آخر سفر و بين تخت جمشيد و شيراز بود. ما سرمان زير بود و ركاب مي‌زديم و من پيشتر از بچه‌ها در حركت بودم. ناگهان چشمم به چهار دوچرخه‌سواري افتاد كه در طرف ديگر اتوبان براي ما دست تكان مي‌دادند. گويا آن‌ها از شيراز به سمت تخت جمشيد مي‌رفتند. ما از اولين بريدگي به آنطرف اتوبان رفتيم تا با آن‌ها آشنا شويم. گروهي خارجي بودند و خلاصه ما و آن‌ها همه زبان‌هايي كه بلد بوديم را سر هم كرديم تا توانستيم كمي حال و احوال كنيم.

 

با دوچرخه سواران هلندي__تخت جمشيد- شيراز

 

پرسيدند از كجا مي‌آييد، ما هم كلي ژست گرفتيم و اين طرف و آن طرف را نگاه كرديم و با افتخار گفتيم از اصفهان! و گفتيم كه حدود پانصد كيلومتر ركاب زده‌ايم! بعد ما از آن‌ها پرسيديم: شما از كجا مي‌آييد؟ آن‌ها خيلي راحت جواب دادند: از هلند!! و چيزي در حدود پنج هزار كيلومتر ركاب زده بودند، و تازه داشتند از اينجا مي‌رفتند هندوستان!! و اين موجب پنچري ما شد، البته پنچري خودمان، نه دوچرخه‌هايمان! خلاصه با كلي خجالت و سرافكندگي با آن‌ها خداحافظي كرديم و اعتماد به نفسمان را كلاً از دست داديم، و چون نمي‌توانستيم تصور كنيم پنج هزار كيلومتر با دوچرخه يعني چه، سعي كرديم خيلي بهش فكر نكنيم!!! اما از شوخي گذشته به ما گفتند كه يك جفت دوچرخه‌شان در تركيه به سرقت رفته و مجبور شده‌اند براي ادامه سفر يك جفت دوچرخه ديگر بخرند و دوم اين كه دولت‌شان اجازه نداده كه خاك كشور پاكستان را ركاب بزنند چون اين كشور نا امن است.

 

مقابل حافظيه_ پايان سفر

 

ناگفته نماند من و حامد از شيراز با اتوبوس به اصفهان برگشتيم (طبق برنامه ريزي قبلي) اما دو شهرام راه را به طرف كازرون ادامه دادند و گويا كلي هم بهشان خوش گذشته بود كه اين موجب حسادت ما شد!! اين عكس را هم شب اقامت در شيراز، در خوابگاه تربيت بدني گرفتيم. به رنگ بازوهاي شهرام مظفري دقت كنيد!!

 

خوابگاه تربيت بدني شيراز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:55  توسط رسول  | 

 

 

پس از آن پروژة دوچرخه‌سواري جاده براي يك سال تمام فراموش شد، تا نوروز 1380 كه همراه حميد رعنايي و حامد انصاري‌پور از اصفهان به قصد چادگان حركت كرديم و اين مسير را طي مدت زمان تقريبي 15 ساعت (با احتساب استراحت‌هاي بين راه) ركاب زديم. شب در مدرسه‌اي شبانه روزي مانديم و روز بعد وسوسه شديم كه برنامه را به سمت داران پي بگيريم. خلاصه بعد از كمي مشورت و گفتگو، به سمت داران حركت كرديم كه در مسير با بارش برف 6 فروردين در ارتفاعات برخورد كرديم :

 

حميد رعنايي- برف 6 فروردين در جاده چادگان- داران

 

در شرايطي كه محلي‌ها ما را از حركت در اين برف بر حذر مي‌داشتند، خود را به روستاي رزوه رسانديم تا در امامزادة آن همة لباس‌هايمان را كه خيس شده بود خشك كنيم و باز به راه بيافتيم.

 

خشك كردن لباس ها در امامزاده رزوه

 

من براي احتياط بادگير همراه داشتم، و حميد و حامد هم مجبور شدند از كيسه‌هاي بزرگي كه همراه داشتيم براي خودشان باراني طراحي كنند.

 

امامزاده رزوه

 

بعد از رزوه برف بند آمد اما باران تا خودِ داران بي وقفه باريد و ما يك بار ديگر در مدرسة شبانه‌روزي دهخدا در داران تمامي لباس‌هاي خود را خشك كرديم. صبح روز بعد به اين نتيجه رسيديم كه سفرمان را تمديد كنيم و به فريدونشهر، بام ايران، برويم. هوا آنقدر سرد بود كه براي پيشگيري از يخ‌زدگي دست و پا تعدادي كيسة پلاستيكي خريديم و دست‌ها و پاها را در آن‌ها كرديم و به سفر ادامه داديم. به محض رسيدن به فريدونشهر به فرمانداري رفتيم و نامه‌اي براي اسكان در مدرسة شبانه‌روزي آزادگان گرفتيم. سرايدار مهربان مدرسه همة وسايل مورد نياز ما را فراهم كرد. فرداي آن روز به اصفهان برگشتيم. هر چند دوست داشتيم بيشتر در فريدونشهر بمانيم، اما تا همين جاي برنامه هم دو روز به سفرمان اضافه كرده بوديم و به هر حال امكان توقف بيشتر نبود.

 

از نكات جالب اين سفر عكسي بود كه هنگام خروج از چادگان به سمت داران گرفتيم؛ حامد دوربين را روي سه‌پايه گذاشت و ما كلي تنظيم كرديم كه چه زماني حركت كنيم و با چه سرعتي حركت كنيم كه از چهارچوبة عكس بيرون نباشيم، و آخرش هم اين شد عكس ما:

 

سه دوچرخه سوار در پشت فقط يك ژيان !!

 

همه چيز خوب پيش رفت و ما از چهارچوبة عكس خارج نشديم، اما مهم اين بود كه در زمان كوتاه بين فشردن دكمة دوربين تا گرفتن عكس، ژياني از خم جاده سر رسيد و وارد چهارچوبة عكس شد!! به قول يكي از دوستان اين عكس سزاوار دريافت بزرگترين جايزه‌هاست، چون جادادن سه دوچرخه‌سوار پشت يك ژيان كار بسيار دشواري است! از همه مهمتر اين كه اين عكس با كارگرداني ويژه‌اش تنها عكسي بود كه قرار بود هر سه نفرمان را سوار بر دوچرخه نشان دهد!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:8  توسط رسول  | 

 

 

 

ما هر چه فكر كرديم، ديديم خيلي افت دارد كه ما ناگهان از سال 1386 سر و کله مان پيدا شود و شروع كنيم بدون پيشينه ركاب زدن! راستش يك جور احساس حقارت و از اين حرف‌ها به ما دست داد و تصميم گرفتيم تاريخچه دوچرخه‌سواري‌مان را رو كنيم. به همين جهت من لازم ديدم خلاصه‌اي از سفرهاي قبلي‌ام رو در اينجا ذكر كنم، تا به اين وسيله بتوانم بگويم: "ما هم بعله!!" البته اين پيشينه واقعاً پيشينة قابل توجهي نيست، اما ذكرش هم خالي از لطف نيست.

 

 

سفر اول

اولين باري كه وسوسة سفر با دوچرخه در دلم افتاد نوروز 1379 بود. اين فكر را كه نمي‌دانم از كجا در سرم افتاده بود با دوستم همايون آيتي در ميان گذاشتم و قرار شد مسير اصفهان- نايين را ركاب بزنيم. اين يك جور سفر آزمايشي بود، چون ما تا آن زمان نه تجربه‌اي در اين زمينه داشتيم، و نه حتي با آدم با تجربه‌اي در اين زمينه روبرو شده بوديم. خلاصه ساعت 6 صبح كه از اصفهان حركت كرديم حدود 30/7 عصر نايين بوديم. توي مسير چند جا توقف كرديم: سگزي براي گرفتن نان و خوردن صبحانه، كوهپايه براي استراحت و ناهار، و بالاخره پايگاه هاشم‌آباد (قبل از گردنة ملّا احمد) براي عصرانه و استراحتي كوتاه. نكتة جالب اين كه همة خوراك ما در اين سفر خرما و عسل و ... بود، و از خوردن غذاي رستوران و خلاصه برنج و خورشت و كباب و ... خودداري كرديم، مبادا سنگين شويم و نتوانيم ركاب بزنيم. از همين سفر به بعد معدة من تحت تأثير گرماي نسكافه و شيريني عسل دچار بيماري‌اي شد كه تا امروز هم ادامه دارد و من هنوز هم هر وقت عسل مي‌خورم، خصوصاً وقتي در وعدة غذايي صبحانه و همراه چاي باشد، دچار درد معده مي‌شوم، و اين درد بسيار كم و پيوسته و آزار دهنده است، و 3-2 ساعتي دستم را بند مي‌كند. خلاصه ما شب را در مدرسه‌اي تحت پوشش ستاد اسكان نوروزي گذرانديم و روز بعد، پس از گشت و گذاري در نايين، به اصفهان برگشتيم.

 

متاسفانه از اين سفر عكسي نداريم، چون تا آن زمان هنوز دوربين اختراع نشده بود!!

(ببين ما چقدر سابقه داريم؟!)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 2:45  توسط رسول  | 

kharanagh