تبليغاتX
دوچرخه سواري و ايرانگردي - حاج قربان سليماني

دوچرخه سواري و ايرانگردي

سيكلوتوريسم Cyclotourism

 

 

حاج قربان و دوتار _ فروردين 1384 _ علي آباد قوچان

 

دوتار ماند

حاجي رفت

 

حاج قربان آخرين بخشي شمال خراسان بود ... بعد او دوتار مي‌ماند، نوازندگان دوتار هم خواهند نواخت، ممكن است لقب بخشي را هم مدتي بتوان حفظ كرد؛ اما ...

 

حاج قربان سليماني

 

صحبت از شخص حاجي نيست بلكه با رفتن او فرهنگ شفاهي شمال خراسان آخرين خاطرة خود را از روزگار كهن به فراموشي مي‌سپارد. او آخرين عصارة نگرشي بود كه فقط با زيستن قابل ثبت و ضبط و قابل پاس‌داشتن و اشاعه بود و گواه من هزاران ساعت صوت و تصوير ضبط شده‌اي است كه بويژه پس از شهرت عالمگيرش از او جمع آورده‌اند، و از دل همة آن‌ها نمي‌توان قطره‌اي از صلح و صفاي او را فراگرفت يا حتي تقليد كرد، گيرم كه پنجه‌هاي‌مان بتوانند ظاهر كارش را تقليد كنند، كه اين نيز بعيد مي‌نمايد.

فروردين 1384 به اتفاق استاد گرامي‌ام علي بياني و دوست عزيزم شهرام مظفري دو سه روزي در هواي حاجي تنفس مي‌كرديم؛ سبك بود و معطر، و شوق پرواز در سر مي‌انداخت... يادداشتي از آن سفر نوشته بودم كه در وبلاگي ديگر درج شده بود. خواندنش را در اين حال دوست دارم؛ مي‌خواهم يادم بماند...

 

 

 

 

 به ياد حاج قربان سليماني

 

 

هفدهم فروردين ساعت يازده شب به علي‌آباد مي‌رسيم. از سرما سنگ مي‌تركد. تا انتهاي علي‌آباد مي‌رويم اما خانه‌اش را پيدا نمي‌كنيم. به تنها مغازه‌اي كه تا آن ساعت در اين روستاي كوچك باز است مي‌رويم و نشاني او را مي‌پرسيم. صاحب مغازه طبق معمول روستايي‌ها، به راحتي نشاني مي‌دهد، و ما طبق معمول شهري‌ها سردرگم مي‌شويم. بار دوم بر مي‌گرديم و باز همان حكايت، تا بالاخره خانه‌ي عليرضا را پيدا مي‌كنيم : مغازه دار گفته است كه حاجي خانه‌ي عليرضاست. خود حاجي بعد به ما مي‌گويد كه با رفتن همدمش ديگر در خانه‌ي خود قرار ندارد. در مي‌زنيم و عليرضا مي‌آيد. عجله داريم كه اتومبيل را در حياط بگذاريم و جان خود را از سرما نجات دهيم. حاجي در خانه منتظر ماست. هر دو تعجب مي‌كنند كه ما چه قدر دير آمده‌ايم. از اين كه ما مدتي را در آن سرما در روستا سرگردان بوده‌ايم خيلي ناراحت هستند؛ گويي آن را گناه خود مي‌دانند و اين تا چندين دقيقه موضوع صحبت ما باقي مي‌ماند. نمي‌دانم چه مي‌كنند كه آدم احساس نمي‌كند ميهمان است؛ حتا از خانه‌ي خودمان هم راحت‌تريم: خيلي بي‌پيرايه‌اند. ساعتي با ما مي‌نشينند و با چاي داغ سرماي زير صفر را از يادمان مي‌برند. شب‌هاي بعد مي‌فهميم كه شب‌ها خيلي زود مي‌خوابند و شب اول براي ما تا آن ساعت بيدار مانده‌اند، بي هيچ منتي و بدون خميازه كشيدن و به ساعت نگاه كردن.

 

 

صبح روز بعد زندگي آغاز مي‌شود. ما از خستگي روز قبل دير از خواب بلند مي‌شويم. آن‌ها هر چند كه صبح خيلي زود بيدار مي‌شوند اما به سراغ ما نمي‌آيند و گويا گوش به زنگ هستند تا مطمئن شوند كه ما از خواب بيدار شده‌ايم تا رسم ميهمان نوازی را بدون تأخير به جا بياورند.

 

 

وقتي كه حاجي شروع مي‌كند به صحبت‌كردن، لذت‌بخش‌ترين كار دنيا گوش‌دادن است، گوش سپردن به شيريني كلامي كه هر قدر طولاني‌تر شود بيشتر از آن لذت مي‌بري. بي جهت نبوده كه او را تا دورترين روستاهاي قوچان براي بخشي‌گري دعوت مي‌كرده‌اند ؛ نه اين كه او تنها بخشي اين منطقه باشد، اما لابد سحري در سخن خود داشته كه اين همه محبوبيت برايش به ارمغان آورده است ؛ سحري كه گوش نا آزموده‌ي ما از پس غبار سال‌ها آن را در مي‌يابد. با دقت و ظرافت باور نكردني از همه‌ي آن چيزهايي كه ممكن است ما حتا به آن ها فكر نكرده باشيم سخن مي‌گويد. از رسم و رسوم و مراسم آييني گرفته تا خوراكي‌ها و بيماري‌ها و پوشاك و ... پوستين زيبايش را هم كه از پوست دوازده بره درست شده مي‌آورد تا ما ببينيم. كم‌كم متوجه مي‌شويم كه او در همه چيز تخصص دارد، و نه آن طور كه ما فكر مي‌كرديم فقط در موسيقي.

 

 

 

 

 

اما به وادي موسيقي كه وارد مي‌شود مانند عقابي بلندپرواز بال مي‌گشايد ؛ بال‌هايي تا آن اندازه توانا كه ما را نيز از زمين برمي‌گيرد و به بالا مي‌كشد. به همين سادگي و با كمال ميل به دامش مي‌افتيم. كسي كه در پيري اين چنين شكار كند، ببين در جواني چه صيّاد ماهري بوده است. كلامش باز نمي‌ماند و به وادي موسيقي وارد مي‌شود. مقدمات را خيلي دقيق و استادانه مي‌چيند. مي‌داند كه چگونه تشنه كند و چگونه بنوشاند، سيراب كند. ما با توان پرواز با او، با تجربه پرواز با او ، فاصله‌اي كوچك داريم: همين كه دست دراز كند و سازي را كه به ديوار تكيه داده بردارد، ما به حالت بي‌وزني در مي‌آييم؛ بر اقيانوسي شناور مي‌شويم كه او از هفت سالگي در آن غواصي مي‌كند و از دل آن مرواريد بيرون مي‌كشد.

 

 

اولين نغمه‌هاي "باش حسين يار"(۱) که از كاسه‌ي ساز فرار مي‌كنند، لبخند بر لبانش مي‌نشيند؛ لبخندي كه من در خزانه‌ي محدود كلماتم هيچ صفتي براي توصيفش نمي‌يابم؛ گويا تمام گذشته‌ي بامراد و نامراد خود را در لحظه‌اي از ذهن مي‌گذراند؛ اما اين هم نيست؛ طنزي عميق‌تر بايد باشد... پنجه‌ي پير با رقصي دل‌انگيز بر تارهاي سيمين دوتار زخمه مي‌زند... كلام باز مي‌ماند.

 

 

 

 

حاجي و فرزندانش نيز مانند پدرانشان با دو زبان صحبت مي‌كنند : يكي كلام كه خود شامل سه زبان تركي و فارسي و كردي مي‌شود، و ديگري زبان موسيقي كه با آن مي‌توانند با همه‌ي مردم دنيا صحبت كنند، از كلمبيا و اكوادر در امريكاي جنوبي گرفته تا فرانسه و آلمان در اروپا . حيدر هم مانند پدر و پدربزرگش اين زبان را خوب مي داند، هر چند كه در كلام بسيار كم حرف است.

 

عليرضا به طنز مي‌گويد كه ما سرما را با خود به علي‌آباد برده‌ايم وگرنه هيچ گاه در فروردين چنين سرمايي در منطقه سابقه نداشته است. ما بعد از سه روز کوله بارمان را می‌بنديم و آهنگ بازگشت می‌کنيم اما سرما با ما نمي‌آيد و همان جا مي‌ماند.

 

گرماي آن سه روز را هنوز درون خود احساس مي كنم.

 

 

 

 دوشنبه، 31 مرداد، 1384

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) از مقام های موسيقی شمال خراسان بزرگ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 2:10  توسط رسول  | 

kharanagh