شب، قبل از خوابيدن، ساعت حركتمان را به كليد دار كاروانسرا ميگوييم: بيداري ساعت پنج و حركت ساعت شش صبح؛ از ترس اينكه مبادا كاروانسرا را صبح زود ترك كنيم و در غياب او كسي بيايد و صدمهاي به اين بناي زيبا يا به امكانات داخل آن بزند.

صبح ساعت پنج بيدار ميشويم، چادرها و وسايل پخت و پز و خورده ريزها را جمع ميكنيم و خلاصه حدود ساعت شش محسن اولين كسي است كه حركت ميكند... و البته اولين كسي است كه با در بسته كاروانسرا مواجه ميشود!!
كليد دار محترم براي حفظ جان و مال ما لطف كرده بود و شب در را قفل كرده بود! ما فكر نميكرديم كه بخواهد در را قفل كند، وگرنه از قبل قراري براي گرفتن كليد با او ميگذاشتيم. البته عجيب اينجا بود كه ما ساعت بيداري و حركت را به او اعلام كرده بوديم، اما با اينحال بنده خدا يا فراموش كرده بود، يا با خودش گفته : "اشكالي نداره، دو ساعت بيشتر ميخوابن، خستگيشون در ميره!"
طبق برنامه قرار بود صبحانه را در مسير چكچك بخوريم، اما حالا برنامه عوض شده بود. ما هم فرصت را از دست نداديم.

به سر زدن به سوراخ و سنبههاي كاروانسرا مشغول شديم. نماي مناظر اطراف روستا از روي پشتبام كاروانسرا، آن هم در هواي خنك و روشني قبل از طلوع، خيلي ديدني بود.



يكي دو ساعتي گذشت تا يك نفر ديگر آمد و در كاروانسرا را باز كرد! آزاد شديم...
نان تازهاي خريديم و صبحانهاي خورديم، جاي شما خالي. ضمناً يك گروه هلندي كه در هتل كويري واقع در خرانق ساكن بودند از همان سر صبح گشت و گذار در منطقه را شروع كرده بودند، سراغ نانوايي را از ما گرفتند، كمي گپ زديم، و جالب اينكه يكي از خانمهاي اين گروه، كه گويا از قهرمانان دوچرخهسواري بوده، به طرف ما آمد، از دوچرخهها عكس گرفت و يك عكس گروهي هم گرفتيم.

به هر ترتيب از خرانق به سمت چكچك حركت كرديم. در نقشه ما، بيست كيلومتر از مسير خاكي بود، اما نقشهاي جديدتر، اين مسير را آسفالت نشان ميداد. متاسفانه نقشه قديمي ما درست ميگفت و چون دوستان ما اولين تجربه دوچرخهسواريشان بود، مجبور شديم از وسايل نقليه موتوري (اينجا: وانت نيسان) براي حمل وسايل نقليه غيرموتوري (اينجا: دوچرخهها) استفاده كنيم!! طي مسير، كارگران راهسازي مشغول كار بودند و شيب و ناصافي جاده به حدي بود كه واقعاً طي كردن اين مسير با دوچرخههاي نا آماده ما غير ممكن بود. به هر ترتيب با گذراندن جاده خاكي ركاب زدن در آسفالت را شروع كرديم. مسير تا چكچك تركيبي از سرازيري و سربالايي بود و گاهي مجبور به ايستادن و استراحت كنار جاده ميشديم، و پس از تجديد قوا دوباره راه ميافتاديم.



