ببخشید که خیلی دیر به دیر به سراغ این وبلاگ پنچر می آییم (خواستیم اصطلاحی بکار ببریم که کمی تخصصی باشد!) راستش نه وقت کم داریم، نه سرمان شلوغ است، نه بی حوصله هستیم، نه سر و گوشمان جایی دیگر می جنبد، و نه ...
پذیرفته ایم که به مجموعه کارهایی که انجام می دهیم و کارهایی که انجام نمی دهیم (و کارهایی که از ما فرار می کنند و کارهایی که ما ازشان فرار می کنیم) در جمع می گویند زندگی؛ و همه شان در کنار هم زیبا هستند و باید با هم پذیرفتشان. وگرنه خیلی خودخواهی است که آدم بخواهد فقط چیزهایی که خودش دوست دارد برایش پیش بیاید، و اگر چنین خواسته ی لوس و نُنُری اجابت نشد، به زمین و زمان ناسزا بگوید.
ما در حضور خوانندگان گرامی این وبلاگ اعم از دوچرخه سوار و غیر دوچرخه سوار سوگند یاد می کنیم که با هیچ کسی در هیچ جایی هیچگونه خصومتی نداریم، و سوگند یاد می کنیم که اگر برای رسیدن به آرزوهای مان تلاش کافی نمی کنیم، حداقل فراموششان نکرده ایم، و سوگند یاد می کنیم که روشنی و گرمی خورشید، هوای سفر به جنوب را در دلمان می اندازد، و به کسانی که آنجا هستند و یا به آنجا تنهاتنها و چراغ خاموش سفر می کنند حسادت می ورزیم، و سوگند یاد می کنیم که روزی بالاخره گزارش های کوتاهی از سفرهای ایرانگردی بی دوچرخه در این وبلاگ بنویسیم، و سوگند یاد می کنیم که دیدن دماوند در روزهایی که آسمان تهران کبود نیست موجب اتفاقاتی در درونمان می شود، و سوگند یاد می کنیم که گاه گاهی باد مستی آور از جایی مژده ی چیزی برایمان می آورد و حالمان را خوب می کند. همچنین سوگند یاد می کنیم که هرگاه از صندلی جلوی اتوبوس جاده را می بینیم، مرغ جانمان هوس دوچرخه سواری و ایرانگردی می کند.
ما بیشتر از این دیگر حرفی نداریم و فقط در حضور وکیلمان صحبت می کنیم.

